شيعه و دفاع از حريم آن در خطبه‏هاى حضرت زهرا عليهاالسلام
توسط : حامد...
 

شيعه و دفاع از حريم آن در خطبه‏هاى حضرت زهرا عليهاالسلام

مريم حكمت‏نيا(1)

چكيده

«شيعه» نامى آشنا در فرهنگ توحيد بوده و قرآن بزرگ‏ترين شاهد اين گفتار است. در قرآن، حضرت ابراهيم عليه‏السلام «شيعه» ناميده شده است؛ زيرا ادامه‏دهنده جريان توحيدى حضرت نوح عليه‏السلام بود. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و حضرت على عليه‏السلام نيز شيعه بودند.

«تشيّع» راهى جدا يا منشعب از اسلام نيست، بلكه امتداد خط حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و استمرار طريق توحيد است. روشن است كه در راه خدا و جريان توحيدى، انتخاب خليفه و وصىّ پيغمبر همانند انتخاب پيامبر، فقط به دست خدا و به فرمان او انجام مى‏گيرد. اين همان اعتقادى است كه شيعه را از ديگران ممتاز مى‏گرداند.

حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه مبارك خود، به دفاع از اين بينش مى‏پردازد و در مقابل تمام جرياناتى كه تا آن زمان پديد آمده بودند يا در آينده به تبع آن‏ها مى‏توانستند پديد بيايند، ايستاده، مخالفت صريح خود را اعلام مى‏كند؛ زيرا نتيجه آن‏ها را بسيار شوم مى‏داند كه جز خون‏ريزى و بدبختى ثمره‏اى نخواهد داشت، در حالى كه اگر همان جريان برگزيده الهى كه در رهبرى حضرت على عليه‏السلام متجلّى بود، پس از رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ادامه مى‏يافت، يقينا به خوش‏بختى و سعادت تمام جوامع بشرى منتهى مى‏شد و اسلام آينده‏اى روشن و درخشان مى‏داشت كه در سايه آن، مردم در نهايت آسايش و رفاه، از نعمت‏هاى فراوان مادى و معنوى بهره‏مند مى‏شدند و درهاى بركت از آسمان و زمين برايشان گشوده مى‏گشت؛ ولى افسوس!

كليدواژه‏ها: حضرت زهرا عليهاالسلام ، شيعه، ولايت، رهبر، خطبه.

تاريخ و چگونگى پيدايش شيعه

«شيعه» در لغت، به معناى پيرو، يار و ياور است و در عرف فقها و متكلّمان، به پيروان حضرت على عليه‏السلام اطلاق مى‏گردد.(2)

لفظ «شيعه» را در بيشتر كتاب‏هاى لغت و تاريخ مى‏يابيم؛ چنان‏كه در قرآن و احاديث نيز به آن اشاره شده است. خداوند تبارك و تعالى در آيه 83ـ85 سوره صافّات پس از ذكر حوادث حضرت نوح عليه‏السلام مى‏فرمايد: «وَ اِنّ مِن شيعته لَاِبراهيم إِذْ جَاء رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَاذَا تَعْبُدُونَ»؛ از شيعيان او [حضرت نوح عليه‏السلام ] ابراهيم است كه با قلب سالم و دور از بيمارى به پروردگارش روى آورد، آن‏گاه به پدر و قومش گفت: چه مى‏پرستيد؟ فاصله زمانى بين حضرت نوح عليه‏السلام و حضرت ابراهيم عليه‏السلام بيش از دو هزار سال است، ولى به دليل آنكه حضرت ابراهيم عليه‏السلام راه حضرت نوح عليه‏السلام را در پرستش خداى يگانه و مبارزه با بت‏پرستى و غيرخداپرستى در پيش گرفت، «شيعه» ناميده شد.

در آيه 15 سوره قصص، پرورردگار متعال پس از ذكر قصه حضرت موسى عليه‏السلام مى‏فرمايد: «وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّه ...»؛ در حال غفلت مردم وارد شهر شد و دو نفر را ديد كه با يكديگر در نزاعند: يكى از شيعيان او و ديگرى از دشمنان او. پس آن كه از شيعيان او بود براى مبارزه با دشمن از او كمك طلبيد ... .

حضرت موسى عليه‏السلام به يارى شيعه‏اش شتافت، با يك مشت به زندگى‏اش خاتمه داد و او را از جنگ و منازعه براى بار ديگر نهى فرمود. در اين آيه، «شيعه» به معناى يار و دوست و هواخواه است كه در مقابل دشمن قرار دارد.

با توجه به آيات مزبور، روشن مى‏شود كه لفظ «شيعه» پيش از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، در زمان حضرت موسى عليه‏السلام و پيش از ايشان در عصر حضرت ابراهيم عليه‏السلام نيز وجود داشته است و تاريخى ديرينه دارد؛ چنان كه بر معناى عام نيز دلالت مى‏كند كه همانا «پيرو» و «دوست» و «هواخواه» است.

اما چگونه و چسان و از چه زمانى اين لفظ مبارك در خصوص ياران و پيروان حضرت على عليه‏السلام استعمال شده، موضع اختلاف مورّخان و نويسندگان مذاهب است:

ـ بعضى از نويسندگان پيدايش شيعه را از زمان وفات پيامبر خدا و پديدآمدن مسئله انتخاب خليفه در «سقيفه بنى ساعده» دانسته‏اند.

