ويژگى‏هاى خطابى خطبه فدكيه
توسط : حامد...
 

ويژگى‏هاى خطابى خطبه فدكيه

فرشته ندرى ابيانه(1)

چكيده

دقت در خطبه‏هاى حضرت فاطمه عليهاالسلام ثابت مى‏كند كه ويژگى‏هاى بى‏نظير خطابى در سخنرانى‏هاى حضرت عليهاالسلام وجود دارند. اين مقاله با توجه به شاخصه‏هاى منطقى مشهور در «فن خطابه»، به تأمّل در اركان خطبه فدكيه پرداخته و در اين زمينه، ضمن توضيح روش خطابه در مبحث «صناعات خمس» منطق، شواهد بارزى از فرازهاى خطبه را براى احراز كمّ و كيف ويژگى‏هاى خطابى آن بيان نموده است.

كليدواژه‏ها: حضرت فاطمه عليهاالسلام ، خطبه فدكيه، فن خطابه، شواهد، منطق، اركان خطابه.

مقدّمه

تداوم نقش هدايتگرى دين مبين اسلام ايجاب مى‏كند كه در همه عصرها و نسل‏ها، پاسخى مناسب به نيازهاى بشر داده شود. از آن‏رو كه الگوپذيرى از مهم‏ترين نيازهاى بشر است، اسلام الگوهايى جاودانه ارائه داده تا همه انسان‏ها به آن‏ها توجه كنند و درس بگيرند. اين الگوها در درجه اول، معصومان عليهم‏السلام هستند كه هر يك در مقطعى از زمان، نقشى ابدى آفريده و بدان ممتاز گشته‏اند. هرچند ايفاى اين نقش از لحاظ زمانى در برهه‏اى كوتاه انجام گرفته، اما به خاطر اتصال به اراده الهى، تأثيرى جاودان از خود بر جاى نهاده است.

از اين ميان، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام كه كوثر و مباركه و منصوره است، هرچند عمر بسيار كوتاهى داشت (همچون «كوثر» كه كوتاه‏ترين سوره قرآن است) اما تجلّى خير كثير، بركت، نصر و پويايى است. حضرت زهرا عليهاالسلام نه تنها الگوى زنان، كه اسوه همه نيكان و پاكان تاريخ است. تاريخ شاهد مظلوميت آن حضرت و عدم شناخت وى از طرف معاصران و متأخّران است، تا آنجا كه خود حضرت در بيان حق خويش، به مطلبى بسيار روشن مى‏پردازد؛ مطلبى كه به عمد و يا سهو مورد غفلت واقع شده است؛ مى‏فرمايد: «إعلَموا أنّى فاطمة»؛ بدانيد كه من فاطمه‏ام.

اين مهم‏ترين وجه معرفى آن حضرت است كه خود مبنايى براى معرفى ساير اهل كسا مى‏باشد كه پدر فاطمه، همسر فاطمه و پسران فاطمه‏اند. اين خطاب در «خطبه فدكيه» در كنار مضامين عالى ديگر، بيانگر مقام فاطمى در همه ابعاد انسانى است. توجه به فرازهاى خطبه، كه از نشانه‏هاى باقى مانده از آن حضرت‏اند، ما را در درك اين نكته يارى مى‏دهند. هرچند تاريخ در معرفى اين بانوى نمونه قاصر و مقصّر است، اما دقت و كاوش در اسناد باقى‏مانده، براى طالبانِ وصول، لازم و براى اهل نظر، كافى است. اين نكات عبارتند از:

1. وضعيت سياسى اجتماعى عرب آن روز و ساير ملل و نحل و نوع رفتار آن‏ها نسبت به زنان و مقايسه آن با آنچه قرآن و سنّت درباره حقوق و حدود زنان معرفى كرده است. دقت در وضعيت كنونى زنان در دنياى امروز و فاصله آن با مبانى دين مقدّس اسلام مكمّل بحث خواهد بود.

2. تعلّق اراده الهى بر ادامه نسل پيامبر خاتم از طريق يك دختر؛ عطيّه الهى و كوثر؛

3. نوع رفتار پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و حضرت على عليه‏السلام با فاطمه زهرا عليهاالسلام ؛

4. توجه به القاب و اسماء مبارك ايشان: «اُمّ ابيها» (به خاطر احترام و محبت بسيار پدر نسبت به دختر)؛ «فاطمه» (بريده شده از پليدى‏ها)، «زهراء» (درخشنده و مخلوق از نور عظمت الهى)؛ «حصان» (پارسا)، «حُرّه» (زن كريمه)، «محدِّثه و محدَّثه» (آنكه در رحم با مادر سخن گويد و مورد خطاب فرشتگان الهى است)، «حانيه» (مهربان نسبت به شوهر و فرزندان)، «بتول» (پاك) «طاهره»، «مطهّره»، «زكيّه»، «راضيه»، «مرضيه»، «عذراء»، «مباركه»، ... و در نهايت، «كوثر»؛

5. رفتار حضرت فاطمه عليهاالسلام با پدر، همسر، فرزندان، خويشان، همسايگان، فقرا، كارگزاران، حكّام، زنان و مردان مهاجر و انصار و در مجموع، همه شئون رفتارى آن حضرت؛

6. مجموعه گفتارهاى حضرت و به ويژه آنچه با عنوان «خطبه »در تاريخ حفظ و ضبط شده است. «خطبه فدكيه» يكى از اين آثار بر جاى مانده است كه حاوى قلل رفيع علم و عرفان و مسئوليت و سازندگى است.

يكى از ابعاد ناشناخته حضرت زهرا عليهاالسلام «ويژگى‏هاى علمى» حضرت است. از اين‏رو، شناخت و تطبيق علوم با زواياى وجودى ايشان لازم مى‏نمايد؛ به اين معنا كه علوم بشرى قالب و ظرف وجود ايشان نيستند، اما به خاطر تطابق وجود معصومان عليهم‏السلام بر قرآن مجيد و محتواى اين كتاب تدوينى بر همه امور و انطباق آن بر كتاب تكوين، حضرات معصومان عليهم‏السلام بر مجموعه معارف اشراف داشته و همه آن‏ها را دربردارند.

از جمله علوم بشرى، علم «منطق» است كه به تعبير اهل منطق، در نهاد همه انسان‏ها نهفته است. در مبحث منطق «عملى» كه بخشى از علم منطق است صناعات خمس يا روش‏هاى دست‏يابى به علم را توضيح داده و به نقد آن پرداخته‏اند. يكى از مهم‏ترين اين صناعات «خطابه» است. به دليل آنكه بيانات شريف حضرت فاطمه عليهاالسلام به «خطبه» معروف شده‏اند، بررسى اين بيانات با آنچه در اصطلاح، «فن خطابه» شمرده شده، لازم مى‏نمايد تا نمايانگر اشراف حضرت بر اين فن باشد؛ همان‏گونه كه ساير فنون و علوم در سايه‏سار وجود ايشان بارور گشته‏اند. فنّ خطابه نيز در پرتو افاضات خطابى ايشان، تعالى مى‏يابد.

معرفى خطبه فدكيه

قريب 10 ـ 15 فرسخى مدينه در نزديكى قلعه‏هاى «خيبر»، دهكده‏اى آبادان بود كه «فدك» نام داشت. در سال هفتم هجرت، يهوديان ساكن اين دهكده با ديدن عاقبت كار قلعه‏هاى خيبر، با پيامبر آشتى كردند كه نيمى از اين دهكده از آن پيامبر باشد و آنان در مزرعه‏هاى خود باقى بمانند. دهكده «فدك»، با نيروى نظامى فتح نشد و به تصريح قرآن، حق و خالصه پيامبر بود و در اختيار فاطمه عليهاالسلام قرار داشت.(2)

خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى» (حشر: 7)؛ «فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ.» (روم: 38)

سال دهم هجرت پيامبر در «حجة‏الوداع» در محل «جحفه» (غدير خم) بار ديگر حضرت على عليه‏السلام را به جانشينى خود منصوب كرد. نبى مكرّم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كتاب خدا و اهل بيت عليهم‏السلام را به عنوان دو ثقل در كنار هم معرفى نمود. پيامبر از سفر بازگشت و آن سال را آخرين سال حيات خود دانست. در نهايت، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رحلت كرد. «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُل.» (آل عمران: 144)

پس از رحلت ايشان، بلافاصله در «سقيفه بنى ساعده»، حضرت على عليه‏السلام را از مدار حكومت خارج كردند؛ همو كه فرمود: «و انّه لَيعلَمُ أنّ محلّى مِنها مَحلَّ القطبِ مِن الرَّحى»(3) و شد آنچه نبايد مى‏شد.(4) غاصبان خلافت به درِ خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام آمدند تا از حضرت على عليه‏السلام براى خليفه بيعت بگيرند.(5)

