در راه زندگانى
توسط : حامد...
 

در راه زندگانى

 

جوانى شمع ره كردم كه جويم زندگانى را

نجستم زندگانى را و گم كردم جوانى را

 

كنون با بار پيرى آرزومندم كه برگردم

به دنبال جوانى كوره راه زندگانى را

 

به ياد يار ديرين كاروان گم كرده رامانم

كه شب در خواب بيند همرهان كاروانى را

 

بهارى بود و ما را هم شبابى و شكر خوابى

چه غفلت داشتيم اى گل شبيخون جوانى را

 

چه بيدارى تلخى بود از خواب خوش مستى

كه در كامم به زهرآلود شهد شادمانى را

 

سخن با من نمي گوئى الا اى همزبان دل

خدايا با كه گويم شكوه ى بى همزبانى را

 

نسيم زلف جانان كو؟ كه چون برگ خزان ديده

به پاى سرو خود دارم هواى جانفشانى را

 

به چشم آسمانى گردشى دارى بلاى جان

خدايا بر مگردان اين بلاى آسمانى را

 

نميرى شهريار از شعر شيرين روان گفتن

كه از آب بقا جوئيد عمر جاودانى را

 

دوشنبه 18/4/1386 - 7:57
پسندیدم 0
UserName