تاثير شخصيت مفسر در تفسير قرآن 3

5) عوامل گرايش مفسر به تفسيرى خاص

براى اينكه به اهميت جايگاه مفسر و نقش شخصى وى در تفسير پى ببريم، بايد ريشه‏ها و علل گرايش مفسر را مورد توجه قرار دهيم . ببينيم چه عواملى موجب مى‏شود كه مفسرى به معنايى روى آورد و برداشتى را ترجيح دهد . به نظر مى‏رسد ريشه‏هاى گرايش مفسر دو دسته‏اند:

1- 5) كسب معلومات جديد

گاه مفسر مستقلا يا به تبع جامعه تحول فكرى پيدا مى‏كند و آگاهيهاى جديدى را از زندگى، نيازها و مشكلات انسان، بدست مى‏آورد و از رهگذر آن بينش او نسبت‏به مذهب، معنويت و كتاب وحى در مواردى تغيير مى‏يابد و تئورى‏هاى مختلفى را در زمينه شكل اداره جامعه، برخورد با مسائل اجتماعى و حاكميت معنويت و اخلاق برمى‏گزيند و تفسيرى خاص از آيات مربوط به دست مى‏دهد . اين تئوريها مى‏تواند معقول و مستند به دلايل علمى يا فرضيه‏هاى ناتمام در عرصه علم و فرهنگ باشد . مفسر با اين تئوريها و فرضيه‏ها به سراغ آيات قرآن مى‏رود و برداشتهايى را از آنها ارائه مى‏دهد . تاكيد بر روى موضوعات جديد، مانند حكومت، آزادى، حقوق بشر، حقوق زن در تفسير قرآن به خاطر قرب ذهنى و توجه به تحولات معاصر است . اگر اين تحولات علمى و طرح بحثهاى جديد نبود، هرگز مفسران به اين مباحث و تفسير عصرى از اين آيات اقبال نمى‏كردند .

به عنوان نمونه علامه طباطبايى به مناسبت‏بحث نظام سياسى اجتماعى اسلام با عنايت‏به تحولات معاصر اين شبهه را مطرح ميكند كه آيا اسلام در شرايط دنياى جديد قابل اجراست . او گويد: «برخى مى‏پندارند كه سنت اجتماعى اسلام در دنيا و در شرايط تمدن فعلى دنيا قابل اجرا نيست و اوضاع حاضر دنيا با احكام اسلامى نمى‏سازد . ما نيز اين را قبول داريم; ليكن اين سخن چيزى را اثبات نمى‏كند; چون ما نمى‏گوييم با حفظ شرايط موجود در جهان، احكام اسلام بدون هيچ مشكلى اجرا مى‏شود . هر سنتى در هر جامعه‏اى زمانى نبوده و سپس به وجود آمده است . البته شرايط حاضر با آن ناسازگار بوده و آن را طرد كرده است‏» [14]. آنگاه ايشان راهكار ايجاد حكومت را مطرح مى‏كند . روشن است كه اگر تحول ذهنى مفسر و اجراپذير دانستن احكام نبود، اين مباحث مطرح نمى‏شد . به همين دليل ما در تفسير علامه طباطبايى شاهد مباحث‏بسيارى در زمينه اجتماع، حكومت و عدالت اجتماعى، آزادى و تفسير آيات مناسب با آنها هستيم . چيزى كه در تفاسير پيشين سابقه نداشته است .