در دست حضرت فاطمه عليهاالسلام فقط «فدك» بود. «بلى كانت في اَيدينا فدكٌ مِن كُلِّ ما أظلته السماءُ»؛(6) (آرى، از همه آنچه آسمان بر آن سايه انداخته است، تنها فدك در دست ما بود.) خليفه وقت به اجتهاد خود، نظر داد: آنچه به عنوان فى‏ء در تصرف پيامبر بوده بيت‏المال مسلمانان است و بايد در دست خليفه باشد. بدين‏روى، عاملان حضرت فاطمه عليهاالسلام از فدك رانده شدند. حضرت فاطمه عليهاالسلام به ناچار، نزد خليفه رفت و با او گفت‏وگو كرد؛ از او پرسيد: پس از مرگ تو ميراثت به كه مى‏رسد؟ گفت: به زن و فرزندانم. فاطمه عليهاالسلام فرمود: اين ملك را پيامبر به من بخشيده است. از او شاهد خواستند. ايشان حضرت على عليه‏السلام و اُمّ ايمن را گواه گرفت. پذيرفته نشد و «فدك» به تصرف حكومت درآمد، در حالى‏كه فدك به مدت سه سال ملك حضرت فاطمه عليهاالسلام بود. بعضى حتى نوشته‏اند: رسول خدا سندى در اين موضوع نوشت و به حضرت داد.(7) اين مطلب در روايات به تصريح بيان شده‏اند.(8)

فاطمه زهرا عليهاالسلام چون دريافت كه خليفه از رأى خويش برنمى‏گردد و آن را بر سنّت مقدّم مى‏دارد، شكايت خود را در مسجد مطرح كرد. در آن روزگار، مسجد تنها مركز دادخواهى بود. حضرت فاطمه عليهاالسلام مى‏ديد كه حقى گرفته شده، سنّتى شكسته شده، حديثى جعل گرديده و متواترات فراموش شده‏اند. او سرنوشت امّت مسلمان را به چشم خود مى‏ديد كه چگونه اسلام و ارزش‏هاى آن به بوته فراموشى سپرده مى‏شوند. پس بايد اسلام و امتيازات آن را احيا مى‏نمود و حق را بيان مى‏داشت. او اعلام نمود كه به مسجد خواهد آمد، و به همراه جمعى از زنان خويشاوندش آمد. او چون به مسجد مى‏رفت، راه رفتنش به راه رفتن پدرش مى‏ماند. مشى و منش فاطمه عليهاالسلام همچون پدرش بود و عملش احياگر آن چيزى بود كه پيامبر براى امّت به ارمغان آورده بود. خليفه به همراه گروهى از مهاجر و انصار در مسجد بود. در ميانه مسجد، چادرى آويخته شد و زهراى مرضيّه عليهاالسلام به ايراد خطبه پرداخت. ناله‏اى كرد كه مجلس را لرزاند و خروش حاضران برخاست. سپس سكوت كرد تا مجلس آرام گيرد. آن‏گاه سخن گفت؛ سخنى حكيمانه، بليغ، گله‏مند، ترساننده و آتشين.(9)

فاطمه عليهاالسلام احساس و خرد و وجدان حاضران را به مجلس فراخواند تا حجت تمام گردد و عذرى بر اين كه ما نمى‏دانستيم و تو و مقامت را نشناختيم؛ باقى نماند و اين عمل وى سبب شد تا كسى نتواند بگويد كه تو زن بودى و ما را از تو خبرى نبود. حضرت فاطمه عليهاالسلام «خطبه فدكيه» را براى استماع همه جويندگان حقيقت در تمام تاريخ ايراد نمود.

اسناد خطبه فدكيه

اين خطبه در كتاب‏هاى معتبر شيعه و سنّى ضبط شده است. برخى از مصادر اين خطبه عبارتند از:

1. بلاغات النساء، ابن طيفور احمد بن ابى طاهر مروزى (204ـ280 ق)؛

2. السقيفة و فدك، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (ت 323)؛

3. شرح الاخبار، قاضى ابوحنيفه نعمان بن محمّد تميمى مغربى (ت 363)؛

4. المناقب، ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه اصفهانى «ابن مردويه» (ت 411)؛

5. الفائق، اسعد بن شقروه (قرن 4)؛

6. الشافى فى الامامة، ابوالقاسم على بن الحسين موسوى «سيد مرتضى علم الهدى» (355ـ436)؛

7. تلخيص الشافى، ابوجعفر محمّد بن الحسن بن على طوسى «شيخ طوسى» (ت 460)؛

8. دلائل الامامة، ابوجعفر محمّد بن جرير بن رستم طبرى «طبرى صغير» (قرن 5 و 6)؛

9. الاحتجاج على اهل الجاج، ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى (ح 520)؛

10. مقتل الحسين عليه السلام، ابوالمؤيّد موفّق بن احمد مكّى «خطيب خوارزمى» (ت 568)؛

11. نثر الدر، ابوسعيد آبى (422)؛

12. شرح نهج‏البلاغه، عزّالدين عبدالحميد بن محمّد مدائنى معتزلى «ابن ابى الحديد» (568ـ656)؛

13. كشف الغمّة، ابوالحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى (ت 693)؛

14. الطرائف، سيد رضى‏الدين على بن طاووس حلّى (589ـ664)؛

15. من لايحضره الفقيه، ابوجعفر محمّد بن على بن بابويه قمى «شيخ صدوق» (311ـ381)؛

16. علل الشرائع، «شيخ صدوق»؛

17. الامالى، ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى «شيخ مفيد» (388ـ413)؛

18. الامالى، شيخ ابوجعفر طوسى (460)؛

19. تذكرة‏الخواص، ابوالمظفّر يوسف بن فرغلى بن عبداللّه بغدادى «سبط بن الجوزى» (581ـ654)؛

20. مناقب آل ابى طالب، ابوجعفر محمّد بن على بن شهر آشوب سروى مازندرانى «ابن شهر آشوب» (ت 588)؛

21. مصباح الانوار، هاشم بن محمّد (قرن 6 و 7)؛

22. الفائق، ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى خوارزمى «جاراللّه زمخشرى» 467ـ538)؛

23. غريب الحديث، ابومحمّد عبداللّه بن مسلم «ابن قتيبه دينورى» (213ـ276)؛

24. الاستغاثه فى بدع الثلاثه، على بن احمد بن موسى (فرزند امام جواد عليه‏السلام ) «ابوالقاسم كوفى» (ت 352)؛

25. تفسير كنزالدقائق، محمّد بن محمّدرضا قمى «مشهدى» (قرن 12)؛

26. مرآة العقول، محمّدباقر بن محمّد تقى «علاّمه مجلسى» (1037ـ1110)؛

27. نفحات اللاهوت، شيخ على بن الحسين «محقق كركى» (868ـ940)؛

28. جلاءالعيون، علاّمه مجلسى؛

29. بحارالانوار، علاّمه مجلسى؛

30. تفسير نورالثقلين، عبد على بن جمعه عروسى حويزى (ت 1112)؛

31. تفسير برهان، هاشم بن سليمان حسينى كتكانى «سيدهاشم بحرانى» (1107)؛

32. معادن الحكمه، محمّد بن مرتضى «ملاّ محسن فيض كاشانى» (1091ـ1100)؛

33. تفسير لاهيجى، بهاءالدين محمّد شريف لاهيجى (1088)؛

34. الدمعة الساكبة فى احوال العترة الطاهره، ملاّمحمّدباقر بهبهانى (ت 1205)؛

35. كشكول شيخ بهائى، شيخ بهاءالدين محمّد بن الحسين عاملى (953ـ1003)؛

36. وصول الاخيار الى اصول الاخبار، حسين بن عبدالصمد العاملى (984)؛

37. الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف «علاّمه حلّى» (736)؛

38. الطبقات الكبير، محمّد بن سعد كاتب واقدى (230)؛

39. تاريخ المدينة المنوّره، ابوزيد عمر «ابن شبه النميرى» (173ـ262)؛

40. صحيح بخارى، ابوعبداللّه بخارى (256)؛

41. صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم بن حجّاج نيشابورى (261)؛

42. مسند احمد، احمد بن حنبل (241)؛

43. مسند فاطمة الزهرا، جلال‏الدين عبدالرحمن السيوطى (911)؛

44. تاريخ الاسلام، شمس‏الدين محمّد بن احمد ذهبى (748)؛

45. عوالم العلوم و المعارف، شيخ عبداللّه بحرانى (قرن 11 و 12)؛

46. بصائر الدرجات، ابوالقاسم سعد بن عبداللّه اشعرى قمى (300)؛

47. مختصر بصائر الدرجات، محمّد بن سليمان (قرن 8 و 9)؛

48. فتوح البلدان، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى (279)؛

49. الكافى، محمّد بن يعقوب كلينى (328)؛

50. كتاب الشمائل، محمّد بن عيسى بن سوره «ترمذى» (279)؛

51. الاختصاص، شيخ مفيد (413)؛

52. الهداة، شيخ محمّد بن حرّ العاملى (1104)؛

53. الصواعق المحرقه، ابن حجر هيثمى (973)؛

54. الصوارم المحرقه، قاضى نوراللّه شوشترى (1019)؛

55. تاريخ ابن كثير، اسماعيل بن عمر «ابن كثير» (774)؛

56. اهل البيت، توفيق ابوعلم؛

57. اعلام النساء، عمر رضا كحّاله؛

58. تفسير قمى، على بن ابراهيم قمى (قرن 3 و 4)؛

59. تفسير عيّاشى، ابونصر محمّد بن مسعود «عيّاشى» (قرن 3)؛

60. الغدير، عبدالحسين احمد امينى (1352).(10)

فهرست اجمالى محتواى خطبه

الف. حمد و ستايش الهى؛ اين بخش مشتمل بر مباحث ذيل است: شهادت به وحدانيت حضرت حق، صفات بارى، بحثى در رؤيت حضرت حق، امتناع وصف ذات بارى تعالى، ناممكن بودن كيفيت خداوند، آفرينش اشيا و چگونگى آن، قدرت و مشيّت الهى، بى‏نيازى خداوند از مخلوقات، سبب آفرينش، طاعت و معصيت خداوند.