ـ جمعى ديگر ـ به اصطلاح خودشان ـ تكوّن حزب شيعه را پس از شهادت امام حسين عليه‏السلام تاريخ زده‏اند.

ـ بعضى نيز معتقدند: شيعه زمانى به وجود آمد كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله واپسين لحظات زندگى خويش را در اين عالم سپرى مى‏كرد. او از مردم خواست دوات و ورقى حاضر سازند تا كلماتى را بر آن‏ها املا كند. بعضى از اصحاب پيامبر با آوردن كاغذ و قلم مخالفت ورزيدند و با عمر بن خطّاب، كه مى‏گفت: پيامبر از شدت تب هذيان مى‏گويد و دستورش لازم‏الاجرا نيست، همصدا شدند. از همين‏جا بود كه اختلاف و دوگانگى بين مسلمانان پديد آمد و بعدها به پيدايش شيعه و غيرشيعه انجاميد.

ـ گروهى ديگر برآنند كه اصلاً تاريخ شيعه به پيش از تمام اين اقوال برمى‏گردد؛ زيرا پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خود سنگ زيربناى تشيّع را نهاد. با اين حساب، در زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و حتى پيش از بيمارى ايشان، شيعه به دست مبارك خود پيامبر خدا شكل گرفت و به وجود آمد.

بى‏ترديد، تمام اخبار و اقوال و نظريه‏هاى مزبور تنها تاريخ به وجود آمدن اختلافات و شكل‏گرفتن گروه‏هاى اسلامى را بازگو مى‏كنند و به وضع لغوى «شيعه» و چگونگى وضع اين لفظ در خصوص پيروان على عليه‏السلام اشاره‏اى ندارند. تنها نظريه اخير تا حدى به موضوع مورد بحث اشاره دارد؛ زيرا پيامبر خدا را بنيانگذار تشيّع مى‏داند. شايد همين امر سبب شد كه از روزهاى نخستين، به كسانى كه در كنار حضرت على عليه‏السلام ايستادند و او را يارى كردند «شيعه» گفته شود. اين نظريه منطقى‏تر نيز به نظر مى‏رسد؛ زيرا بيان مى‏كند كه چگونه لفظى «عام» در معنايى «خاص» استعمال شده است، وگرنه چطور ممكن بود لفظى كه هميشه بر معنايى عام دلالت داشته است، از مدلول لغوى عام خود خارج و در مدلول عرفى خاص استعمال شود، آن هم بدون هيچ دليلى؟ مثلاً، در كتب مذهبى و تاريخى و ادبى، كلماتى مانند «شيعه ابوسفيان» و «شيعه بنى‏اميّه» يا «شيعه بنى‏عبّاس» مى‏يابيم كه هر يك با اضافه‏شدن به مضافٌ اليهى استعمال شده است؛ ولى در هر جاى تاريخ، كلمه «شيعه» را بدون مضافٌ‏اليه و بدون قرينه يافتيم، بى‏شك، شيعه حضرت على عليه‏السلام مقصود است. در بين مورّخان، تنها كسانى مى‏توانند پرسش ما را پاسخ گويند كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را واضع اصلى «شيعه» مى‏دانند.

شايد بتوان گفت: كلمه «شيعه» مانند الفاظ اسلامى ديگرى همچون «صلاة، صوم، زكات و حج» است كه پيش از عصر پيغمبر و پيش از زمان تشريع، مدلولى عام داشت و پس از اينكه پيامبر آن را در معنايى خاص وضع نمود يا در موردى خاص استعمال كرد، معناى جديدى به خود گرفت. براى مثال، «صلاة» در معناى مطلق، «دعا» بود، ولى اكنون در عرف اسلامى به دعايى گفته مى‏شود كه با كيفيت خاص و كميّت معيّن انجام مى‏شود. «صيام» به هر امساكى گفته مى‏شود، ولى در عرف اسلام، عبارت است از: امساك از مجموعه‏اى مفطرات كه از اول فجر تا غروب آفتاب ادامه مى‏يابند. بى‏ترديد، وضع‏كننده اين لغت در معناى عرفى خاص، خواه به صورت تعيينى يا تعيّنى پيامبر خداست كه براى نخستين بار در دين مبين اسلام، آن‏ها را با شكل و هيأت ويژه معرفى نمود. همين‏طور است كلمه «شيعه» كه سابقا معنايى عام داشت، ولى اكنون با استعمال يا وضع پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معناى خاص پيدا كرده است.

دلايل اثبات اين مدّعا احاديث شريفى هستند كه از طريق شيعه و سنّى روايت شده‏اند و دقيقا نشان مى‏دهند كه پيامبر عظيم‏الشأن از اين كلمه براى پيروان حضرت على عليه‏السلام گاه با قرينه و زمانى بدون قرينه استفاده كرده است. ابن حجر از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چنين نقل مى‏كند: «يا على، اِنّكَ ستُقدمُ على اللّهِ و شيعتُكَ راضينَ مرضيّينَ و يَقدُمُ عليه عَدوُّك غَضابا مُقمَحينَ»؛(3) اى على تو و شيعيانت در روز قيامت در محضر پروردگار عالم، با كمال رضايت و خشنودى وارد مى‏شويد و دشمنانت خمشگين و در زنجيرند.

