داستان يوسف عليه السلام در قرآن 31
 

داستان يوسف عليه السلام

 فَلَمَّا سمِعَت بِمَكْرِهِنَّ أَرْسلَت إِلَيهِنَّ وَ أَعْتَدَت لهَُنَّ مُتَّكَئاً وَ ءَاتَت كلَّ وَحِدَةٍ مِّنهُنَّ سِكِّيناً وَ قَالَتِ اخْرُجْ عَلَيهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبرْنَهُ وَ قَطعْنَ أَيْدِيهُنَّ وَ قُلْنَ حَش للَّهِ مَا هَذَا بَشراً إِنْ هَذَا إِلا مَلَكٌ كَرِيمٌ

و همين كه از فكر آنان باخبر شد، كس نزدشان فرستاد و مجلسى مهيا كرد و براى آنها پشتى هاى گرانقيمتى فراهم ساخت و به هر يك از آنان كاردى داد و به يوسف گفت : بيرون شو بر ايشان . همين كه وى را بديدند، حيران او شدند و دستهاى خويش ‍ببريدند و گفتند: منزه است خدا، كه اين بشر نيست ، اين فرشته اى بزرگوار است .

سوره یوسف آیه 31

پنج شنبه 14/4/1386 - 11:34
پسندیدم 0
UserName