ب. معرفى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه مشتمل بر مباحث ذيل مى‏باشد: شهادت به رسالت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، ايجاد و اختيار پيامبر پيش از خلقت، بعثت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اوضاع و احوال مردم در جاهليت، رسالت پيامبر خاتم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اهداف رسالت، وفات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، گذرى بر زندگى رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، موقعيت مهاجران و انصار؛

ج. سعادت بشر در چيست؟ در اين بخش، مباحث ذيل آمده‏اند: نشانه‏هاى مسلمانى، كتاب و عترت، قرآن و ويژگى‏هاى آن.

د. تبيين علل احكام الهى كه شامل مباحث ذيل مى‏باشد: احكام و فلسفه تشريع آن، اطاعت و پى‏روى از خداوند.

ه. معرفى حضرت على عليه‏السلام به عنوان استواركننده دين و ذكر فضيلت ايشان و معرفى شخصيت خودش با ذكر جمله معروف: «اِعلَموا أنّى فاطمة»؛

و. بيان سابقه اعراب و موقعيت عرب در عصر بعثت؛

ز. شِكوه از مردم و بيان وضعيت اسلام پس از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ؛

ح. افشاى سياست جعل حديث و مسئله ارث؛

ط. محاكمه شخصيت‏هاى ساكت و منحرف؛

ى. بى‏تفاوتى و انزواى مردم در سخن با انصار و بيان سرنوشت مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ؛

ك. هشدار به تشنگان قدرت؛

ل. اتمام حجت.

ويژگى‏هاى خطابه و انطباق آن بر خطبه فدكيه

«خطابه» عبارت است از: سخنى در برابر جمع براى برانگيختن آن‏ها و «فن خطابه» صناعتى است كه آيين و روش توفيق در اقناع را مى‏آموزد. مقصود از خطابه انفعال شنونده و پذيرش قلبى اوست. مقدّمات خطابه عبارتند از: مشهورات، مقبولات و مظنونات. اگر گوينده به اقوال پيامبران و اولياى دين و بزرگان استشهاد جويد و لحن را با كلام متناسب گرداند سخنش بر دل نشيند. و اگر مهارت در فن داشته باشد دل‏ها را از جاى برمى‏كند و شورى در حاضران برمى‏انگيزاند.

خواجه نصيرالدين طوسى در بيان تأثير خطابه مى‏گويد: «هيچ صناعتى از صناعات خمس در افاده تصديق اقناعى به درجه خطابه نمى‏رسد؛ زيرا عقول عامّه از ادراك قياسات برهانى قاصر است، بلكه در جدل هم؛ چون جدل هم در تعلّق به كليات، جارى مجراى برهان است ... پس صناعتى كه متكفّل افادت اقناع در اذهان عموم است جز خطابه نبود.»(11)

او خطابه را چنين تعريف مى‏كند: «الخطابةُ صناعةٌ علميةٌ يُمكن مَعها اقناعُ الجمهورِ فيما يُراد أن يُصدِّقوا بِه بِقدرِ الامكانِ»؛(12) خطابه عبارتى است كه اقناع جمهور مردم را در حد امكان به دنبال دارد؛ يعنى چون عامّه مردم ظرفيت درك برهان و جدل را ندارند چاره‏اى جز استفاده از خطابه نيست. «اقناع» يعنى: تصديق غالب به چيزى با اعتقاد به اين نكته كه ممكن است عناد و خلافى هم در آن باشد؛ يعنى دست يافتن به ظن غالب.

از جمله عواملى كه موجب كمال تأثير خطابه مى‏شود، «استشهاد» و «تمثيل» و نقل داستان‏ها و حكايات است؛ زيرا تمثيل به طبع عوام نزديك‏تر است از «قياس»؛ زيرا قياس به بيان لمّيت مقدّمات محتاج است و به آن سبب علمى مى‏نمايد، ولى تمثيل از آن مستغنى است.

عامل ديگرى كه در تأثير خطابه بسيار مؤثر است بيان آن در حضور جمع است. به تعبير جامعه‏شناسان، در جمع وجدانى خاص حكم‏فرماست كه همه حاضران را تحت تأثير قرار مى‏دهد. جوّ اجتماعى تأثير سخن را چند برابر مى‏كند.

شرط خطابه آن است كه آنچه ايراد مى‏شود به سمت فرض و غايتى معيّن جريان يابد و هر عبارتى در نظام كل خطابه، محلى خاص داشته باشد.

پيروان اديان و مبلّغان مذهبى و سياست‏مداران به اقناع مردم نيازمندند؛ زيرا در اين صورت است كه مى‏توانند انديشه و رسالت خود را عملى سازند. اما عامّه مردم در برابر برهان كرنش نمى‏كنند؛ زيرا بيشتر تحت‏تأثير عواطف و احساسات خود هستند. مردم غالبا سطحى مى‏انديشند و قوّه تشخيص دقيق حق از باطل را ندارند و فريب ظواهر فريبنده را مى‏خورند. بنابراين، چون سخنى بر آن‏ها عرضه شود، يا تمام آن را مى‏پذيرند و يا تمام آن را رد مى‏كنند. شيوه‏هاى عقلى بر عواطف مردم حاكم نيست. از اين‏رو، از روش خطابه بهره‏بردارى مى‏شود و از بياناتى استفاده مى‏گردد كه در درجه فهم مردم باشد. در اين فن، با مردم به اندازه عقل ايشان سخن گفته مى‏شود. صناعت مناسب با اين غرض تنها فن خطابه است. قوام معناى خطابه به آن است كه مردم را اقناع كند.

وظيفه خطابه آن است كه از عقيده دفاع نمايد و افكار عمومى را روشن سازد و مردم را به كسب فضايل و كمالات راغب ساخته، از بدى‏ها و رذايل پرهيز دهد، عواطف و احساسات مردم را بشوراند و وجدان نهفته ايشان را بيدار كند. از اين‏رو، خطابه يك ضرورت اجتماعى در زندگى عادى مردم است.(13)

خطيب علاوه بر آنكه بايد بر فن خطابه مسلّط بوده و از طريق آموزش و تمرين آن را به دست آورده باشد، بايد داراى استعداد فطرى باشد؛ زيرا آموزش تنها راه براى شكوفا شدن اين استعداد فطرى است. اين صناعت استعداد فردى را جهت مى‏دهد و آنچه را براى كسب و شناخت راه‏هاى كسب ملكه خطابه لازم است، فراهم مى‏سازد؛ زيرا خطابه موهبتى الهى براى شخص خطيب است. «وللخطابةِ منافعُ فِى الامورِ المدنيّةِ أكثرُ مِن منفعةِ الجدلِ و البرهانِ فانّها مؤثر فى النفوسِ تأثيرا ينفَعلُ و يَفعلُ بِحسبِه.»(14) تأثير خطابه در مسائل اجتماعى از جدل و برهان بيشتر است. «و ينتفعُ بِها في تقريرِ المصالحِ الجزئيةِ المدنيّةِ و اصولِ الكليةِ كالعقائدِ الالهيّةِ والقوانينِ العلميةِ.»(15) در بيان امور مربوط به معاش و مسائل مربوط به حكومت و در طرح عقايد دينى و قوانين عملى، خطابه مفيد است. بدين‏سان، از خطابه در دعوت به عقايد دينى و حتى مباحث اخلاقى و طبيعى بهره جسته مى‏شود.

ويژگى‏هاى خطبه فدكيه

خطبه مزبور داراى آرايش‏هاى لفظى و معنوى بسيار و بخصوص صنعت «سجع» است و موهم اين پندار گرديده كه از حضرت فاطمه عليهاالسلام نيست؛ چرا كه نثر مرسل است و به زبان دادخواهى و شكايت نمى‏باشد و حال آنكه در خطبه، تشبيه و استعاره و كنايه به كار رفته است. حضرت از تمام فنون سخنورى بهره جسته كه كلام او نه كلامى بشرى و در حد بازخواستن فدك، بلكه كلامى الهى درباره علم و معرفت و احياى اسلام و ارزش‏هاى آن براى تمام قرون و اعصار بوده، و مخاطبان حضرتش نه آن‏ها كه در مسجد حاضر بوده‏اند، بلكه همه حق‏خواهان و حق‏طلبان تاريخند. پس بايد كه در اوج فصاحت و بلاغت بيان گردد؛ چرا كه اينان ثقل قرآنند و حجت خدا بر مردم. به علاوه، اين سنخ كلام در خاندان پيامبر عليهم‏السلام امرى طبيعى بوده، از اميرالمؤمنين عليه‏السلام و زينب كبرا عليهاالسلام سجع‏هاى فراوانى نقل شده‏اند. پس اين نكته نه تنها ايرادى بر سند خطبه نيست كه ميزانى بر وثاقت آن شمرده مى‏شود.