2- 5) طرح اشكالات جديد

مفسر اگر به گفتمان‏هاى دانشوران جديد آگاه باشد، از شبهات و اشكالات آنان درباره دين و قرآن آگاهى خواهد يافت و آنها را به تفسير مى‏كشاند و به مناسبت تفسير آيات به پاسخگويى و دفع آن شبهات مى‏پردازد . كافى است كه به يكى از آيات متناسب با شبهه برخورد كند تا تفسير خود را به سوى دفع اشكال سوق دهد . طرح اشكالات جديد در ذهن مفسر تاثير قابل توجهى در شكل تفسير و تبيين موضوع دارد . مثلا وقتى مفسرى مى‏بيند كسى آيات جهاد ابتدايى را با آزادى انديشه در تضاد مى‏شمارد، ممكن است درصدد برآيد اين آيات را به معناى دفاع بگيرد; نه تهاجم براى ايمان آوردن و يا نابودى مشركان و گويد: اگر در قرآن آياتى آمده است كه به قتال با مشركين دستور مى‏دهد، ناظر به فتنه‏جويى و توطئه چينى آنهاست . همانطور كه در آيه 39 سوره حج آمده است و يا ممكن است‏بگويد: اين آيات در مقام جهاد ابتدايى است و سيره پيامبر هم دلالت‏بر اين واقعيت دارد و اصلا ما مقوله‏اى به نام آزادى انديشه نداريم . به اين ترتيب تفسير او از اين آيات با تفسير قبلى تفاوت پيدا مى‏كند . در هر صورت مفسر اين شبهات و اشكالات را بر اساس تئورى خود پاسخ مى‏دهد .

از همين قبيل است آياتى كه ناظر به مسائل علمى و تكوينى جهان است . مثلا در قرآن آمده است: «الله الذى خلق السموات و الارض و ما بينهما فى ستة ايام‏» (7) [سجده‏4]. مفسرى كه از معلومات روز باخبر است و مى‏داند كه برابر تئورى‏هاى علمى زمين و آسمان در زمانى بسيار طولانى و طى ميلياردها سال بوجود آمده‏اند، قهرا آن را با اين آيه كه مى‏گويد، خدا آسمان و زمين را در شش روز آفريد ناسازگار مى‏بيند; زيرا معنا ندارد دوران پيدايش زمين و آسمان كه با فعل و انفعالهاى بسيار كند و تدريجى بوده است، در شش روز باشد; لذا در تفسير آن آيه مى‏گويد: منظور از اين روزها در پيش خدا هزار سال از سالهايى است كه آدمى حساب مى‏كند [15] ; همانطور كه درباره عروج به سوى خدا چنين آمده است: «ثم يعرج اليه فى يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون‏» (8) [سجده 5].

مفسر ديگر حل شبهه را از زاويه ديگر مى‏بيند و مى‏گويد: «منظور از شش روز شش دوره از مراحل آفرينش است و روز در اينجا به معناى مراحل خلقت است . يا مقوله شمارش آنها از مقوله‏هاى زمينى نيست . حتى به شمارش عالم دنيا ارتباطى ندارد» [16]. البته هر يك از اين پاسخ‏ها بر انديشه و باورى خاص متكى است; اما مجموع اين نوع برخوردها حكايت از آگاهى مفسر از شبهات و حساسيت او به رفع آنها دارد .

