شنیدنی های خواندنی___مهمان اخر هفته(داستان کودک)
توسط : arteshi15

شنیدنی های خواندنی
====================================
            اولی:طولانی ترین شب سال؟
 دومی: شبی که دندون درد داشته باشی
---------------------------------------------------------------------
:مرد خسیس دم مرگ
احمد کجاست؟-
.اینجام بابا-
اصغر کجاست؟-
.منم اینجام بابا-
!هوشنگ کو؟-
.منم همین جام-
!پس همه که اینجاین چرا کولر اتاق اون اتاق روشنه؟
--------------------------------------------------------------------
.به یه کسی میگن با ستیز جمله بساز
:میگه
.دموبایل ستیز آف
-------------------------------------------------------------------------
.معلم:احمد جان با «تلاش»جمله بساز
!شاگرد:مادرم رفت طلاشو فروخت
----------------------------------------------------------------
.اولی:با «توکیو»جمله بساز
.دومی:ما که تو رو دوست داریم توکیو
--------------------------------------------------------------------------------------
!با --بنزین-- جمله بساز؟
--خوش به حال شما که سوار--بنزین
------------------------------------------------------------------------
________________________________
__________________________________

مهمان اخر هفته(داستان کودک)

1_بانی _ خرگوش باهوش _ هیجان زده وارد اتاق  خواب شد و گفت :
_یکی از بچه ها ، حیوان خانگی کلاس شان را  برای آخر هفته
به خانه آورده . آن حیوان یک خوکچه هندی است.
وقتی صاحبخانه و بچه هایش ، برای صرف شام بیرون رفتند ، سگ
قهوه ای و بانی از پله پایین رفتند تا میهمان آخر هفته را ببینند، خوکچه
هندی حیوانی بیست سانتی متری بود که موهای قهوه ای و سفید داشت.
محل زندگی او را جعبه ای پلاستیکی تشکیل می داد که کف آن خاک اره نرم
ریخته بودند تا بتواند از آنجا بخوابد.روی یکی از دیواره ها ، شیشه پر از آبی
قرار داده بودند تا در موقع نیاز بتواند از آن بنوشد و همین طور دو کاسه ، که
پر بود از غذای مخصوص خوکچه هندی.
آنها با بابی بازی می کردند و اوقات خوشی را گذر اندند.بانی وسگ قهوه ای به
نوبت از خوکچه هندی مراقبت می کردند.همین طور به نوبت به او غذا می دادند.
در لانه خوکچه یک لوله مقوایی هم گذاشتند تا بتواند به درون آن برود و با آن بازی کند.
وقتی کارشان تمام شد از خوکچه خداحافظی کردند و به طبقه بالا رفتند.به آنجا که رسیدند،
پنگوئن آبی را دیدند.او بهترین دوست خرگوش بود. بانی خرگوش به پنگوئن گفت:
--------------------------------------------------------------------------------------------
2_حتماَ، پنگوئن ابی به سوی کمد دوید، سریع چیزی را برداشت و به سوی طبقه پایین رفت
وبا صدای بلند گفت:
_می روم تا بابی بازی کنم،اما چند دقیقه بعد ، آبی با چشم های گریان وارد اتاق خواب شد و
گفت:
_بابی مرا دوست ندارد.من صفحه شطرنجم را پایین بردم و آن را برای بازی آماده کردم، اما
او با من بازی نکرد. من حتی به او گفتم که می تواند خودش بازی را شروع کند!
سگ قهوه ای خندید و گفت:
_پنگوئن آبی عزیز، خوکچه های هندی شطرنج بازی نمی کنند و تو نمی توانی با او به چنین
بازی هایی بپردازی.
پنگوئن آبی جواب داد:
_خیلی خب ، پس آنها چه بازی هایی را دوست دارند؟
بانی و سگ قهوه ای، پنگوئن آبی را به طبقه پایین پییش خوکچه بردند.آنها به نشان که چطور
از یک حیوان خانگی نگهداری کند و به او غذا بدهد.همین طور لوله مقوایی را به پنگوئن آبی
نشان دادند که خوکچه هندی دوست داشت به درون آن بخزد و با آن بازی کند. پنگوئن آبی با بازی
با خوکچه هندی ، اوقات خوشی را گذراند.
از آن هفته به بعد، هر وقت بابی را آخر هفته ها به خانه می آوردند.پنگوئن آبی اوقات شادی را با
او می گذراند. اما هیچ وقت نتوانست به او بازی شطرنج را بیاموزد./.

 

چهارشنبه 13/4/1386 - 16:2
پسندیدم 0
UserName