بيانات حضرت به «خطبه» معروف گشته‏اند؛ از آن‏رو كه درصدد اقناع مخاطبانى بيان شده كه ظرفيت پذيرش برهان ندارند؛ نه از جهت گوينده، كه ضعف ناشى از شنوندگان، گوينده را به استفاده از اين ابزار به جاى برهان وادار نموده است. حضرت به دليل ديگرى نيز از اين روش سود جسته: حضرت درصدد بوده است با بر جاى نهادن تأثيرى شگرف، دين پدرش را احيا كند؛ همان‏گونه كه حضرت امام حسين عليه‏السلام با اهداى خون خود، دين جدّش را احيا نمود؛ زيرا هر مخاطب و هر عصرى شيوه خاص خود را مى‏طلبد. حضرت نيز به خاطر آنكه بيان اصول و احكام دين را مدّ نظر داشت، اين روش را برگزيد.

تجزيه و تحليل خطبه فدكيه با رويكرد فنّ خطابه

خطابه از «عمود» و «اعوان» تشكيل مى‏شود. «عمود» ماده قضيه است كه حجت اقناعى از آن حاصل مى‏شود. «حجت اقناعى» در اصطلاح، «تثبيت» خوانده مى‏شود. قوام خطابه به عمود آن است كه در اقناع، مورد اعتماد واقع مى‏شود. «اعوان» افعال و اقوال و هيأت بيرون از عمود است كه براى اقناع و آماده‏سازى شنوندگان براى پذيرش به كار مى‏رود. عمود و اعوان دو جزء مقوّم خطابه‏اند.

اعوان بر دو قسم است: يا با صناعت و حيله است و يا به غير صناعت و حيله. قسم نخست را «استدراجات» مى‏نامند كه خود بر سه قسم است: استدراجات بر حسب گوينده، استدراجات بر حسب گفته، استدراجات بر حسب شنونده. قسم دوم را «نصرت يا شهادت» نامند كه بر دو دسته است: شهادت قولى و شهادت حالى.

پس در مجموع شش دسته مى‏شود: 1. عمود؛ 2. استدراجات بر حسب گوينده؛ 3. استدراجات بر حسب گفته؛ 4. استدراجات بر حسب شنونده؛ 5. شهادت قولى؛ 6. شهادت حالى.

«عمود» از مظنومات و مقبولات و مشهورات و يا مجموعه‏اى از آن‏ها تشكيل مى‏شود.

الف. استدراجات بر حسب گوينده

از جمله امورى كه استعداد اقناع را فراهم مى‏آورد، «استدراجات بر حسب گوينده» است. شناخت شخصيت خطيب از عمده عوامل اقناع است. از اين‏رو، خطيب و يا دعوت‏كنندگان وى ايشان را براى مردم معرفى مى‏كنند. هيأت ظاهرى خطيب نيز از عوامل مؤثر است. از اين‏رو، خطيب بايد تجسّم كامل گفته‏هاى خود باشد. بايد در جاى حزن و اندوه، حزين و غمناك، و در جاى سرور و شادى، گشاده‏رو و بشّاش باشد.

شواهدى از خطبه فدكيه: «اَيُّها الناسُ! اِعلَموا أنّى فاطمة و أبى محمّدٌ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله أقولُ عودا و بدوا، و لااقولُ غلطا و لاأفعلُ مااَفعلُ شَطَطا»؛(16) اى مردم! بدانيد كه من فاطمه‏ام و پدرم محمّد است. در آخر، آنچه از اول گفته‏ام و در اول، آنچه در آخر خواهم گفت، بيان مى‏دارم (حرف حق اول و آخر من اين است.) كلامى غلط و نابجا بر زبان نمى‏آورم و دور از حقيقت و يا در سبيل افراط در كلام، چيزى نمى‏گويم.

اين بخش از خطبه بيانگر معرفى شخصيت خطيب است.

در اين فراز خطبه، نكاتى به چشم مى‏خورند:

1. معرفى سمت رسالت و شخصيت پيامبر به شرط آنكه شناخته شود.

2. اعلام اينكه سخن من از اول تا آخر يكى است و صددرصد درست و عارى از هرگونه خطا و زياده‏روى است.

3. اشاره به اين نكته كه فعل حضرت همچون قولش، عارى از هر نوع بيهودگى و عبث است. (اشاره به مقام عصمت فعلى كه قول و فعل و تقرير معصومان عليهم‏السلام حجت است.)

4. استناد به آيه قرآن «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ» (توبه: 128) حضرت براى معرفى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به اين آيه قرآن استشهاد مى‏نمايد كه شدت محبت حضرت به مردم را مى‏رساند.

حضرت در معرفى شخصيت حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و بيان نسبتى كه با ايشان دارد، مى‏فرمايد: «فان تُعزّروه و تَعرفوه تَجدوهُ أبى دونَ نساءِكم و أخا ابنِ عمّى دونَ رِجالِكم و لَنِعم المعزّى اليه ـ صلى اللّهُ عليه و آلِه»؛(17) اگر موقعيت او را از نظر نسب درك كنيد و از او شناخت كامل داشته باشيد، درمى‏يابيد كه او پدر من است، نه پدر زنان شما و برادر پسر عموى من است، نه برادر پسر عموى مردان شما. چه نيكو صفت است آنكه من با او نسبت دارم! درود و رحمت خدا بر او باد.

نكاتى كه حضرت در اين فراز بدان‏ها اشاره دارد عبارتند از:

1. معرفى سمت رسالت و شخصيت پيامبر، به شرط آنكه شناخته شود؛ چرا كه اطاعت فرع بر شناخت است.

2. اشاره فاطمه زهرا عليهاالسلام به اين نكته كه پيامبر پدر من بوده و نه پدر زنان شما و پسرعمو و برادر همسر من بوده و نه هيچ‏يك از مردان شما. حضرت ابتدا به زنان اشاره مى‏كند، سپس به مردان اشاره مى‏نمايد. شايد در اين امر لطيفه‏اى باشد و آن بيدار كردن وجدان خفته زنان است كه از عواطف بيشترى برخوردارند.

3. انذار و ترساندن مردم با يادآورى روش تبليغى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با اين عبارت: «فَبلَغ الرسالةَ صادعا بِالنذارةِ مائلاً عن مدرجةِ المشركينَ، ضاربا ثبجَهم، آخذا بِأكظامهم، داعيا الى سبيلِ ربّهِ بالحكمةِ والموعظةِ الحسنةِ»؛(18) پدرم رسالت خويش را در حالى به مردم رساند كه قيام او به رسالت بر اساس انذار و ترسانيدن بود، از استعانت مشركان روى برگرداند، با مشركان جنگيد و مردم را بر اساس موعظه حسنه و پند دعوت نمود.

ب. استدراجات بر حسب گفته

اگر آهنگ كلام خطيب متناسب با غرض او باشد با توجه به مقتضاى حال، بر شنوندگان تأثير مى‏گذارد. از اين‏رو، خطيب بايد در مواقع لازم، صداى خود را كوتاه يا بلند كند، آن را در حلق بپيچاند و يا با تأنّى يا بريده بريده سخن گويد. صدا و بيان نيكو، قدرت بر تغيير صدا و بلند و كوتاه كردن آن در صورت نياز، از مهم‏ترين ويژگى‏هاى خطيب موفق به شمار مى‏آيند و اين موهبتى است كه بعضى از انسان‏ها بى‏آنكه كسب كرده باشند، از آن بهره‏مندند. اما تمرين و آموزش‏هاى مناسب مى‏توانند آن را تقويت كنند. اين امر با غريزه و تجربه به دست مى‏آيد و نه با تقليد و مانند آن.

ج. استدراجات بر حسب شنونده

در اين مورد، خطيب مى‏كوشد تا شنوندگان را با خود همراه سازد و عواطف آن‏ها را جلب كند؛ مانند ايجاد حس ترحّم يا غضب و يا غيرت در مردم.

شواهدى از خطبه فدكيه: حضرت فاطمه عليهاالسلام به مسجد مى‏آيد، براى مردم حرف مى‏زند، براى حقّانيت سخنش دليل مى‏آورد و از روش‏هاى گوناگون موعظه و پند كمك مى‏گيرد تا هر آنكه نورى از ايمان در درونش روشن است هدايت شود و براى آنان‏كه روى برمى‏گردانند حجت تمام شود. به راستى، علت اين استنكاف چيست؟ آنان كه از سخن حضرت متأثر شدند فريادى از عمق جان سر مى‏دهند، اما به حق گردن نمى‏نهند. شايد به دليل آنكه به مقام وى دست نيافته‏اند و ظرف وجودشان از حق خالى است و آنچه مى‏شنوند تنها به گوش‏هايشان مى‏رسد و به جان‏هايشان راه نمى‏يابد؛ متأثر مى‏شوند، اما تغيير روش نمى‏دهند؛ مى‏شنوند، اما هدايت نمى‏شوند؛ زيرا ظرف وجودشان از دنيا و مطامع آن پر شده و ديگر ظرفيتى براى اجراى امر الهى باقى نمانده است.