6) نقش و جايگاه مفسر

وقتى از مفسر و نقش وى در تفسير سخن گفته مى‏شود، به اين معنا نيست كه او مى‏خواهد واژه‏ها را معنا كند و ترجمه‏اى از كلام را به دست دهد يا مدلول مطابقى كلام روشن را شرح دهد . البته مفسر اين كار را انجام مى‏دهد; اما منظور از تفسير همان پرده‏بردارى از كلام و پيام است كه گاه از آن به تاويل تعبير مى‏شود و گاه تفسير و تاويل به يكسان بر آن اطلاق مى‏گردد . به همين جهت‏بسا گفته مى‏شود كه آيا در نقش مفسر مبالغه نشده و آيا مفسر بيش از اندازه مهم جلوه داده نشده است . آيا اين معنا به نسبيت‏گرايى مطلق كشيده نمى‏شود كه همه چيز در دست مفسر دستخوش عدم ثبات شود؟ اينكه مفسر با پيشداورى و پيش فرضها به سراغ تفسير مى‏رود، موجب نمى‏شود كه ترديد و نسبيت در همه چيز افكنده شود . معانى آشكار و تفاسير مورد اتفاق و ترديدناپذير و مشترك و مورد پذيرش همگان وجود دارد . اما در كنار آنها آيات مشكل، غريب، متشابه و تفسيرپذير هم هست . آياتى وجود دارد كه تفسير آنها در برهه‏اى از زمان مورد اتفاق و ترديد ناپذير بوده، اما در اثر تكامل دانشها و دگرگونى درعلوم دچار تغيير شده و برداشتهاى گوناگون به همراه آورده است . از نمونه‏هاى جالب توجه، آيات مربوط به خلقت انسان است . در عصر رسالت‏خلقت انسان و چگونگى پيدايش وى از خاك به اين تفصيل مورد سؤال و بحث نبوده و قطعا از آنچه در نظريات جديد درباره تحول انواع و مسائل ديگر مطرح است‏سخن نرفته است; در حالى كه اين سؤالات اكنون مطرح است كه خلقت‏بشر چگونه بوده است; آيا به طور ناگهانى بوده است‏يا تحول انواع يا تكامل انواع؟ آيا قبل از بشر طايفه‏هاى ديگرى در روى زمين بوده‏اند؟ در صورتى كه بوده‏اند، رابطه آنها با بشر كنونى چگونه بوده است؟ آيا انسانهاى اوليه بدون شعور بوده‏اند; چنانكه درباره آيه «هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا» (9) [دهر 1] طى روايتى از امام باقر عليه السلام به اين معنا اشاره شده است [17] و همانطور كه در داستان هابيل و قابيل مشاهده مى‏كنيم كه حتى قابيل از پنهان كردن جنازه برادر عاجز است و كلاغى به او ياد مى‏دهد: «فبعث الله غرابا يبحث فى‏الارض ليريه كيف يوارى سواة اخيه قال يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب‏» (10) [مائده 31]. منظور از اسمايى كه خداوند به آدم آموخت چيست؟ چرا آنها را به آدم تعليم داد و به فرشته‏ها ياد نداد؟ اگر ياد مى‏داد آنها هم عالم مى‏شدند . اين چگونه موجب برترى آدم بر فرشتگان مى‏شود و دهها سؤال ديگر . ملاحظه شود كه در اين بحث چه معركه آرائى در ميان مفسرين است و با تحولات علمى كه در اين دو قرن پديد آمده، چه مسائل گوناگونى در ميان مفسرين مطرح شده است [18] ؟

از نمونه‏هاى ديگر بحث در خلقت آسمان و زمين است كه مفسرين پيشين با پذيرفتن هيات بطلميوسى آيات را متناسب با آن تفسير مى‏كردند; مثلا در آيه شريفه «الذى خلق سبع سموات طباقا ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت‏» (11) [ملك 3] و آيه «الم تر كيف خلق الله سبع سموات طباقا و جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس سراجا» (12) [نوح 15] سموات را به معناى طبقه طبقه مى‏گرفتند و در توضيح آن ماه را در آسمان اول و عطارد را در آسمان دوم و زهره را در آسمان سوم و خورشيد را در آسمان چهارم و مريخ را در آسمان پنجم و مشترى را درآسمان ششم و زحل را در آسمان هفتم مى‏دانستند [19] و در اين زمينه ترديدى روا نمى‏داشتند، اما با تحولات علمى و بطلان هيات بطلميوسى مفسرين در معناى هفت‏گانه و طبقه طبقه بودن آسمانها ترديد كرده و توجيهات نجومى ديگرى مناسب با اين تحولات ارائه داده‏اند [20].

نمونه ديگر تلقى مفسرين پيشين از آياتى است كه در آنها تعبيرات مد، بسط و فراش نسبت‏به زمين بكار رفته است [رعد 3، بقره 22، نوح 19] و مفهوم آنها اين است كه اين زمينى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، كشيده و بسط يافته و همسطح است; در نتيجه بيانگر آن است كه زمين نمى‏تواند كروى شكل باشد [21].

