داستان يك محبت
توسط : حامد...
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان يك محبت

 

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستی كه ز يبايی آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه می كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داری؟».

جواب دادم:« البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودی، باز هم مرا دوست داشتي؟»  پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعی به نظر می رسند. اما با اين حال چنين جواب دادم:« كمی مشكل خواهد بود ولی باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

 خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودی، باز هم آفرينش مرا دوست داشتی؟» كمی فكر كردم. « چطور می توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادی افتادم كه اگر چه نمی ديدند، ولی باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمی مشكل است ولی باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد اگر ناشنوا بودی چطور، آيا به كلام من گوش می كردی؟»

چطور می توانم چيزی را كه نمی شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمی گيرد بلكه با قلب هم انجام می شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودی باز هم مرا می پرستيدی؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان می پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاری هاي قلبی ما، زمانی كه شرايط سخت است خود نوعی پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامی قلب خود مرا دوست داری؟»

با شجاعت و اطمينان قلبی فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خدای راستين هستي!»

از پاسخی كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . آنگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه می كنی؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زمانی كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلی دور هستی ؟ چرا فقط هنگام سختی ها به طور جدی دعا می كنی؟»

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من می گردی، گويی كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بی تفاوتی عنوان می كنی؟ و چرا بی وفايی؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاری می شد.

چرا اين قدر از من خجالت می كشی؟

چرا پيغام های خوش را نمی رساني؟

چرا به هنگام سختی و جفا به نزد ديگران می روی تا اشك بريزی، در حالی كه من شانه های خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامی كه كاری را به تو می سپارم تا مرا خدمت كنی، بهانه های مختلف می تراشي؟

به دنبال جوابی مي گشتم، ولی هيچ پاسخی نداشتم.

«اگر تو از زندگی لذت می بری، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشی. به تو استعدادهايی بخشيدم تا مرا خدمت كنی، ولی تو همچنان به راه خودت می روی. »

كلام خود را برای تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردی . با تو سخن گفتم ، ولی گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشی ، ولي چشمان خود را بر گرفتی . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتی منفعلانه اجازه دادی كه دور شوند.

   « صدای دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آيا حقيقتاً مرا دوست داری ؟»

« نمی توانستم جواب بدهم. چطور می توانستم؟»

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذری نداشتم . چه چيزی می توانستم بگويم !

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاری شد، چنين گفتم :« اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، ای فرزندم.»

گفتم: چرا مرا مي بخشی ؟ چرا مرا دوست داری؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستی . تو فرزند من هستی . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتی گريه می كني ، دلم برايت می سوزد و من هم به همراه تو گريه می كنم. وقتي از شادی فرياد بر می آوری ، من نيز با تو شادی می كنم . اگر سرخورده شوی ، من به تو اميدواری خواهم داد. اگر بيافتی ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوی تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضای عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه اين اندازه با صدای بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داری؟»

خداوند دستهای خود را باز كرد و برای من آغوش گشود و من دستها و آغوش باز شده اش را دیدم.

به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدی دعا كنم.

 

 

سه شنبه 19/4/1386 - 7:43
پسندیدم 0
UserName