حضرت كه اين حقيقت را به خوبى مى‏داند از روشى ديگر بهره مى‏جويد تا طالبان حق و حقيقت در امتداد تاريخ، نداى او را شنيده، دل خود را ظرف كلام حق قرار دهند. به همين دليل، با مخالفان قهر مى‏كند و از آن‏ها دورى مى‏جويد و تا انتهاى تاريخ بر قهر خود باقى مى‏ماند.

د. شهادات قولى

اين شهادات از اقسام نصرت‏اند كه با حيله همراه نمى‏باشند و مقتضى اقناع هستند. اين‏گونه شهادات از چند راه حاصل مى‏شوند: توسط پيامبر و امام و حكيم و آنكه مردم به او اقتدا كنند، توسط ناظران و داورانى كه گفته خطيب را تأييد كنند، و توسط سندهاى معتبر و آثار تاريخى موثق.

ه. شهادات حالى

اين‏ها نيز از اقسام نصرت‏اند كه با حيله همراه نمى‏باشند كه يا بر حسب گوينده‏اند و يا بر حسب قول و گفتار. «شهادت حالى بر حسب گوينده» به منظور ذكر فضايل نفسانى گوينده است؛ همچون راستى و امانت و دانشى كه از وى زبانزد عام است و موجب بزرگداشت و خضوع مردم در برابرش مى‏گردد. اگر سخن خطيب از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.

اما «شهادت حالى بر حسب سخن» آن است كه گوينده بر درستى قولش قسم بخورد و يا ديگران را به تحدّى و مبارزه فراخواند.

و. اركان خطابه

اين اركان عبارتند از: «مخاطب» يعنى: جمعيتى كه خطابه براى آن‏ها ايراد مى‏شود و يا حريف در بحث و گفت‏وگو؛ «حاكم» يعنى: كسى كه به نفع يا زيان حريف حكم مى‏كند؛ و «ناظر» يعنى شنوندگان كه كارشان تقويت يا تضعيف خطيب است.

شواهدى از خطبه فدكيه: حريف بحث در اين خطبه، خليفه اول است. از اين‏رو، حضرت او را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد: «اى پسر ابى قحافه، آيا در كتاب خدا نوشته شده كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟ عجب افتراى بزرگى بر خدا بسته‏اى! چه نسبتى به قرآن مى‏دهى، اى ابوبكر! آيا با علم به حكم قرآن و دانستن احكام ارث، از روى عمد، كتاب خدا را پشت‏سر نهاده‏اى و عمل بدان را ترك نموده‏اى؟! مگر خداوند تبارك و تعالى در قرآن مجيد نمى‏فرمايد: سليمان از داود ارث برد، و در آنجا كه حكايت يحيى پسر زكريّا را استشهاد مى‏نمايد، مى‏فرمايد: پروردگارا! وليّى كه از من و از آل يعقوب ميراث برد، به من مرحمت فرما. مگر نفرمود: خويشان رحمى بعضى بر بعضى تقدّم دارند؟ مگر نفرمود: خداوند به شما درباره اولادتان وصيت مى‏كند كه نصيب يك مرد دو برابر بهره يك زن است و پسر دو برابر دختر ارث مى‏برد؟ مگر نفرمود: بر شما واجب است كه هنگام مرگ، در مال خود براى پدر و مادر و خويشان به نيكى وصيت كنيد، و اين حكم بر حق و ثابت است بر آن‏ها كه به آخرت يقين دارند؟»

موضوع خطابه نامحدود است.(19) «عمود» و «اعوان» اركان خطابه را تشكيل مى‏دهند.(20) منظور از «اعوان»، افعال و اقوال و امورى خارجى‏اند كه يارى‏رسان اصل خطبه‏اند؛(21) مثلاً، ابراز احساسات. عمود نيز همان حجت اقناعى است؛ يعنى آنچه خطبه بر آن ايستاده و درصدد بيان آن است. مستمعان نيز بر سه دسته‏اند: مخاطب كه وجودش ضرورى است، و حكّام و ناظران كه وجودشان ضرورتى ندارد.(22)

در خاتمه خطبه، حضرت رو به انصار كرد و فرمود: «اى ياوران اسلام و حافظان حدود احكام قرآن و پايگاه‏هاى دين! اين چه سستى است كه در حق من روا مى‏داريد؟» در اينجا، انصار مخاطب حضرت قرار مى‏گيرند و اين به علت جايگاه ويژه انصار نزد رسول‏اللّه بود كه فرمود: «به خدايى كه جان پيامبر در دست اوست! اگر نه اين بود كه من از مكّه به مدينه آمده‏ام، خود را يكى از انصار مى‏دانستم. اگر همه مردم به راهى روند و انصار به راهى من با انصار خواهم بود. خدايا! انصار را بيامرز؛ پسران انصار با بيامرز. ...»(23)

آن‏گاه مهاجران و انصار را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد: «اى مهاجران و انصار! اين تغافل و سهل‏انگارى شما در ستمى كه بر من رفته، براى چيست؟»

ز. اقسام خطابه

اقسام خطابه عبارتند از: «مناظرات» يعنى: آنچه بالفعل تحقق دارد كه اگر خطيب فضيلت آن را بيان كند «مدح» است، و اگر مذمّت آن را گويد «ذمّ» است. «مشاجرات» كه با امورى مرتبطند كه در گذشته تحقق يافته‏اند. در اين صورت، اگر تأييد باشد خطابه «شكريه» است و در غير اين صورت، «شكوائيه». «مشاورات» كه مربوط به امور آينده‏اند، از لحاظ سودمندى و يا ضرر اين‏گونه امور. در اينجا، از بايدها و نبايدها بحث مى‏شود؛ يعنى خطيب ترغيب و تشويق نسبت به بايدها و تحذير و منع نسبت به نبايدها را مطرح مى‏سازد.

شواهدى از خطبه فدكيه: حضرت به منظور غايت اصلى خطابه، كه همان بيان حق است، از اعوانى بهره مى‏جويد، خود را معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: «اين منم دختر محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنده و رسول خدا، كه بر يگانگى حق گواهى مى‏دهم و اعتراف مى‏كنم كه پدر من، منتخب روزگار است و فرستاده پروردگار.» حضرت سپس به مقام دنيوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اشاره كرده، خدمات اسلام به اعراب جاهليت را گوشزد مى‏نمايد تا آن‏ها كه حرمت مقام معنوى پيامبر را نداشته‏اند و ايشان را آنچنان كه هست نشناخته‏اند، دست كم به حرمت پاسداشت خدمات پيامبر براى بهبود وضعيت دنيايشان، به اوامرش گردن نهند و از مذلّت پرهيز نمايند، و حضرت على عليه‏السلام را معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: «پدرم برادرش، على اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، را براى خاموش كردن آتش فتنه مى‏فرستاد، و او تا حريف را بر زمين نمى‏انداخت و لهيب آتش را فرو نمى‏نشانيد و سر دشمن را زير پاى نمى‏نهاد، از جنگ برنمى‏گشت. شوهرم بود كه آتش فتنه و فساد جنگ را به تيغ بى‏دريغ خود فرو مى‏نشانيد و در راه رضاى خداى متعال، خود را به تعب و رنج مى‏انداخت تا شما در امان باشيد. او بود كه براى رضاى خدا و اطاعت امر پيغمبر، اهتمام تمام داشت و هميشه سايه‏صفت، پشت‏سر پيغمبر خدا بود و از همه بالاتر، مهم‏تر و والاتر بود.» سپس به ديگر ابعاد وجودى حضرت اشاره مى‏نمايد، حزن و غمش در ماتم پدر را عيان مى‏سازد. مخاطبش خليفه است و حاضران در مسجد، داور همه آن‏هايى هستند كه در طول تاريخ خطبه را مى‏شنوند و در آن تفكر مى‏كنند، و حاكم خداست كه بهترين داور است.

مدار خطابه نيز سه چيز است: «قول» و «مقولٌ له» و «قائل».(24) «قول» متن خطبه و محتواى عالى مستتر در آن است. «قائل» حضرتش كه فرمود: «اِعلَموا أنّى فاطمة»؛ همو كه از مقام عصمت برخوردار است و قول بيهوده و پراكنده‏اى از دهانش خارج نمى‏شود. «مقولٌ له» خدايى است كه هر كس را به وظايفش مأمور ساخته است.

خطابه مبادى دارد كه عبارتند از: «مشهورات ظاهرى»، «مقبولات» و «مظنونات».(25) آن حضرت عليهاالسلام از همه بهره جست، هرچند آنچه ايشان فرمود عين يقينيات است. اما اگر مخاطبان اين انصاف را ندارند، دست كم به عنوان مظنونات مى‏توانند به آن توجه كنند.