اما باز با تحولات علمى تفاسير پيشين از آيات مذكور نادرست تشخيص داده شد و مفسران گفتند: كشيده شدن و بسط يافتن و فراش بودن آن به كرويت زمين ربطى ندارد . اين آيات ناظر به اين جهت است كه زمين با اينكه كروى است، به گونه‏اى آفريده شده كه قابل سكونت و استقرار و بهره‏بردارى است و فراز و نشيب آن مانع فعاليت و استفاده نمى‏شود [22].

بنابراين ذهن تاويل و تفسير كننده در آغاز پاك و خالى نيست تا نسبت‏به متن هيچ نظرى نداشته باشد و دانسته‏ها و پيشداورى‏ها و فرض‏هاى آغازين هيچ تاثيرى در فهم و برداشت و ارائه معناى كلام نداشته باشد . مفسر با دانسته‏هاى خود به سراغ متن مى‏رود و آنچه را در عصر خود آموخته است، به طور آگاهانه يا ناخودآگاه به منظور رفع ناسازگاريهاى متن به خدمت مى‏گيرد و متن را چنان بررسى مى‏كند كه با آن انديشه‏ها و تئورى‏ها همخوان باشد . البته همانطور كه تاكيد شد، الزاما اين تحولات به معناى نسبيت و عدم ثبات در تمام معارف دينى و تشكيك در اصول معارف و كليات عقايد نيست; زيرا در فهم كلى آنها نوعى ثبات و تداوم است، بلكه حتى تفصيل و تبيين برخى از جزئيات مسائل اعتقادى و اجتماعى و اخلاقى تغيير ناپذير است كه البته اين منافاتى با تئورى ياد شده ندارد .

7) شبهاتى درباره نقش مفسر

برخى گفته‏اند: درست است كه فهم مفسر تا حدى در شكل‏گيرى و گوناگون شدن تفسير نقش دارد، اما درباره آن مبالغه شده و اصولا تحليلهايى كه درباره جايگاه و ريشه‏هاى اين نقش ارائه شده مورد مناقشه و انتقاد است . ما در طى بحثهاى گذشته به دور از افراط و تفريط مبنا را به گونه‏اى مطرح كرديم كه اين شبهات مطرح نشود; اما با همه اينها آشنايى با شبهات در ترسيم و تحديد بحث مؤثر است و موجب آن خواهد شد كه جايگاه مفسر روشن‏تر شود .

1- 7) مناقشه در جايگاه تئوريها

گفته‏اند: اينكه تا مفسر پيش فهمى نداشته باشد، نمى‏تواند متنى را تفسير كند، درست نيست; زيرا اين استدلال كافى نيست كه گفته شود: مفسر بدون پيش‏فهم يا پيش‏فرض در طلب مجهول مطلق است و مسلم است كه نمى‏تواند طالب مجهول مطلق باشد . حتما بايد در مورد مجهول از پيش دانسته‏اى داشته باشد تا به آنچه نمى‏داند علم پيدا كند و صرف اينكه درباره چيزى يك معلوم و يك مجهول داشته باشد، مشكل حل نمى‏شود . مشكل هنگامى حل مى‏شود كه معلوم بتواند مجهول را روشن كند; چون اين ربطى به اين ادعا ندارد كه براى رسيدن به يك مجهول تصورى همواره نياز به پيش دانسته تصورى و براى رسيدن به يك مجهول تصديقى نياز به پيش‏دانسته تصديقى داريم . ما براى طرح سؤال جز تصور موضوع و محمول به چيز ديگرى نياز نداريم . پس اينكه طالب مجهول مطلق نيستيم، به اين معناست كه تا از شى‏ء در ذهن تصورى نداشته باشيم، به جستجوى محمولات آن نمى‏پردازيم . آن هم نه محمولاتى كه در ذهن ما نيست و به اصطلاح مجهول مطلق است; بلكه محمولاتى كه قبلا تصور آنها را در ذهن فراهم كرده‏ايم . اگر ما هيچگونه تصورى از هيچ محمول يا موضوعى در ذهن نداشته باشيم، طالب هيچ چيزى نمى‏توانيم باشيم; چرا كه طالب مجهول مطلق بودن محال است .

