حالا دیگه دلم تو رو نمی خواد . . .
توسط : عافی

یک شب از خواب پریدم

خواب بد می دیدم

توی خواب گل یخ می چیدم

وقتی بیدار شدم دیگه رفته بودی

روی میز نامه تو می دیدم

گفتی خسته شدی یو پر بسته شدی

گفته بودی که تمومه

رفتی یو سالها گذشت

آب از این سر گذشت

نامه تو می بینی همونه

حالا که برگشتی یو منو داغون می بینی

حالا که برگشتی یو منو بی جون می بینی

می بینی یو می تونی که بشینی یو ببینی

چه جوری روت می شه پیشم بشینی

نوشته بودی خسته شدی یو پربسته شدی

نوشته بودی تمومه . . .

گذاشتی رفتی سال ها گذشت

آب از این سر گذشت

نامه تو بگیر همونه . . .

حتی فکر نکردی با من چه ها کردی

این روزا تا ابد یادمه

تو گفتی فهمیدی ، اما نفهمیدی

که این دل همه ی آدمه . . .

حالا که برگشتی یو منو داغون می بینی

حالا که برگشتی یو منو بی جون می بینی

می بینی یو می تونی که بشینی یو ببینی

چه جوری روت می شه پیشم بشینی

پاهای من دیگه با تو یه قدمم نمی یاد

بارتو بستی ، دلمو شکستی ، حالا دیگه دلم تو رو نمی خواد . . .

چهارشنبه 13/4/1386 - 10:46
پسندیدم 0
UserName