اقسام خطابه «مشاورى»، «منافرى» و «مشاجرى» است.(26) «مشاورى» در امرى است كه اذن يا منع را موجب شود، «منافرى» مدح يا ذمّ را به دنبال دارد، و «مشاجرى» متضمّن شكر يا شكايت يا اعتذار است. «منافرى» و «مشاجرى» ميان دو خصم منعقد مى‏گردند. معلوم است كه حضرت درصدد بيان نفرت و مشاجره با خصم بود و از ايشان مشورتى در باب امرى نخواسته بودند. حضرت مشاجره‏اى دارند كه بيانگر شكايت ايشان از مردم زمان است: «اما شما، براى ما خاندان انتظار بلاها و فتنه‏ها داشتيد، و منتظر اخبار وحشت‏انگيز و دهشت‏آميز بوديد. چون اعلام جنگى مى‏شد، خود را كنار مى‏كشيديد و پهلو تهى مى‏كرديد، و در صحنه جنگ، به دشمن پشت مى‏نموديد و فرار مى‏كرديد. چون پروردگار متعال، منزلت پيغمبران را براى پدرم محمّد مصطفى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برگزيد و اختيار نمود و آرامگاه برگزيدگانش را براى او پسنديد و انتخاب نمود، در سينه‏هاى شما خار نفاق ظاهر شد و جامه دين كهنه و بى‏اهميت گرديد، گم‏راهان به سخن درآمدند و گم‏نام‏هاى پست و زبون قدر و منزلت يافتند، مركب جهالت را در ميدان بطالت دوانيدند و سر شيطان در آنجا كه فرو رفته بود سر به درآورد. شما همه او را اجابت كرديد و چشم به دنيا و متاع و منصب و جاه و جلال آن دوختيد، او هم به وساوس خود شما را برانگيخت، و چون سبكبار و تهى‏مغز يافت، عليه اهل دين و ايمان به خشم و غضب درآورد، تا آنجا كه بر شتر غير پا نهاديد و در آبخورگاه ديگران وارد شديد.»

حضرت سپس تصويرى واقعى از آن‏ها را پيش رويشان به تماشا نهاد، به وضعيت كنونى‏شان توجه كرد و بار ديگر حاضران را مخاطب ساخت و فرمود: «مردم! هنوز از درگذشت رسول خدا زمانى نگذشته، هنوز كفن او تازه است، هنوز زخم دل ما التيام نيافته، هنوز جسد پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به خاك نرفته، بهانه گرفتيد كه ما از فتنه ترسيديم و شما خود در آن فتنه‏اى كه به دست خود ايجاد كرديد، افتاديد و كافران در جهنمِ محيط گرفتارند.»

در اينجا، بايد احساس مردم را به مدد عقلشان آورد، باشد كه موعظه شده، پند گيرند: «هيهات! چه دور است از شما تدبير امور، شما چگونه مى‏خواهيد عهده‏دار امرى شويد كه از آن بى‏اطلاعيد؟ شيطان شما را به كجا مى‏كشاند؟

اى مردم! كتاب خدا در ميان شماست، در هر امرى حكمى نازل شده، احكام فروزان قرآن نشانه‏هاى آشكارى دارند، اوامر آن ظاهر، و نواهى آن روشنند. شما فرامين الهى را در امر و نهى پشت‏سر انداختيد. اى مردم! شما پس از رحلت پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اندكى درنگ نكرديد و در كار خدا نينديشيديد. شما با برافروختن آتش فتنه و فساد، بدعت‏ها نهاديد و صداى شيطان گم‏راه‏كننده را اجابت نموديد و به پى‏روى آن، انوار دين را خاموش كرديد و تضييع حق را شعار خود ساختيد. شما هستيد كه سنّت‏هاى پيغمبر را محو نموديد و در پس پرده، به مكر و حيله و تزوير، آثار و مآثر دين مبين را به اين زودى فراموش ساختيد و بدعت‏هاى عرب جاهليت را از نو شايع نموديد. شما خوشحال هستيد كه كينه‏اى را كه از پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در دل داشتيد درباره خانواده‏اش به كار برديد، در حالى كه پيغمبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شما را از شقاوت به سعادت رسانيد، و ما هم بر ضررها و فتنه‏هاى شما مانند كسى كه با كارد و نيزه، پوست او را پاره كنند صبر مى‏كنيم، تا در پيشگاه حق و عدالت پروردگار وارد شويم. اى مردم! چه كسى از خداوند بهتر و محكم‏تر قضاوت مى‏كند، اما براى آنان كه ايمان به آخرت دارند؟ آيا شما نمى‏دانيد كه روز پاداشى هست؟»

ح. انواع تأليف خطابه و اصطلاحات آن

در خطابه، بيشتر بر «قياس» و «تمثيل» تكيه مى‏شود، هرچند گاهى نيز «استقراء» به كار مى‏رود ـ البته لازم نيست كه يقينى باشد، بلكه ظن غالب نيز كافى است. منتج نبودن در بعضى از موارد نيز منعى ندارد. استفاده از تمثيل و استقراى غيرجامع هم منعى ندارد. خطابه با توجه به تأليف صور آن اصطلاحاتى دارد:

1. تثبيت: عبارت است از: هر گفتارى كه در خطابه حجت واقع مى‏شود و مفيد تصديق ظنى به خود مطلوب است.

شاهدى از خطبه فدكيه: حضرت فاطمه عليهاالسلام براى تثبيت مدّعيات مقدس خويش گاهى از حجت‏هاى يقينى و گاهى از جملاتى كه به لحاظ منطقى مفيد تصديقِ ظنى است استفاده فرموده‏اند.

2. ضمير: هر قياسى است كه كبراى آن حذف شده باشد و چون در خطابه كبرا محذوف است ـ يا به خاطر اختصار و يا به خاطر پوشيده ماندن كذب كبرا ـ هر قياسى را كه در خطابه به كار رود، «ضمير» خوانند؛ زيرا همواره يا غالبا كبرايش محذوف است.

3. تفكير: همان ضمير است كه به اعتبار اشتمالش بر حد وسط، كه محصول فكر و انديشه است، «تفكير» خوانده مى‏شود.

4. اعتبار: تثبيت اگر تمثيل باشد «اعتبار» خوانده مى‏شود. گفته مى‏شود: اعتبار اين امر را تأييد مى‏كند.

5. برهان: هر اعتبارى است كه به سرعت نتيجه دهد. اين «برهان» با برهان صناعات خمس متفاوت است و بايد در آن دقت كرد.

6. موضع: هر مقدّمه‏اى است كه مى‏تواند جزئى از تثبيت واقع شود، خواه بالفعل مقدّمه باشد و يا صلاحيت آن را داشته باشد. «موضع» در اين صنعت، با موضع در مبحث جدل متفاوت است.

7. تصدير: مطلبى است كه در ابتداى سخن به عنوان ابتداى بحث آورده مى‏شود تا نوعى اشاره و دلالت بر غرض و مقصود خطيب باشد. «تصدير» موجب آمادگى شنوندگان براى قبول مى‏گردد.

8. اقتصاص: قصه يا داستان كوتاهى است كه براى فراهم ساختن زمينه تصديق به مطلوب و شرح و توضيح آن آورده مى‏شود؛ زيرا نزد عامّه مردم، «قصه» از قوى‏ترين ادلّه به شمار مى‏رود.

9. خاتمه: خلاصه‏اى از مسائل بيان شده است، همراه با مطالبى كه بر پايان بحث و وداع با شنوندگان دلالت دارند؛ مانند دعا و خداحافظى و نظاير آن.

شواهدى از خطبه فدكيه: حضرت در برهان خويش، به آيات «ارث» اشاره مى‏كند. بنابر سه دليل، ارث براى حضرت محرز است:

1. آياتى كه دلالت بر ميراث انبيا دارند؛

2. آيات مربوط به ارث؛

3. آيات مرتبط با وصايت.

«آيا شما گمان كرديد من از پدرم بهره و نصيبى ندارم و از پدرم ارث نمى‏برم؟ آيا مى‏گوييد: بين من و پدرم خويشاوندى نيست؟! آيا خداوند براى شما آيه‏اى بدين‏گونه فرستاده كه مرا از فرزندى پدر خارج كنيد و از ارث پدرم محرومم سازيد؟ يا آنكه مى‏گوييد: اهل دو ملت از يكديگر ارث نمى‏برند؟ آيا من و پدرم از اهل يك ملت نيستيم كه از اين جهت، مرا از ارث پدر منع مى‏كنيد؟»

موارد استثنا از حكم دين به عنوان «موانع ارث» بيان شده‏اند. پس هر يك بايد بررسى شوند تا معلوم گردد مطابق چه قاعده‏اى اين امر واقع شده است. حضرت موارد را يك به يك مطرح ساخته، پاسخ آن‏ها را بيان مى‏كند.