از جابر بن عبدالله انصارى نيز چنين روايت شده است: كُنّا عندَ رسولِ اللّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فأقبلَ علىٌّ عليه‏السلام فقال صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «قد أتاكُم أخىِ» ثمّ قال: «والذى نفسى بيدهِ، اِنّ هذا و شيعتَه هُم الفائزونَ يَومَ القيامةِ»؛(4) نزد رسول خدا بوديم كه حضرت على عليه‏السلام وارد شد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: به راستى كه برادرم آمد. سپس فرمود: به خدايى كه جانم در دست اوست، سوگند ياد مى‏كنم كه اين شخص و شيعيانش همان رستگاران روز قيامتند.

در كتاب شافى، فيض كاشانى از عمّار آورده است كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «اِنّ الشيعةَ الخاصةَ الخالصةَ مِنّا اهلُ البيتِ»؛(5) شيعه خاص و خالص از ما اهل بيت است.

اگر در احاديثى كه از جانب دو گروه شيعه و سنّى نقل شده‏اند دقت كنيم، درمى‏يابيم كه پيامبر خدا لفظ «شيعه» را گاه با قرينه و اضافه كردن آن به حضرت على عليه‏السلام و گاه بدون قرينه آورده است؛ گويا آن حضرت واقعا و عمدا مى‏خواسته اين لفظ را در معنايى خاص وضع كند.

پس از اين كلام مختصر درباره شيعه و پيدايش آن، چند پرسش ديگر رخ مى‏نمايند: شيعه چه كسانى هستند؟ چه امتيازاتى دارند؟ پى‏روى حضرت على عليه‏السلام چرا؟

اگر همانند اهل سنّت بينديشيم و مسائل را با عينك آن‏ها ببينيم و بخواهيم تشيّع را از ديد آن‏ها بررسى كنيم، با مطالعه كتب اهل سنّت، نه تنها تصوير درست و كاملى از «شيعه» در ذهنمان نقش نمى‏بندد، بلكه به نقيض آن نيز برمى‏خوريم. به جرأت، مى‏توان گفت: نمى‏توان از ميان كتاب‏هاى اهل سنّت، تصوير روشن و واضحى از شيعه را به دست آورد؛ مثلاً، وقتى مى‏خواهند از شيعه سخن به ميان آورند و شيعه را معرفى كنند، اقوال مختلفى مى‏گويند؛ مثل:

1. شيعه فرقه‏اى از فرقه‏هاى اسلامى است كه على عليه‏السلام را بر بقيه افراد ترجيح مى‏دهد.

2. شيعه كافر و فاجر و ياغى و طغيانگر است.(6)

در اين دو نظريه چه مى‏يابيم؟ به طور طبيعى، اين سؤال در ذهن نقش مى‏بندد كه مگر چه اشكال دارد شخصى معتقد باشد حضرت على عليه‏السلام از ديگر اصحاب پيامبر برتر است؟ مگر نه اين است كه حضرت على عليه‏السلام از ديد اهل سنّت، تنها صحابى پيامبر است كه هرگز به خدا شرك نورزيد؟ حال چه اشكال دارد كه گروهى حضرت على عليه‏السلام را برتر از ديگران بدانند؟ كجاى اين اعتقاد مستلزم كفر و بغى است؟ از اين گذشته، اگر اين امر جرم باشد و مستلزم كفر و شرك و طغيان، پس اهل سنّت چه حكمى خواهند داشت؟ مگر نه اين است كه جرم ما و آن‏ها يكى است؟ آن‏ها هم ابوبكر را بر ديگر اصحاب پيامبر ترجيح مى‏دهند و برتر از بقيه مى‏دانند. ابوبكر يك «صحابى» است و على عليه‏السلام هم يك «صحابى»!

در جايى ديگر مى‏گويند:

3. شيعه با انگيزه هواپرستى به جانب‏دارى از على عليه‏السلام برخاست.

4. شيعه با رافضى فرق مى‏كند.

5. شيعه كسى است كه على عليه‏السلام را بر اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برترى مى‏دهد و اگر او را از ابوبكر و عمر هم برتر بداند «غالى» است كه در عقيده‏اش غلو مى‏كند و به چنين شخصى «رافضى» اطلاق مى‏گردد و آن شيعه يا رافضى، كه از شيخين تبرّى كند، گم‏راه و مفترى است.(7) جالب اينجاست كه بعضى از علماى اهل سنّت مى‏گويند: رافضى‏هاى زمان پيامبر عبارت بودند از: زيد بن ارقم، مقداد بن اسود، سلمان فارسى، ابوذر غفارى.(8)

نويسنده همين سخنان در جاى ديگر كتابش مى‏نويسد: «اما رافضى و شيعه و امثال اين دو گروه، برادران شيطانند. سفهاء العقولند، مخالف اصول و فروعند. آنان شيعيان ابليس لعين‏اند ـ كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آن‏ها باد!»(9)

سبحان‏الله! شيعه فقط با برتر دانستن حضرت على عليه‏السلام يا تكفير يك «صحابى» و يا تبرّى جستن از يك صحابى، از ديد برخى نويسندگان اهل سنّت، غالى و مفترى و ضالّ به حساب مى‏آيد، ولى اهل سنّت، كه به ابوذر و سلمان و مقداد و عمّار نسبت رفض مى‏دهند و رافضى‏ها را اخوان الشياطين و سفهاء العقول و شيعيان ابليس لعين معرفى مى‏كنند، گم‏راه نيستند! مگر ابوذر و سلمان و مقداد، اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خدا نبودند؟ پس چگونه تكفير آن‏ها موجب كفر و گم‏راهى اين نويسندگان نمى‏شود؟

