حکایت3
توسط : hermaneshgh

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبانِ دانشمندي زده و بي حرمتي همي كرد. گفت: اگر اين نادان نبودي كارِ وي با نادانان بدين جا نرسيدي.

دو عاقل را نباشد كين و پيكـار نه دانايــي ستيــزد با سبكســار

اگر نادان به وحشت سخت گويد خردمندش به نرمي دل بجويــد

دو صاحبــدل نگهدارنـد مويــي هميدون سركشي و آزرم جويي

و گر بر هر دو جانب جاهلانند اگــر زنجيـر باشـد، بگسلانــند

يكي را زشت خويي داد دشنام تحمل كرد و گفت: اي خوب فرجام

بتر زانم كه خواهي گفتن، آني كه دانم، عيبِ من چـون من ندانــي

چهارشنبه 24/5/1386 - 10:43
پسندیدم 0
UserName