موجبات ارث سه چيز دانسته شده‏اند: «قرابت»، «نكاح» و «ولاء» كه در اصطلاح، «نسب و سبب» ناميده مى‏شوند. قرابت از نوع نسبى است.(27) كسانى كه به واسطه خويشاوندى ارث مى‏برند سه دسته‏اند: دسته اول پدر و مادر و فرزندان ميت هستند. در اين خصوص، حضرت تنها وارث پيامبر مى‏باشد. اگر وارث فقط يك نفر باشد همه مال ميت به او مى‏رسد. پس بايد معلوم گردد كه چرا حضرت را از حقش بازداشته‏اند.

منع ارث در مواردى تحقق‏پذير است. مذاهب گوناگون مسلمانان اتفاق نظر دارند كه موانع ارث عبارتند از: «اختلاف در دين»، «قتل مورّث توسط وارث»(28) و «رق»؛ به اين معنا كه كافر از مسلمان ارث نمى‏برد، مرتد نيز از مسلمان ارث نمى‏برد، چه ارتداد فطرى باشد و چه ملّى.(29) اهل اديان مختلف از يكديگر ارث نمى‏برند.(30) غالى و منكر ضرورت دين هم شامل اين حكم هستند.(31) قاتل هم از مقتول ارث نمى‏برد، اگر قتل عمد باشد.(32) «رق» هم به معناى بردگى است.

با اين تفصيل، جاى اين سؤال است كه كدام‏يك از اين موانع درباره حضرت بوده كه منجر به چنين حكمى شده است. روشن است كه همه بهانه‏ها واهى بوده و حكم نادرستى صادر شده است و صدور اين حكم منشأى نداشته، جز عدم وقوف به كتاب الهى و فرامين دينى. پس حضرت مى‏فرمايد: «آيا شما از پدرم و پسرعمّم على عليه‏السلام به قرآن داناتريد؟ آيا به آخرت عقيده نداريد؟»

مخاطبان حضرت علاوه بر اينكه علم به دين ندارند، عقيده به آخرت هم ندارند، وگرنه چنين حكم نمى‏كردند. پس آن‏ها نه به دين واقفند و نه به آخرت مؤمن. از اين‏رو، حضرت مى‏فرمايد: «اگر اين‏طور است، مركب خلافت را بگيريد و تصاحب كنيد تا در روز حشر، در پيشگاه خداوند دادخواهى كنم، و بدانيد كه محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دادخواه بزرگى است، و خداوند حاكم به حق. وعده من و شما در قيامت در پيشگاه ديوان محاسبات الهى است. در آن وقت، معلوم مى‏شود چه كسى زيان‏كار است. آن روز ندامت سودى ندهد.»

روز قيامت يوم‏الحق، يوم‏الحساب است. پس بهترين داورى به آن روز نهاده شده و خدا بهترين حاكم است.(33) شايد گفته شود حالا تا قيامت فرصت بسيار است. پس اكنون هرچه مى‏خواهيم بكنيم! آخرين موعظه حضرت بيان نزديكى آن روز است: «فردا زمانى است كه به زودى مى‏رسد و خواهيد ديد عذاب خواركننده بر چه كسى است و عذاب جاودانى چه كسى را فرامى‏گيرد.» «وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيبا.» (احزاب: 63)

حضرت در خاتمه خطبه مى‏فرمايد: «اى مردم! مانند آفتاب بر همه مشهود است كه من يگانه دختر باقى‏مانده پيغمبر خدا هستم، و محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پدر من است. اى گروه مسلمانان! آيا سزاوار است جاه‏طلبان بر من غلبه نمايند و چيره شوند و حق مرا ببرند و شما از من حمايت نكنيد، و بشنويد و ساكت بمانيد؟ اى مردم! مانند آفتاب بر همه مشهود است كه من يگانه دختر باقى‏مانده پيغمبر خدا هستم. اى مردم! آنچه گفتم به اميد آنكه در شما تأثير كند، نگفتم؛ زيرا مى‏دانستم كه كناره گرفتن شما از ما، با گوشت و پوست شما آميخته است، و احساس كردم كه مكر، دغل، فريب و وسوسه دل‏هاى شما را فرا گرفته، ولى چون دردها و الم‏ها در سينه‏ام جمع شده‏اند، خواستم وظيفه خود را انجام داده باشم كه نگوييد: نمى‏دانستيم، و ضمنا دل را از حزن و اندوه خالى كرده باشم. اين آهى است از سينه پر درد من كه ديگر طاقت تحمّل آن را نداشتم و خواستم اين اندوه را از دل بيرون افكنم و حجت را بر شما تمام كنم.

آيا پدرم محمّد، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، نفرمود: هر كس را در فرزندش بايد احترام نمود؟ احترام به فرزند، احترام به پدر است. اما شما چه زود دين خدا و آيين انسانيت را تغيير داديد و فراموش نموديد، و بدعت‏ها پديد آورديد و آنچه پدرم درباره من سفارش كرده بود، بر خلاف رفتار نموديد.

آنچه از شما مى‏خواهم بر آن قدرت داريد؛ شما مى‏توانيد از من حمايت كنيد و احكام قرآن را زنده بداريد. شايد مردم عذرآورند كه كارى از ما ساخته نيست، حكومت در دست ديگرى است و ما چاره‏اى جز اطاعت نداريم.» (حضرت اين عذر را روا نمى‏داند؛ زيرا مردم قدرت حمايت از حق و اجراى احكام الهى را دارند.)

آيا شما هم مى‏گوييد: محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مرده است؟ آرى، رحلت پيغمبر خدا مصيبتى بزرگ است كه اثر آن در زمين، آسمان، كوه و دشت و صحرا و بيابان ظاهر و آشكار است.»

عذر ديگر مردم شايد اين باشد كه ديگر رسول خدا زنده نيست تا به فرمانش گردن نهيم. حضرت به اين عذر نيز اشاره كرده، آن را مردود مى‏شمارد؛ همان‏گونه كه قرآن مى‏فرمايد: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلَ أَفَإِن مَاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُم.» (آل عمران: 144)

پس طايفه‏هاى بزرگ «اوس» و «خزرج» را به نام مادرشان مخاطب ساخته، فرمود: «اى پسران قبيله ...! آيا سزاوار است كه به ستم، ارث مرا ببرند؟ مرا از ارث پدرم محروم سازند و شما حاضر و ناظر باشيد و دادخواهى مرا بشنويد و ساكت بمانيد؟ همه شما مظلوميت مرا مى‏دانيد. شما همه صاحب افراد و اعداد و اسباب و ادوات جنگى و نيرو و قوّت و سپر و سلاح هستيد. من شما را به يارى در اجراى حكم قرآن مى‏خوانم. اما مى‏دانم شما مرا اجابت نمى‏كنيد، و با آنكه ناله مرا مى‏شنويد، به فرياد من نمى‏رسيد.»

در خطابه، بايد از وجوه مثبت مردم ياد كرد و از آن براى تقويت امر مطلوب بهره جست. از اين‏رو، حضرت خطاب به مهاجران و انصار مى‏فرمايد: «در تاريخ، به شجاعت و دلاورى و مردانگى موصوف، و به نيكويى و صلاح معروفيد. شما اشراف و برگزيدگان مردمى مسلمان بوديد كه به فضيلت برگزيده شديد و به خوبى‏ها شهرت يافتيد. شما را براى مقاتله با اعراب كافر انتخاب مى‏نمودند، و شما گردنكشان روزگار را از پاى درمى‏آوريد، و هرگز از ما خاندان پيغمبر دورى نمى‏كرديد و آنچه به شما امر مى‏نموديم فرمانبردار بوديد تا چرخ‏هاى آسياى پربركت اجتماع مسلمانان به حركت درآمد و به گردش افتاد و نخوت و شرك و ذلّت، و دروغ و تهمت و نفاق از بين رفت و آتش كفر و شرك خاموش شد، و دعوت بت‏پرستى و هرج و مرج نابود، و نظام دين محكم و استوار و پايدار گرديد.»

خطابه تزييناتى هم دارد؛ مانند آرايه‏هاى لفظى، ترتيب در كلام و بالا و پايين آوردن سخن؛(34) همان تزييناتى كه در خطبه روشن بوده و گاهى موجب ترديد در سند خطبه شده‏اند. عترت همسنگ قرآن است. پس كلام معصوم نير برخوردار از بهترين و راست‏ترين آرايه‏هاى ادبى است، از غلو و دروغ برى و به زيبايى بلاغت مزيّن است، و اينچنين است خطبه فاطميّه فدكيه.

خطبه حضرت حكايتى شيوا و بليغ از تمام اصول و فروع دين است؛ تعليمى از مبانى دين مبين اسلام براى مردمى كه هنوز از پيامبر فاصله چندانى نگرفته‏اند، اما چه زود فراموش كردند كه چه بودند و اكنون با عنايت خدا و پيامبر به چه خيرى از دنيا و آخرت رسيده‏اند و بر سر ميراث اين پيامبر، كردند آنچه را كردند!