وقتى از فحش‏ها و بدزبانى‏ها بگذريم، احاديث ديگرى در لابه‏لاى كتب اهل سنّت مى‏يابيم كه دلالت بر پيروزى و كام‏يابى شيعيان حضرت على عليه‏السلام و دوست‏داران حضرت فاطمه عليهاالسلام مى‏كنند. عجبا! نويسنده‏اى كه آن همه فحاشى‏ها را به شيعه روا داشته است، با احاديثى كه همه به نفع شيعه حكم مى‏كنند چه خواهد كرد؟ در اين مواقع، مى‏بينيم نويسنده كاسه داغ‏تر از آش شده و رافضى‏تر از ابوذر گشته و با كمال جرئت، در تفسير اين احاديث چنين مى‏گويد: «و شيعتُه هم اهل السنّة»؛ شيعيان او در واقع همان اهل سنّت‏اند.(10) و پس از قدرى شرح و توضيح، گويا فراموش كرده باشد كه شيعيان حضرت على عليه‏السلام همان سنّيان هستند، باز بر شيعه مى‏تازد و چنين مى‏نگارد: «ولاتتوّهم الرافضةُ والشيعةُ ـ قَبَّحَهُم اللّهُ ـ مِن هذه الاحاديث أنّهم يُحبّونَ أهلَ البيتِ»؛(11) شيعيان و رافضى‏ها ـ كه خدا آن‏ها را زشت گرداند ـ با مشاهده اين احاديث، گمان نكنند كه محبّان اهل بيت هستند.

آرى، تناقضات را چنان متراكم مى‏يابيم كه ديگر جاى بحثى باقى نمى‏ماند. مطلب روشن‏تر از آن است كه به تحقيق يا بحث و مناقشه نياز باشد. راستى مگر پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بلد نبود بگويد: فائزان و رستگاران روز قيامت سنّيان هستند، و چه اجبارى بود كه بفرمايد شيعيان هستند، تا به ابن حجرى نياز باشد كه آن را چنين تفسير كند؟! بلكه شيعه از نظر اعتقادى، حضرت على عليه‏السلام را داراى جايگاهى بسيار رفيع نزد خدا مى‏داند كه وظيفه‏اش درباره آن مقام والا جز اطاعت و تسليم و پى‏روى او چيزى نيست.

آيات و احاديث منقول در شأن حضرت على عليه‏السلام

حال به بخشى از آيات و احاديثى مراجعه مى‏كنيم كه مقام ويژه حضرت على عليه‏السلام را بازگو و وظيفه امّت حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در رابطه با او بيان مى‏نمايد:

1. خداوند متعال در قرآن مجيد، حضرت على عليه‏السلام را نفس حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: «قُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» (آل عمران: 61): بگو، بياييد بخوانيم فرزندانمان و فرزندانتان را و زن‏هايمان و زن‏هايتان را و خودمان و خودتان را، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.

در تفسير اين آيه، امام حسن مجتبى عليه‏السلام فرمود: «فأخرجَ رسولُ اللّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مِنَ الانفسِ مَعَهُ أبى و مِنَ البنينَ أنا و أخى و مِنَ النساءِ فاطمةَ امّى مِن الناسِ أجمعينَ، فنَحنُ اهلهُ و لَحمُه و دُمه و نفسُه و نحن مِنه و هو مِنّا»؛(12) پس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با خودش از ميان «أنفس»، پدرم على عليه‏السلام را و از ميان فرزندان، من و برادرم را و از ميان زنان، فاطمه مادرم را براى مباهله با قومش بيرون آورد. پس ما خاندان او و گوشت و خون او و خود او هستيم؛ ما از اوييم و او از ماست.

2. پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى ابلاغ برائت از مشركان، ابوبكر را به سوى آنان فرستاد، ولى طولى نكشيد كه دستور بازگشت او را صادر كرد و ابلاغ را به دست حضرت على عليه‏السلام سپرد. ابوبكر ناراحت شد و دليل اين كار را پرسيد. پيامبر پاسخ فرمود: «اِنّ اللّهَ أمرنى ألاّيَبلُغَه الاّ أنا أو رجلٌ مِنّى؛ و فى حديث: هو مِنّى و أنا مِنه»؛(13) خداوند به من فرمود تا آيه برائت را ابلاغ نكند، مگر خودم يا مردى كه از من است؛ و در حديثى ديگر، چنين وارد شده است: مردى كه او از من است و من از اويم.

اگر شيعه از حضرت على عليه‏السلام پى‏روى مى‏كند به اين دليل است كه او از حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از او؛ او «نفس» پيامبر و «خود» رسول اللّه است. آن دو، حقيقت واحدند؛ همان امتيازى را كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر مردم دارد، حضرت على عليه‏السلام نيز دارد. همان‏گونه كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با هيچ‏يك از مردم عصر خويش و ديگر عصرها قابل مقايسه نيست، حضرت على عليه‏السلام نيز چنين است. تنها وظيفه و مسئوليت آن‏ها با هم تفاوت دارد. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وحى مى‏آورد و على عليه‏السلام آن را حفظ مى‏كند: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.»(حجر: 9)

3. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «يا على، اِنّما انتَ مِنّى بِمنزلةَ هارونَ مِن موسى اِلاّ أنّه لا نبىَّ بعدى»؛(14) اى على، نسبت تو با من نسبت هارون با موسى است، جز اينكه پس از من ديگر پيامبرى نيست. درست بدانسان كه حضرت موسى و هارون عليهماالسلام در پى يك مسئوليت به راه افتادند، با يكديگر تبليغ رسالت را آغاز كردند و هارون عليه‏السلام پس از موسى عليه‏السلام پيامبر شد، حضرت على عليه‏السلام نيز همراه پيامبر رسالت را آغاز كرد ـ البته پس از حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نبوّت پايان يافت و حضرت على عليه‏السلام نبوّتى نداشت.