نكته‏اى كه در اين اشكال مورد توجه قرار نگرفته، اين است كه پرسشگر مفسر است . اگر مفسر از متنى طالب پاسخى نباشد، متن به او جواب نمى‏دهد و لازمه پرسشگرى وجود تئورى‏ها، پيش‏فرضها و باورها در ذهن مفسر است . ممكن است مفسر درباره موضوعى در آغاز تصورى نداشته و كم‏كم برايش پديد آمده باشد; اما پيدايش همين تصور بدون زمينه نيست . به اين معنا كه مفسر نسبت‏به هر يك از تصورات تابع گرايشها و فرضياتى است كه درباره فهم كلام و جهتگيرى عام آن دارد . به همين دليل به دنبال تطبيق تئورى خود با كلام است . گفته نشود: مفسر هيچ فرضيه و تصديقى نسبت‏به كلام ندارد . اين حالت در مرحله نخست مراجعه به متن است . اما با اندكى توجه به احتمالات و معانى گوناگون، ارزش همه آنهابراى او يكسان نيست; بلكه در ذهن خود نسبت‏به آنها نوعى داورى دارد و برخى را بر برخى رجحان مى دهد وگرنه كار او تفسير تلقى نخواهد شد .

به عنوان نمونه يكى ازمسائل بسيار اختلافى در تفسير و كلام مساله امامت است . اين مساله در اهل سنت ازمنظرى مورد بحث قرار گرفته و در شيعه از منظر ديگرى و از اين رهگذر ابعاد مختلفى يافته است . يكى از ابعاد اين مساله اين است كه آيا امامت از اصول است‏يا فروع و نصب آن از جانب مردم است‏يا از سوى رسول خدا؟ براى مفسرين و متكلمين اهل سنت چون در خصوص خلافت مسائل حكومت و سياست و اداره جامعه و تامين معاش مردم و نظاير آنها مطرح است، طبعا آن را از فروع احكام قرار داده و بر همين اساس بسيارى از آيات را تفسير كرده‏اند; اما شيعه چون از اين تئورى كه امامت و ولايت معصوم ادامه راه انبيا و براى تبيين و تفسير وحى است، جانبدارى مى‏كند، لذا همانطور كه نبوت را منصب الهى و از اصول مى‏داند، امامت را هم منصب الهى و از اصول مى‏شمارد; نه از فروع [23]. بر همين اساس تفاسير شيعه بر اين تئورى مبتنى است و آيات مربوط را بر اساس آن تفسير كرده‏اند . قرطبى كه از مفسران اهل سنت است، آيه «يا داود انا جعلناك خليفة‏فى‏الارض‏» (13) [ص 26]، يا آيه «انى جاعل فى‏الارض خليفة‏» (14) [بقره 30] را بر اساس همان تئورى اهل سنت تفسير مى‏كند [24] و طبرسى كه از مفسران شيعه است‏بر پايه تئورى شيعه [25]. اين امر در مورد عصمت و تنصيص امام نيز كاملا مطرح است [26] و نقش داشتن تئورى‏هاى پيشين را در تفسير به روشنى نشان مى‏دهد .

در همين زمينه بر اين سخن كه ما پيش از تفسير بايد نسبت‏به پاسخ هر سؤالى حتما چيزى درباره آن بدانيم، اشكال گرفته و گفته‏اند: اين سخن درست نيست; چون لازم نيست قبل از سؤال چيزى درباره آن بدانيم . پيش دانسته براى پاسخ سؤال ضرورى است; نه طرح سؤال . مادام كه ما درباره سؤال به هيچ تصديقى بديهى يا نظرى دست نيافته‏ايم، نمى‏توانيم هيچگونه پاسخى به آن بدهيم [27].

