آبى‏تر از آسمان
توسط : حامد...
 

آبى‏تر از آسمان

ليلا اسلامى گويا

سرت را پايين مى‏اندازى، طاقت اينكه سر بلند كنى و به چشمان مادر خيره شوى را ندارى. نگاهت را به گوشه تاقچه روى عكس پدر، كه خيره نگاهت مى‏كند، ثابت مى‏كنى؛ اين روزها عجيب دلِ گرفته‏اى دارى!

هنوز نتوانسته‏اى باوركنى كه براى هميشه، خانه نشين شده‏اى. وقتى يادت مى‏آيد كه درس و مدرسه را براى هميشه مى‏خواهى ترك كنى، دلت مى‏سوزد. احساس مى‏كنى از نوك پا تا سرت تير مى‏كشد و اندوهى عميق تو را از بودن، پشيمان مى‏كند.

ـ فوزيه، دخترم! اين قدر به خودت فشار نيار، من تحمّل غصّه‏هاى تو را ندارم.

نگاهت را بر مى‏گردانى؛ به گوشه اتاق كه مادر نشسته خيره مى‏شوى؛ يك لحظه آرزو مى‏كنى كاش پاهايت رمقى در خود داشت و مى‏توانستى بلند شوى، مى‏دويدى و مادر را در آغوش مى‏كشيدى!

آب دهانت را قورت مى‏دهى. بغضى سنگين، گلويت را مى‏فشارد. مى‏خواهى چيزى به مادر بگويى؛ مى‏خواهى چيزى بگويى و درد مادر را كمى تسكين دهى. زبان در دهانت نمى‏چرخد. پرده اشك جلوى چشمانت را مى‏گيرد و چهره شكسته و خسته مادر را تار مى‏بينى.

مادر خيره نگاهت مى‏كند. زير لب چيزهايى را زمزمه مى‏كند. دلت برايش مى‏سوزد؛ آرزو مى‏كنى كاش هرگز نبودى! مادر اين روزها غصّه‏هاى زيادى برايت خورده بود؛ شب‏ها تا دميدن آفتاب با چشمانى اشكبار برايت دعا كرده بود، احساس شرم مى‏كنى، فكر مى‏كنى «بودنت» تنها غصّه دادن به مادر است. آه سردى از گلو بيرون مى‏دهى، چشمانت را براى لحظه‏اى مى‏بندى.

ـ انگار قسمت من اين بوده! با سرنوشت كه نمى‏شه جنگيد؛ شما هم غصّه من را نخوريد، خداى ما هم بزرگه.

مادر تكانى به خودش مى‏دهد؛ قامتش را خميده‏تر از هميشه مى‏بينى؛ نزديكت مى‏آيد. مى‏خواهى بلند شوى، اما پاهايت رمقى در خود نمى‏بيند كه همراهيت كند.

مادر دست روى شانه‏ات مى‏گذارد. چشم به چهره مادر مى‏دوزى، چشمانش خيسِ اشك مى‏شود. دستان سردت را توى دستان لرزانش مى‏گيرد.

ـ شرمنده‏ام دخترم! ديگر نمى‏دونم چه كار كنم؟ به كدوم دكتر نشانت دهم؟

سرت را پايين مى‏اندازى، احساس تشنگى مى‏كنى؛ مى‏خواهى از مادر جرعه‏اى آب بگيرى، اما مى‏بينى آب هم نمى‏تواند عطشت را از بين ببرد.

ـ علاج من مادر! علاج من فقط دست خانم زينب هست و بس.

و بعد در حالى كه اشك در چشمانت حلقه زده، مى‏گويى:

ـ اين روزها، مال اونه، صاحبش اونه. تو رو قسمت مى‏دم به حقّ اين روزها منو ببريد حرم خانم. ديگر كارى به كار من نداشته باشيد؛ خانم خودش مى‏دونه از مهمونش چه جور پذيرايى كنه.

مادر چيزى نمى‏گويد، دست روى زمين مى‏گذارد و به زحمت بلند مى‏شود.

ـ محسن، محسن پسرم!

ـ بله مادر! چيزى شده، اتفاقى افتاده؟

مادر با دست اشاره به تو مى‏كند:

ـ محسن جان، پسرم! امشب شب عزيزيه، فوزيه را برداريد ببريد به شام، شايد بى‏بى زينب خودش يه نظرى به حال دخترم بكنه.