با اين بينش، شيعه هرگز حضرت على عليه‏السلام را بر هيچ‏يك از اصحاب پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ترجيح نمى‏دهد و اين كار را در شأن او نمى‏بيند، بلكه او را شخصيتى كاملاً ممتاز از ديگران به شمار مى‏آورد و از همان «نفسى» مى‏داند كه محمّد بن عبداللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را بر تمام كائنات برترى بخشيد؛ همان نفسى كه حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را حتى از پيامبران نيز ممتاز گردانيد. حضرت على عليه‏السلام شخصيتى مستقل از پيامبر خدا نيست صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و دستورهايش نيز جز قوانين نبوى نمى‏باشد.

به همين دليل است كه مرحوم والد مى‏فرمود: «ما شيعه را نفس اسلام مى‏دانيم، نه فرقه‏اى از فرقه‏هاى اسلامى.» اسلام چيزى نيست كه قابل تجزيه و تفرقه باشد. آن فرد و گروهى كه متفرّق مى‏شود، در واقع از اسلام اصيل و ناب جدا مى‏گردد و تنها به اعتبار اينكه حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را پيامبر مى‏داند يا به بعضى از احكام و دستورات نبوى پايبند است، مسلمان خوانده مى‏شود، وگرنه اسلام يكى بيش نيست. وقتى حضرت على عليه‏السلام «نفس» حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود، پى‏روى از او نيز پى‏روى از رسول خداست.

اين واقعيت بر زبان حضرت على عليه‏السلام نيز جارى گشته است؛ در عصر حضرت على عليه‏السلام ، شيعيان در نامه‏اى از ايشان درباره نام «شيعه» پرسيدند، حضرت در پاسخ چنين نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. اِنّ اللّه ـ تبارك و تعالى ـ يقولُ: «و اِنّ مِن شيعتِه لاَِبراهيم اِذ جاءَ ربَّه بِقلبٍ سليمٍ» و هو اسمٌ شرَّفهُ اللّهُ فِى الكتابِ و أنتم شيعةُ النبىِ محمّدٍ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، كما أنّ محمّدا مِن شيعةِ ابراهيم عليه‏السلام . اسمٌ غير مختصر و امرٌ غير مبتَدع»؛(15) به نام الله بخشنده نعمت‏هاى ظاهرى و باطنى. خداى تبارك و تعالى در قرآن مى‏فرمايد: از شيعيان او حضرت ابراهيم عليه‏السلام است، آن‏گاه كه قلبى سليم نزد پروردگارش آورد. و آن نامى است كه خداوند در كتابش از آن تجليل كرده و آن را محترم شمرده است. و شما شيعه پيامبر خدا هستيد؛ همان‏گونه كه محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز شيعه ابراهيم است. نامى است غيرمختصر و امرى است [ديرينه] كه ما آن را بدعت ننهاده‏ايم.

تشيّع از ديدگاه مولى المتقين على عليه‏السلام راهى جدا يا منشعب از اسلام نيست، امتداد خط محمّدى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و استمرار طريق سليم توحيدى است؛ چنان‏كه اسلام هم امتداد خط ابراهيمى است. در واقع، لفظ «شيعه» بيان‏كننده يك «خط» و «جريان» است كه از آن در قرآن به «صراط مستقيم» تعبير شده است.

شيعه مسلمانى است كه به اين جريان اعتقاد راسخ دارد و ارتباط با اين جريان و بودن در اين راه را مهم‏ترين وظيفه الهى خويش مى‏داند؛ راهى كه اولياى الهى و رسولان خدايى يكى پس از ديگرى آن را پاس داشتند و پيروان آنان با تمسّك به آن‏ها و پى‏روى از دستورهايشان، در آن راه قرار گرفتند و با آن پيوند خوردند و حضرت على عليه‏السلام به امر خدا، ادامه‏دهنده اين جريان پس از رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.

نقش حضرت زهرا عليهاالسلام در تبيين راه تشيّع و دفاع از آن

حركت انقلابى حضرت زهرا عليهاالسلام و دفاع مقدّس او از صراط مستقيم الهى و ولايت رهبران بر حق اسلامى از همان روزهاى اوليه وفات پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شروع شد. آن‏گاه كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دار فانى را وداع نمود و مسلمانان تارى به نام «خلافت» گرد خويش تنيدند و از پذيرش رهبرى حضرت على عليه‏السلام سرباز زدند، رهاورد شوراى سقيفه اختلاف شديد مهاجران و انصار بود كه به پيروزى مهاجران و خلافت ابوبكر انجاميد.