اما اشكال گيرنده بايد بداند كه سؤال ممكن است دو گونه باشد; بسيط و مركب . گاهى نسبت‏به موضوعى هيچ نمى‏دانيم و مى‏خواهيم درباره آن چيزى بدانيم; در اين صورت سؤال مربوط به آن بسيط خوانده مى‏شود و صرف انگيزه دانستن علت طرح سؤال است و در آنجا بحث تفسير و كشف مطرح نيست . اما گاهى درباره موضوع آگاهى‏هايى داريم; ولى نمى‏دانيم كداميك درست است . در اين صورت سؤال مربوط مركب ناميده مى‏شود . در سؤال مركب جوابهاى مختلف آن را مى‏دانيم و حتى ممكن است‏يك جواب را به دلايل عقلى و دانسته‏هاى بيرونى ترجيح دهيم . بنابراين در سؤال مركب در حقيقت از وجود چيزى آگاه هستيم; اما خصوصيات و تركيبات آن را نمى‏دانيم; مثلا يكبار مى‏پرسيم: آيا خدا وجود دارد و بار ديگر مى‏پرسيم: آيا خدا قادر است و آيا اين صفتش ذاتى اوست‏يا نه؟ در دو سؤال اخير اصل وجود خدا را مى‏دانيم; اما قدرت داشتن و ذاتى بودن آن را آگاه نيستيم . به همين دليل هم طرح سؤال و هم پاسخ ناشى از نوعى علاقه و انتظار و داشتن تئورى و پيش‏فرض است . در اينجا اجتهاد مفسر به كار مى‏افتد; زيرا مى‏خواهد از متن باتوجه به فرضيه‏هاى مختلف پاسخ را استنباط كند .

2- 7) پراكندگى و انحراف در تفسير

اشكال ديگرى كه در باب جايگاه شخصيت مفسر شده، اين است كه اگر بنا باشد كه هر كسى آيات قرآن را در آيينه علائق و انتظارات خود ببيند و برحسب ذوقيات و سلايق و انتظارات خود به تفسير آن بپردازد، البته كه تفسيرها مختلف و حتى متناقض مى‏شود; اما اولا چنين تفسيرهايى پديد نمى‏آيد; ثانيا به فرض آنكه پديد آيد، نتيجه‏اى جز ضلالت و انحراف در پى نخواهد داشت [28]، وانگهى اين ديگر تفسير و كشف معناى عبارت نخواهد بود .

اين اشكال هم درست نيست، زيرا اولا برخلاف تصور اشكال كننده، تفسير همواره مبتنى بر اين امور است و نمى‏توان مفسرى را پيدا كرد كه تفسيرهاى او برهنه از باورها، دانسته‏ها و پيشداورى‏هاى او باشد . ممكن است ذهن مفسر محدود باشد و ميدانهاى فراخ علوم را در نورديده باشد يا مرزهايى ميان تطبيق و تفسير پيدا كرده باشد و سعى كند با آگاهى از لغزشهاى تفسيرى به سراغ دريافت كنه پيام متن رفته باشد، اما به هر حال تفسير حسب اختلاف درجات آگاهى مفسر خواهى نخواهى مشحون از اين واقعيتهاست . كافى است كه به گوناگونى تفسيرها توجه شود و ريشه‏هاى آن مورد بررسى قرار گيرد; آنگاه روشن خواهد شد كه اجتهاد و كوشش براى پرده‏بردارى و كشف مراد متن مبتنى بر همين واقعيتهاست و تفسير هر مفسرى در آينه دانش‏ها، علايق و انتظارات خودآگاه و ناخودآگاه او چهره مى‏نماياند .