محسن نگاهت مى‏كند؛ سرت را پايين مى‏اندازى تا نگاهت با نگاه محسن گره نخورد.

ـ خواهر! تو خودت خواستى برى شام؟

با تكان دادن سر، به برادر مى‏فهمانى كه دلت هواى شام كرده و خودت خواسته‏اى. محسن از جا بلند مى‏شود:

ـ آخه تو را با اين حال چگونه از شهر حلب تا شام ببريم؟ راهِ كمى نيست. تازه، تو را نمى‏توانيم با اين حالى كه دارى، تكونت بديم!

از حرف محسن دلخور مى‏شوى:

ـ داداش! تو رو به خدا، دلم يه ندايى مى‏ده. منو ببريد حرمش تا شفامو از خودش بگيرم.

محسن كنار پنجره مى‏رود و از پشت شيشه كدر، چشم به حياط مى‏دوزد. صداى نوحه و عزادارى از بلندگو بلند مى‏شود و سكوت خانه را به هم مى‏زند. محسن نفس عميقى مى‏كشد:

ـ اگر قراره شفات بده، اگه مى‏خواد نظرى به تو بكنه، تو همين گوشه كه خوابيدى، همين جا كه هستى، شفات مى‏ده. اينو بدون هر جا باشى، شفا مى‏گيرى.

محسن حرفش را كه به اتمام مى‏رساند، با عجله از اتاق خارج مى‏شود، صدايش را مى‏شنوى كه مى‏گويد:

ـ مامان! زنجير منو كجا گذاشتى؟ ديشب كه از هيأت اومدم، گذاشته بودم روى تاقچه.

دستت را از زير لحاف بيرون مى‏آورى؛ دسته زنجير را كه از عرق كف دستت خيس شده، مى‏بينى. آخه ديشب از همان لحظه كه محسن زنجير را روى تاقچه گذاشته بود، از مادر خواسته بودى آن را برايت بياورد. تا صبح، چشم به زنجير دوخته بودى؛ بارها از خود پرسيده بودى: چندين بار اين زنجير با سوز سينه و اشك برادر بالا و پايين آمده بود؟ دلت مى‏خواست بلند مى‏شدى پيراهن برادر را كنار مى‏زدى و كبودى‏هايى كه زنجير از خود به جاى گذاشته بود را مى‏ديدى. صداى مادر توجه‏ات را به خود جلب مى‏كند:

ـ فوزيه! زنجير را ديشب دادم دستت، كجا گذاشتى؟

تكانى به خودت مى‏دهى، دستت را بالا مى‏آورى و زنجير را به مادر مى‏دهى.

ـ مامان! شما بريد، دلم مى‏خواد تنها باشم. بريد مهمون حسين مظلوم و غريب شويد؛ واسم دعا كنيد، دعاى شما مستجاب مى‏شه.

حرفايت همچون تيرى، دل مادر را مى‏سوزاند. سر بر مى‏گرداند تا اشكش را نبينى. شانه‏هايش كه تكان مى‏خورد، مى‏فهمى كه مادر دلسوخته‏تر از توست.

* * *

تاريكى، فضاى اتاق را در بر مى‏گيرد. چشم مى‏چرخانى، چيزى نمى‏بينى؛ تنها نورى كه دلت را روشن مى‏كند، نور ماه است. صداى گريه و سينه زنى از توى كوچه به گوشت مى‏رسد. مى‏خواهى بلند شوى و از پشت پنجره چشم به عاشقانى بدوزى كه به عشق حسينشان آمده‏اند و عزادارى مى‏كنند.

دستانت را روى زمين مى‏گذارى و خودت را به سوى پنجره مى‏كشانى. دردى توى بدنت مى‏پيچد؛ لرزه بر بدنت حاكم شده و با سر بر زمين مى‏افتى. درد پاهايت شدّت مى‏گيرد. اتاق با تمامى وسايلش دور سرت به چرخش در مى‏آيد. تحمّلت را از دست مى‏دهى، بغض سنگينى كه در اين چند روزه گلويت را مى‏فشارد و به خاطر مادرت كنترل كرده‏اى، مى‏شكند. فرياد بلندى مى‏زنى؛ چشمهايت را مى‏بندى:

ـ يا حسين! قربون غريبى‏ات برم؛ قربون مظلومى‏ات برم. مظلومى كه به خاطر مظلوميتش، به خاطر تنهايى‏اش، كوچك‏ترين فرزندش را جلوى تير دشمن گرفت؛ از دشمن براى فرزند شش ماه‏اش آب خواست. تو را به همون فرزندت قسم مى‏دم، بر لباى تشنه‏اش و گلوى خشكيده‏اش! كمكم كن، نجاتم بده. من ديگر تحمّل ندارم.