تمام اين حوادث زمانى تحقق يافتند كه حضرت على عليه‏السلام همراه چند تن از ياران به غسل و كفن پيامبر مشغول بود. در اين موقعيت، تنها مشكل خليفه جديد، حضرت على عليه‏السلام و ياران او بود؛ زيرا مى‏دانست كه حضرت على عليه‏السلام هرگز به چنين عملى تن نخواهد داد و اين مهم جز با تهديد و تخويف به دست نخواهد آمد.

ظاهرا هنوز اين تهديدها عملى نشده بودند كه صداى گريه حضرت فاطمه عليهاالسلام در مدينه پيچيد. اين صدا دقيقا با قلب مؤمنان رابطه برقرار كرد. گويا حضرت فاطمه عليهاالسلام مى‏خواست با زبان قلب‏ها مردم را متوجه حق مسلوب سازد.

پرداختن فاطمه زهرا عليهاالسلام به گريه در حوصله اين نوشتار نمى‏گنجد؛ آن نيز خطبه‏اى غرّا و جهادى است بزرگ؛ خطبه‏اى كه بر نفوس مردم اثرى عميق نهاد و ذهن‏ها را از پرسش‏هاى گوناگون آكنده ساخت؛ پرسش‏هايى كه سرانجام به يك پاسخ روشن مى‏رسيدند: ناخشنودى فاطمه عليهاالسلام كه خشنودى‏اش خشنودى خداوند است و غضبش غضب خدا.

مسلمانان در جهت پايان بخشيدن به گريه حضرت فاطمه عليهاالسلام بسيار كوشيدند، ولى تلاششان ناكام ماند و اشك‏هاى اعتراض دخت رسول خدا عليهماالسلام همچنان بر دامن پاكش فرو مى‏ريختند. اين وضعيت تا غصب «فدك» و بيرون راندن كارگزاران فاطمه عليهاالسلام از آن منطقه ادامه يافت.

در اين موقعيت، حضرت فاطمه عليهاالسلام احساس كرد تمام درهايى كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به فرمان خدا بر روى همگان بسته و تنها بر على و فاطمه عليهماالسلام گشوده بود، بر آن دو بسته و بر ديگران گشوده شده‏اند؛ حقوق معنوى او و رهبرى بر حق الهى، كه خداوند تنها به همسر و فرزندانش عطا فرموده بود، در جامعه اسلامى جديد ضايع و تباه گشته‏اند و حقوق مادى كه مى‏توانستند تا حدى او و خاندانش را در دعوت و تبليغ مردم يارى دهند و بار ديگر امّت را به جريان صحيح اسلامى بكشند، از دست رفته‏اند.

ديگر زمان گريه سرآمده بود؛ زيرا اسلام را خطرى ديگر تهديد مى‏كرد. آن‏ها پس از غصب خلافت، احكام اسلامى را نيز زيرپا نهادند و انديشه تحريف آيات قرآن در سر مى‏پروراندند. اسلام به بيانى صريح‏تر و فصيح‏تر نياز داشت تا مسلمانان حقايق را با بيانى گوياتر و رساتر از گريه بشنوند و دريابند. از اين‏رو، خِمار بر سر نهاد، جلباب پوشيد و در ميان گروهى از بستگان و زنان قومش به راه افتاد. راه رفتن او درست بسان راه رفتن پدرش بود و گام‏هايش قدم‏هاى پيامبر را در اذهان زنده مى‏كردند.(16)

دخت گران‏قدر رسول خدا در ميان گروهى از مهاجران و انصار بر ابوبكر وارد شد. پرده‏اى بين او و مردان آويختند و مجلس مهيّا گشت و حضرت جلوس نمود. ابتدا آهى از دل سوخته بركشيد و به دنبال آن، صداى گريه مردم فضاى مسجد را پر كرد. او پس از اينكه گريست و گرياند و قلب‏ها را به تپش درآورده و براى پذيرش حق نرم ساخت، خطبه تاريخى و غرّاى خود را آغاز كرد.

حضرت زهرا عليهاالسلام در سخنرانى خويش، بنابر عادت خطباى اسلامى، پس از حمد و ثناى پروردگار و درود بر محمّد و آل محمّد عليهم‏السلام به طرح موضوعات اساسى پرداخت، سخن خويش را ابتدا از اهميت امامت و ولايت آغاز كرد و مقدّمه‏اى بسيار جالب، كه حاوى وعظ و حكمت است، بر آن افزود.

فاطمه زهرا عليهاالسلام مانند يك رهبر مقتدر اجتماعى و سياسى، وظايف و مسئوليت‏ها را بر حسب توانايى افراد و به تناسب استعدادها و موهبت‏هاى الهى، كه در درجات متفاوت به اشخاص عطا شده‏اند، تقسيم مى‏كند. بدين‏سان، فرق آشكار انسانى را كه در صف «امّت» قرار گرفته، با انسانى كه خداوند او را براى «امامت» انتخاب كرده است، يادآور مى‏شود و بيان مى‏دارد كه هر يك از آن‏ها، مسئوليتى مربوط به خود دارند. اين نظام الهى است كه كوچك‏ترين تغيير در آن ـ جابه‏جا كردن جايگاه امّت با امامت يا تغيير و تبديل مسئوليت‏ها ـ خروج از دين است و نظام را مختل خواهد كرد: «اَنتم عبادَ اللّهِ! نصب اَمرِه و نهيهِ و حملةُ دينهِ و وحيهِ و اُمناءُ اللّهِ على اَنفسِكم و بلغاؤهُ الىَ الاُممَ، زعيمُ حقٍ له فيكم و عهدٌ قَدَّمَهُ اِليكم و بقيةٌ استخلفَها عَليكم»؛(17) شما اى بندگان خدا! پرچم‏هاى امر و نهى او، حاملان دين و وحى او و امين خدا بر خودتان و تبليغ‏كننده او به امّت‏ها هستيد. زعيم و رهبر حق الهى در ميان شماست و آن عهدى است كه خدا بر شما عرضه كرده و بقيه‏اى است كه آن را براى شما جانشين قرار داده است.