در ميان همه عناوين، يك عنوان به مسئله «فدك» و «ارث» مربوط مى‏شود، آن هم به عنوان بيان يك اصل و آن «ارث دختر از پدر» است؛ چه آنكه هنوز اين مردم فراموش نكرده‏اند تا پيش از اسلام، دختران حق حيات هم نداشتند و با دست پدران خود، زنده به گور مى‏شدند و امروز به يُمن اسلام و عدالت الهى، از همه حقوق بهره‏مندند. پس دوباره مى‏توان با بهانه‏ها و بدعت‏هايى حقوق آن‏ها را زير پا گذاشت. پيداست كه اگر با دختر پيامبرشان چنين رفتار كنند، حالِ ديگر زنان جامعه چگونه خواهد شد! اگر امروز با جعل حديث و اسناد آن به پيامبر، با متن آيات قرآنى كه بيانگر ارث‏برى فرزندان انبياى الهى‏اند معارضه نمايند، بعدها چه بر سر قرآن خواهند آورد! اينجاست كه قرآن و عترت در كنار هم قرار مى‏گيرند تا اسلام براى همه عصرها و نسل‏ها باقى بماند، و زهرا اولين حامى اسلام پس از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و اولين قربانى در راه احياى دين مى‏گردد.

خطيب بايد بكوشد تا چند مسئله را رعايت كند:

1. پنهان كردن كبرا تا كلّيت نداشتن آن معلوم نگردد؛

2. پرهيز از آنكه سخنش منطقى و خشك و علمى و پيچيده باشد.

3. پرهيز از طولانى شدن سخن؛

4. شناخت انواع زيبايى‏ها و زشتى‏هاى اشيا؛

5. آشنايى با موضوع بحث؛

6. استفاده درست از الفاظ مناسب؛

7. استفاده متعادل از استعاره و مجاز؛

8. رعايت نظم و ترتيب در خطابه.

نتيجه آنكه بهترين ابزار منطقى «خطابه» است، به شرط آنكه خطيب داراى استعداد ذاتى در اين كار باشد و اسلوب آن را به خوبى فراگيرد. غرض از خطابه تمرين تهذيب نفس و كسب ملكه «عدالت» است كه مركّب است از: عفّت و سخاوت و شجاعت و حكمت.(35)

شواهدى از خطبه فدكيه: حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از همه روش‏هاى خطابه و انذار بهره جست و به فرمان الهى عمل نمود كه فرمود: «ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن» (نحل: 125) بر ايشان برهان آورد، پند و موعظه كرد و به بهترين وجه جدال نمود. اما دل‏ها را جايى براى انذار نمانده بود. پس حضرت سخن آخر خود را بيان مى‏دارد و آن‏ها را از عاقبت سختى كه به دست خود براى خويش رقم زده‏اند، خبر مى‏دهد: «اكنون اين شتر شيرده خلافت را بگيريد و ببريد، به ناحق غصب كنيد و به آسودگى سوار شويد. اما بدانيد كه پاى آن مجروح است و پشت وى زخم، و غبار و ننگ آن هميشه باقى است. اين عمل غصب شما به غضب خداوند پيوسته است و اين روش ناپسند شما به آتش روز جزا متصل. خداوند مى‏داند آنچه را شما مرتكب مى‏شويد و به زودى، اى ستم‏كاران! بازگشت خود را درمى‏يابيد. غضب الهى و خوارى در روز قيامت، به اضافه ننگ و خفّت دنيوى نتيجه مخالفت با اوامر الهى است. اى مردم! من دختر كسى هستم كه شما را از عذاب دردناك بيم داد، و مى‏بينم عذابى سخت شما را استقبال مى‏كند. هر چه دلتان بخواهد بكنيد؛ ما نيز آنچه بر حق است، مى‏كنيم. شما منتظر نتيجه عمل خود باشيد، ما هم منتظر روز تشخيص حق از باطل، و سعيد از شقى هستيم.»

با توجه به تعريف خطابه «عبارتى كه اقناع جمهور مردم را در حد امكان به دنبال دارد و علت استفاده از آن عدم ظرفيت عامه مردم از درك برهان و جدل است.»(36) بيانات حضرت از اين‏رو، به «خطبه» معروف گشته‏اند كه درصدد اقناع مخاطبانى بيان شده‏اند كه ظرفيت پذيرش برهان را ندارند؛ يعنى ضعف شنوندگان، ايشان را وادار نموده است تا به جاى برهان، از خطابه استفاده نمايد. علاوه بر اينكه به گفته عالمان علم منطق تأثير خطابه در مسائل اجتماعى از جدل و برهان بيشتر است.

حضرت به دليل ديگرى هم از اين روش سود جسته، و آن احتمال تأثير است. ايشان درصدد بوده است تا بر مستمعان تأثيرى شگرف بگذارد و وظيفه خود را در احياى دين اسلام اجرا نمايد. بدين دليل، از روش «خطابه» بهره جسته است؛ همان‏گونه كه فرزند گرامى‏اش، حضرت امام حسين عليه‏السلام ، با اهداى خون، دين جدّ خويش را احيا نمود؛ زيرا براى مخاطبان شيوه‏هاى تبليغى گوناگونى منظور شده‏اند. بنابراين، حضرت به منظور غايت اصلى خطابه، كه همان بيان حق است، از اعوانى بهره مى‏جويد، خود را معرفى مى‏كند و حزن و غمش را در ماتم پدر آشكار مى‏سازد. مخاطبش خليفه است و حاضران در مسجد. داور همه آن‏هايى كه در طول تاريخ خطبه را مى‏شنوند و در آن تفكر مى‏كنند، و حاكم خداست كه بهترين حكمفرماست. «و هو أحكمُ الحاكمينَ.» متن خطبه و محتواى عالى مستتر در آن، قائل آن كه فرمود «اِعلَموا أنّى فاطمة» و مقولٌ له در اينجا يعنى خدايى كه همه را به انجام وظايف مأمور ساخته است و مدار خطبه فدكيه را تشكيل مى‏دهند. بهره جستن حضرت از مبادى خطابه كه استفاده از آرايه‏هاى لازم در خطابه كه به آن اشاره شد از جمله ويژگى‏هاى خطابى حضرت در خطبه مورد نظر مى‏باشد و اين‏چنين است اين خطبه، بر زبان برترين بانوى جهان، بهترين مضامين در قالب خطابه‏اى به نام فدكيه.


1 دكتراى عرفان اسلامى و استاديار دانشگاه بوعلى سينا.

2. ر. ك. جلال‏الدين سيوطى، الدرّ المنثور، ج 4، ص 177 / محمّد بن حسن طوسى، تفسير تبيان، ج 8، ص 228 / ابن شهر آشوب، مناقب، ج 1، ص 476.

3. نهج‏البلاغه، خطبه 3.

4. ر. ك. احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ص 582.

5. ر. ك. به: همان، ص 586 / ابن عبد ربّه، عقدالفريد، ج 5، ص 12.

6. نهج‏البلاغه، نامه 45 (به عثمان بن حنيف).

7. ر. ك. محمد نقى نقوى، سوگنامه فدك، ص 190.

8. على بن ابى بكر هيثمى، مجمع الزوائد، ج 7، ص 49 / علاءالدين متقى، كنزالعمّال، ج 2، ص 158 / محمّد بن احمد ذهبى، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، ج 2، ص 228.

9. ابوالحسن بلاذرى، فتوح‏البلدان، ج 1، ص 37ـ38

10. به نقل از: محمّد روحانى على آبادى، سيرى در مصادر و اسناد خطبه حضرت فاطمه عليهاالسلام ، و نيز ر. ك. سيدجعفر شهيدى، زندگى فاطمه زهرا عليهاالسلام ، ص 124.

11. ر. ك. خواجه نصيرالدين طوسى، اساس الاقتباس، تهران، 1364، دانشگاه، چ 4، ص 530.

12. همان / ابومنصور حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلّى)، الجوهر النضيد، ص 276.

13. حسن بن يوسف حلّى، الجوهر النضيد، ص 276.

14. همان، ص 277.

15. همان.

16. احمد بن على طبرسى، الاحتجاج، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق، ج 1، ص 100.

17. همان.

18. همان.

19. حسن بن يوسف حلّى، پيشين، ص 278.

20. همان.

21. همان.

22. همان، ص 279.

23. سيدجعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام، ص 96ـ97.

24. همان، ص 279.

25. همان، ص 280.

26. همان، ص 284.

27. ر. ك. محمّدجواد مغنيه، الفقه على مذاهب الخمسه، ص 498.

28. همان، ص 499.

29. همان، ص 500.

30. همان، ص 501.

31. همان، ص 501ـ502.

32. همان، ص 504ـ505.

33. ر. ك. بقره: 113 / آل عمران: 106 / نساء: 78 / انعام: 12 / اعراف: 57 / رعد: 2 / نحل: 38 / اسراء: 79 / كهف: 99 / مريم: 36.

34. همان، ص 296.

35. ر. ك. خواجه نصيرالدين طوسى، پيشين / محمّد مفتح، روش انديشه / محمّد رضا مظفّر، المنطق / محمّد خوانسارى، منطق صورى / على شيروانى، آشنايى با علم منطق.

36. ر. ك. خواجه نصيرالدين طوسى، اساس الاقتباس، ص 530 / ابومنصور حسن بن يوسف بن مطهر (علاّمه حلّى)، الجوهر النضيد، ص 276.

 

چهارشنبه 13/4/1386 - 7:20
پسندیدم 0
UserName