انگار كبوتر دلت در حرم بى‏بى به پرواز درآمده؛ دست توسّل به سمت ضريح گرفته‏اى و با ناله‏اى جانسوز، عرضه مى‏دارى:

ـ زينب جان! دلم گرفته؛ خانم جون! دارم دق مى‏كنم، دارم خفه مى‏شم. ديگر طاقت ندارم، يا بايد شفام بدى يا براى هميشه دعوتم كنى پيش خودت. تورو قَسم مى‏دم به بدن تكّه تكّه برادرت، به مظلوميت مادرت!

صداى گريه‏ات آنقدر بلند مى‏شود كه ديگر نه چيزى مى‏بينى و نه چيزى مى‏شنوى؛ خودت هم نمى‏دانى كه چشمهايت گرمِ خواب شده است!

* * *

صداى اذان صبح توى گوشت مى‏پيچد. چشمهايت را نيمه‏باز مى‏كنى، دلت با شنيدن آواى دلنشين «مؤذّن» آرام مى‏شود. مى‏خواهى بلند شوى، نمى‏توانى؛ مى‏خواهى وضو بگيرى و نمازت را به جا بياورى. يكباره احساس مى‏كنى كسى دستتو گرفته؛ صداى مهربان و دلنشينى مى‏شنوى كه به تو مى‏گويد:

ـ بلند شو؛ برخيز فوزيه!

چيزى نمى‏فهمى، ندايى از عمق دلت مى‏گويد: «دستش را بگير و بلند شو.» دستش را محكم به دست مى‏گيرى؛ بدون اينكه خودت بدانى چه شده، از جا بلند مى‏شوى. انگار از ياد برده‏اى كه پاهايت طاقت نگه داشتن جسم سنگينت را ندارد!

باوركردنش برايت مشكل است. هنوز نمى‏دانى خواب هستى يا بيدار. چشم در اطراف مى‏چرخانى، كسى را نمى‏بينى؛ قدمهايت را آهسته بر مى‏دارى. چشمت به مادرت مى‏افتد كه گوشه‏اى به خواب رفته. احساس سبكى مى‏كنى؛ آنقدر سبك شده‏اى كه مى‏خواهى پرواز كنى. ناخودآگاه لبانت حركت مى‏كند:

ـ اللّه اكبر، اللّه اكبر، لا اله الاّ اللّه. خدايا! شكرت، قربونت برم خانم.

و سپس با ديدگانى بارانى و لبى پرتبسّم مى‏گويى:

ـ مامان! پاشو ببين خانم زينب شفام داد. پاشو ببين دستامو گرفت. ببين ديگه فلج نيستم. مامان! چشماتو باز كن.

مادر بيدار شده و حيرت زده نگاهت مى‏كند. چشمانش را با دست مى‏مالد. انگار هنوز شفاى دخترش را باور نكرده است. خودت را در آغوشش مى‏اندازى، مادر نيز تو را در آغوش مى‏فشارد و بوسه بارانت مى‏كند. گاه دستانش را به سوى آسمان بلند كرده، و زبان به شكر مى‏گشايد و همچنان با شوق، نگاهت مى‏كند.

سيلاب اشك، صورتت را خيس مى‏كند. به تصوير و قاب عكس «كربلا» نگاه مى‏كنى و بسان مادرت با شفيعان درگاه الهى به زمزمه مى‏نشينى:

ـ آقاجون! قربونت برم. خانم جون! فدات بشم؛ مى‏دونستم نگام مى‏كنى، مى‏دونستم جوابمو مى‏دى، مى‏دونستم هر كى صدات كنه، زود جوابش مى‏دى.

هوا كم كم روشن مى‏شود؛ تاريكى غم نيز در ميان سپيدى لبخند خانواده، محو مى‏شود.*

* داستان‏هايى از حضرت زينب(س)، شهيد احمد ميرخلف زاده و قاسم ميرخلف زاده.

چهارشنبه 20/4/1386 - 7:9
پسندیدم 0
UserName