جامعه زنده و پيشرفته جامعه‏اى است كه در آن، همه افراد در جاى خود قرار داشته، مسئوليت ويژه خويش را انجام دهند. به عبارت ديگر، جامعه سالم بايد از نظمى همچون پيكر سالم برخوردار باشد؛ هر عضوى در جايگاه مخصوص خود باشد و هر سلولى وظيفه خود را انجام دهد. تشريع اسلامى دقيقا بر پايه قانون تكوين بنا نهاده شده و در واقع، چهره ظاهر و بارز تكوين است؛ همان چيزى كه خداوند آن را در قرآن «فطرة» مى‏نامد و مى‏فرمايد: «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّم»(روم: 30)؛ خلقت الهى كه خداوند مردم را بر آن خلقت آفريده است. خلقت خدا تغيير و تبديلى ندارد. آن همان دين استوار است.

پيامبران الهى جملگى براى پياده كردن اين قانون در ميان بشر مبعوث گشته‏اند و براى يادآورى همان فطرت، رسالت خود را آغاز كرده‏اند. همان‏گونه كه در خلقت الهى تغيير و تبديلى نيست و هر عضو و دستگاه و سلولى در اين بدن «جاى» خود و «كار» خود را دارد، در تشريع اسلامى و نظام پروردگار نيز هر انسانى را جايى است و صاحب هر صفت و روحيه و استعدادى را مقامى و مسئوليتى مقرّر، كه خروج از آن مكان خروج از نظام تشريع شمرده مى‏شود و خيانت به همان امانتى محسوب مى‏گردد كه آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها آن را حفظ كردند، ولى انسان ظلوم جهول به آن خيانت ورزيد.

خروج از اين قانون تكوين و نظام خدايى سبب معلوليت جامعه اسلامى گشته، آن را در معرض هلاكت و مرگ قرار مى‏دهد. اگر زمانى دستگاه تنفّس انسان بخواهد كار دستگاه گوارش را انجام دهد و از اداى وظيفه خود سرباز زند، در اين پيكر كوچك چه پيش خواهد آمد؟ حال دقت كنيد اگر امّتى بخواهد كار امام را انجام دهد، چه اتفاقى مى‏افتد؟ اين بدان معناست كه گروهى از سلول‏هاى پيكر انسان جاى سلول‏هاى مغزى را بگيرند. بى‏ترديد، در اين موقعيت، بدن از نظم طبيعى خارج شده، كارهايش مختل مى‏گردند.

در نظام الهى، وظايف انسان‏ها در جامعه به دستور خداوند ـ تبارك و تعالى ـ تقسيم مى‏گردند، و اگر وظايف و مسئوليت‏ها از جانب غير خدا معيّن گردند يا اشخاص را غيرخدا برگزيند، چنين نظامى نظام شرك خواهد بود كه دقيقا در مقابل نظام توحيد و اسلام قرار دارد. خداوند خود گوياى اين امر است: «وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُون» (قصص: 68)؛ پروردگار توست كه آنچه بخواهد مى‏آفريند و برمى‏گزيند. آن‏ها حق انتخاب ندارند. خداوند منزّه است از آنچه آن‏ها شرك مى‏ورزند.

در خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام ، جمله اول ايشان مكان و جاى امّت را در دين مبين اسلام معيّن مى‏كند: اى بندگان خدا! شما پرچم‏هاى امر و نهى الهى و حاملان دين و وحى او هستيد. از طرف خدا، امين بر خودتان و تبليغ‏كنندگان او به ديگر امّت‏هاييد.

پس امّت در رابطه با دين الهى و در جامعه اسلامى چهار وظيفه دارد:

1. قبول امر و نهى خدا و تحقق بخشيدن به آن‏ها در وجود خود؛

2. مسئول بودن در قبال حفظ دين و وحى خداوند؛

3. امين بر نفوس يكديگر بودن؛

4. تبليغ دين.

با اين بيان ـ چنان كه پيداست ـ انتخاب خليفه، كه مسلمانان در صدر اسلام به آن قيام كردند، كاملاً از حيطه مسئوليت آنان خارج بود و بايد به دست خداوند متعال انجام مى‏گرفت.

حضرت زهرا عليهاالسلام در آغاز سخن، مى‏خواهد به صورتى مرموز، مردم را مورد سؤال قرار دهد كه: اولاً «انتخاب خليفه» از جانب امّت به پى‏روى كدامين امر الهى صورت پذيرفته است؟ در حالى كه خداوند به اين عمل دستورى نداده است، امّت چگونه مى‏تواند به آن عمل دست يازد؟ آيا اين عمل با بندگى حق متعال مغاير نيست؟ و وقتى عملى با انگيزه الهى و به امر خدا انجام نپذيرد از دين خدا نيست.

