زندگي نامه جلال آل احمد (از زبان خودش)
توسط : naserrezaee
زندگي نامه جلال آل احمد (از زبان خودش)
در خانواده اي روحاني (مسلمان شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يکي ازشوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يک شوهر خواهر ديگرروحاني اند. و اين تازه اول عشق است. که الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تک و توکاستثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در«ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر.
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هيچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان درهمان کودکي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يکي ديگر در سي و پنج سالگي بهسرطان رفت. کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي که وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و دردکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگرنگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار رارفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداري سيمکشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهرهايم که اينکاره بود. همينجوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال 1322 - يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب است که جوانکي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيدهو نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگدوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشتو تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال کننده را.
جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. 1325. و معلمشدم. 1326. در حالي که از خانواده بريده بودم و با يک کروات و يکدست لباس نيمدارآمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده اي کنده بودند تا منبتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سالهاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مردامروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مايه دستفکري چيزي درست کرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ي انتظام، اميريه. و شب هادر کلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامهديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده، بودند هر کدام مأموريکي شان بوديم و سرکشي مي کرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (MEETING)... و من مأمورحزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتيم کهکدامشان خادمند وکدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيمکه دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش ازپيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» کهسال 22 چاپ شد و يکي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم کهانجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاري هاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند وسوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم درحوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.
در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت کميته ي حزبي تهرانرسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر برايدانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ي «مردم» که مدير داخليش بودم. وگاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آن وقت هازير سايه «صادق هدايت» منتشر مي شد و ناچار همه جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند ودر اسفند همين سال «ديد وبازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه ي آنچه در «سخن» و «مردمبراي روشنفکران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل سال 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب، 18 شماره اش را درآوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». کهپس از شکست «دموکرات فرقه سي» و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارتمخروبه ي «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه اي که دراختيارشان بود «از رنجي که مي بريم» درآمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آنمبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آغاز 1326 اتفاق افتاد. به دنبالاختلاف نظر جماعتي که ما بوديم به رهبري خليل ملکي و رهبران حزب که به علت شکستقضيه آذربايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سختدنباله روي سياست استاليني بودند که مي ديديم که به چه مي انجاميد. پس از انشعاب،يک حزب سوسياليست ساختيم که زيربار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو رادر پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سکوت.
در اين دوره ي سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) يادگرفتن. از «ژيد» و «کامو» و «سارتر». و نيز از «داستايوسکي». «سه تار» هم مالاين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتياز اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانهپدري به اجتماع حزب گريختن، از آن به خانه شخصي و زنم سيمين دانشور است که ميشناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها وترجمه هايفراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که بهاين قلم در آمده بود. (و مگر درنيامده؟) از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلممنتشر نشده است که سيمين اولين خواننده و نقـّادش نباشد.
و اوضاع همين جورهاهست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که ازنو کشيده مي شوم به سياست و از نو سه سال ديگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و«نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود، علاوه براينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بودو باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم،ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ وبا همان «بريا» بازي ها . که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازي هااز حزب توده انشعاب کرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي آمد.
در همين سال ها است که «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه کردم و نيز «دست هايآلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال ها استآشنايي با « نيمايوشيج » هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزهاي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سه سال دنبال شد به گمان من يکياز پربارترين سال هاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.
بگذريم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و بُرد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گـَپي زده ام سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتننگريستن و به جستجوي علت آن شکست ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکتو حاصلش «اورازان تات نشين هاي بلوک زهرا- و جزيزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقيقاتاجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ي نشرياتي رادر اين زمينه سرپرستي کنم و اين چنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي ازرشته ي کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا کهديدم مي خواهند از آن تک نگاري ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار همبه معيارهاي او و من اين کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاري از نو شناختن خويشبود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشتههنوز هم دنبال مي شود.
و همين جوري ها بود که آن جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي ازجنگ و آن سياست بازي ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعيايراني ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبال روي سياسي واقتصادي از فرنگ و آمريکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کندبه مصرف کننده ي تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غربزدگي» -سال 1341 - که پيش از آن در «سه مقاله ديگر» تمرينش را کرده بودم. «مديرمدرسه» را پيش از اين ها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هايسريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريحبه اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.
انتشار«غرب زدگي» که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه ي عطف بود در کار صاحب اينقلم. و يکي از عوارضش اين که «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341براهش انداخته بودم و با اينکه تأمين مالي کمپاني کيهان را پس پشت داشت شش ماهبيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آندلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگي» را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات وديگرقضايا ...
کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيشآمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموريت از طرف وزارت فرهنگ و برايمطالعه در کار نشر کتاب هاي درسي. در فروردين 42 به حج. تابستانش به شوروي. بهدعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره ي بين المللي مردم شناسي و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام ازاين سفرها سفرنامه اي که مال حجش چاپ شد به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپمي شد؛ به صورت پاورقي درهفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رؤيايي» درآوردند که ازنو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردم شناسي دادهام در «پيام نوين» ونيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهني» در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ي ما را نکرد. هم در اين مجله بود کهدو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را درآوردم. و اين ها مال سال 1345. پيش از اين «ارزيابي شتابزده» را در آورده بودم سال 43 که مجموعه ي هجده مقاله است در نقدادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون والقلم» را سال 1340 که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکستنهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشتم ووارسيده.
آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه «کرگدن» اوژن يونسکو است سال 45 و انتشارمتن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگر که به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهانماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه براو واهل دهمي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها درباره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگياقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده و نيز به قصد ارزيابيديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحاتارضي جايش زده اند. پس از اين بايد« در خدمت و خيانت روشنفکران» را براي چاپ آمادهکنم . که مال سال 43 است و اکنون دستکاري هايي مي خواهد و بعد بايد ترجمه «تشنگي وگشنگي» يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي و گوري» که قصه اياست درباب عقيم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جديد» که قصه ي ديگري است از نسلديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شبيترا به حجره خويش خواند و چه مايه ماليخوليا که به سرداشت...
دي ماه 1343
پنج شنبه 14/4/1386 - 16:44
پسندیدم 0
UserName