«مسافر شهر شقايق‏»
توسط : حامد...
 

«مسافر شهر شقايق‏»

سوز سرداب سياه

ساقه فكر مرا مى‏آزرد

من به دست احساس

روى ذهنم هر روز

نقشى از يك قفس بى در را

مى‏كشيدم بى رنگ

ناگهان

از ته كوچه اميد صدايى آمد

چه كسى بود؟

صدا مى‏زد: «مردم! مردم!

روزتان نورانى، شبتان مهتابى

نقره‏اى باد آسمان دلتان

دامن شهر شما

پر پرواز قناريها باد.»

بغض‏ها تركيدند

همه پنجره‏ها بشكفتند

و نشستند به تماشاى سحر

آمد از شهر شقايق مردى

كه زلال سخنش، تابش دانايى بود.

 

 

سه شنبه 19/4/1386 - 7:53
پسندیدم 0
UserName