ثانيا در پاسخ اينكه گفته‏اند: اگر دانش‏ها و علايق مفسر در تفسير او مؤثر باشد بايد اين امر پيدايش انبوهى از آراى متناقض و پراكنده را به همراه داشته باشد، مى‏گوييم اتفاقا چنين است و اگر ديده مى‏شود كه در مسائلى اشتراك و وحدت نظر و همدلى در ميان جمعى از مفسران وجود دارد، به دليل آن است كه علائق، انتظارات و دانش‏هاى آنان مشترك است . آرى در كليات و اصول عامه اختلافى وجود ندارد; اما در تفصيل همين اصول مثل صفات ذاتى و فعلى، ثبوتى و سلبى، پديده وحى، كيفيت وحى، معاد جسمانى و روحانى و مسائل برزخ و قيامت و دهها مساله فرعى آن تفسيرهاى مختلفى ارائه شده است . بنابراين، نمى‏توان انبوه آراى متناقض و پراكنده در تفسير و فقه را ناديده گرفت .

اما اينكه گفته‏اند: لازمه اين ديدگاه نتيجه‏اى جز ضلالت ندارد، اين در صورتى است كه آرا گمراه‏كننده باشد; اما اولا مگر اختلاف در علوم غير دينى كه در مسائل معاش و امور محسوس و مورد ابتلاى بشر است موجب گمراهى است تا در علوم دينى مانند فلسفه، عرفان، حديث، رجال، فقه و تفسير كه اختصاص به اهل نظر و عده‏اى خاص دارد، اختلافشان گمراه كننده باشد؟ اختلاف امت رحمت است [29]. اين اختلافها و برداشتهاى متفاوت نه تنها گمراه كننده نيست، بلكه در كل مايه تكامل و رشد فكر بشرى و رونق و خلاقيت معارف دينى خواهد بود .

براى مثال مفسرين درباره اين آيه «اذ قال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى‏» (15) [آل عمران 55] اختلاف نظر پيدا كرده و تفسيرهاى مختلفى ارائه داده‏اند . عده‏اى گفته‏اند: اين آيه دليل بر اين است كه حضرت عيسى پس از به اشتباه افتادن مامورين قيصر و عوضى گرفتن ديگرى به جاى او فوت كرد و خداوند روح او را به آسمانها برد; همانطور كه قرآن در جاى ديگر مى‏فرمايد: «قل يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم‏» (16) [احزاب 11 و گروهى ديگر معتقدند كه عيسى هرگز فوت نكرد و توفى در اين كلام به معناى فوت نيست; بلكه به معناى گرفتن و اخذ كردن است; همانطور كه در آيه «الله يتوفى الانفس حين موتها» (17) [زمر 42] به همين معنا آمده است . حتى بعضى از مفسرين كلمه «متوفيك‏» را به معناى «منومك‏» (خوابانده توام) گرفته‏اند و در همين زمينه گفته‏اند: خداوند روح و جسم عيسى عليه السلام را نجات داده به آسمانها برد و آخرالزمان از آسمانها فرود مى‏آيد [30]. اگرچه هر يك از اين تفسيرها براساس پيش‏فرضها و ديدگاههاى بيرونى است، اما اقوال مختلفى كه ارائه شده، در تفسير مشكلى ايجاد نمى‏كند و مايه گمراهى نخواهد شد . البته رعايت قواعد تفسير و دورى از هواهاى نفسانى در جاى خود مورد تاكيد است . توجه به شخصيت مفسر يكى از راههاى جلوگيرى از گمراهى‏هاست .

ثالثا، تفسيرهاى مختلف كه به قصد پرده‏بردارى از كلام انجام مى‏گيرد و بر علائق و انتظارات مفسر مبتنى است، اگر جزو وجوه و بطون معانى نباشد، حداكثر ممكن است غلط باشد; نه اينكه تفسير نباشد . تفسير با مبانى غلط هم مى‏تواند تفسير باشد . به علاوه غلط بودن بايد از رهگذر عدم انطباق با قواعد و قوانين عقلى مشخص شود; نه از طريق مخالفت‏با ديدگاه شخصى . چه بسا در اين باب آنچه نزد مستشكل غلط است، نزد ديگرى درست‏باشد . در خصوص نقد تفسيرها نيز همين تئورى‏ها و پيشداورى‏ها نقش تعيين كننده دارند .

چهارشنبه 24/5/1386 - 3:57
پسندیدم 0
UserName