در واقع، بايد گفت: مسلمانان براى اين عملشان هيچ سند شرعى نداشتند؛ چنان‏كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه دوم خود، در منزل خويش براى بانوان مدينه فرمود: «ليتَ شعرى بأىِّ سنادٍ استندوا، أم بايِّ عمادٍ اعتمدوا، أم بأيِّة عروةِ تَمسّكوا و على أيّة ذُريّةٍ أقدَموا و اجتنكوا؟ لَبِئسَ المولى و لَبِئسَ العشيرُ و بِئسَ لِلظالمينَ بدلاً»؛(18) كاش مى‏دانستم به كدامين سند استناد كردند؟ يا با كدامين اساس و پايه‏اى اين امر را بنا نهادند؟ يا به كدام آويزه چنگ زدند؟ و بر كدام ذرّيه‏اى روى آورده، بر آن استوار گرديدند؟ چه بد رهبرى است و بد ياورى است و در ازاى عمل ستم‏كاران، بد جزايى خواهد بود.

ثانيا، حضرت فاطمه عليهاالسلام با تحديد مسئوليت امّت در چهار وظيفه مزبور، به همه مى‏فهماند كه انتخاب خليفه از حيطه مسئوليت آن‏ها خارج است و بايد به دست خدا انجام گيرد؛ زيرا «گزينش» درست مانند «خلق كردن»، از حقوق الهى است و به دست خداوند صورت مى‏گيرد: «وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَة.» (قصص: 68) با اين بيان، مسلمانان با انتخاب خليفه، به حق خداوند تعدّى كردند و تعدّى به حق خدا شرك و از ظلم‏هاى غيرمغفور است.

مسلمانان نيز نيك مى‏دانستند در اين كار دستورى از جانب خدا ندارند. عمر بن خطّاب، كه خود پايه اساسى آن را بنا نهاد و نخستين بيعت‏كننده ابوبكر بود، مى‏گويد: «اِنّ بيعةَ أبى بكرٍ كانت فلتةً ـ وقانا الله شرَّها»؛ حقيقتا كه بيعت ابوبكر كار بى‏اساس و بى‏شالوده‏اى بود كه خداوند ما را از شرّ آن حفظ كند. سپس مى‏گويد: آگاه باشيد! هر كس براى بار ديگر مثل آن را انجام داد، او را بكشيد.(19)

عبارات خطبه فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين قسمت وى را شخصيتى غضبناك مى‏نمايانند؛ گويا بر امّت سخت خشم گرفته است؛ چرا كه عمل اصحاب را پس از پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، نخستين عملى مى‏داند كه بدون اساس الهى بنا شده و كوچك‏ترين انگيزه الهى ندارد. حضرت فاطمه عليهاالسلام خوب درك مى‏كند كه با اين گام انحرافى، اسلام چهره اصلى خويش را به مرور از دست خواهد داد و از آن جز نام باقى نخواهد ماند. از اين‏رو، با تمام قوا مى‏خواهد اعوجاجى را كه در خط اصيل اسلام پديد آمده است، اصلاح كند و زمام امّت پدرش را به دست خداوند بسپارد تا مسلمانان به ريسمان محكم اسلام چنگ زنند و دين پدرش مصونيت يابد.

در نظر حضرت فاطمه عليهاالسلام ، امّت زمانى مى‏تواند ايمانش را حفظ كند كه تحت حكومت و رهبرى «الله» زندگى كند. او معتقد است: رهبرى الله هرگز از ميان انسان‏ها رخت برنمى‏بندد و هنوز هم در جامعه وجود دارد و حتى با فوت پيغمبر نيز خاتمه نمى‏يابد: «أتَقولُونَ ماتَ محمّدٌ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فَخَطِبَ جليلٌ استوسعَ وهُنه و استنهرَ فتقهُ و انفتقَ رتقهُ و اظلمت الارضُ لغيبتِه فتِلكَ واللّهِ النازلةُ الكبرى والمصيبتهُ العُظمى ... أعلنَ بِها كتابُ الله ـ جلّ ثنأوُه ـ فى اَفِنيتَكم و فى مُمساكم و مُصبِحكم، يَهتفُ فى اَفِنيتَكم هُتافا و صِراحا و تلاوةً و اِعلانا و لِقبله ما حَلّ بأنبياءِ اللّهِ و رُسُلهِ، حكمٌ فصلٌ و قضاءٌ حتمٌ. «و ما محمّدٌ الاّ رسولٌ قد خَلَت مِن قَبلهِ الرُّسُلُ أَفَاِن ماتَ اَو قُتل انقَلبتُم على اَعقابكم و مَن يَنقلب على عَقِبيهَ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شيئا و سيجزىِ اللُّه الشاكرينَ»»؛(20) آيا مى‏گوييد: ديگر محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مرد؟ پس حادثه بزرگى است كه ضعف و سستى حاصل از رحلت پيامبر بيشتر شده، شكاف پديد آمده از هجران او فراخ‏تر گشته و پيوندهاى محكم شده در عصر رسول خدا گسسته‏اند. با غيبت او، زمين تيره و تار شد، خورشيد و ماه گرفتند و ستارگان در مصيبت وى پراكنده شدند و آمال و آرزوها بى‏ثمر ماندند و كوه‏ها فرو ريختند و حدود و حريم الهى ضايع گشتند و ارزش‏ها نيز مردند. به خدا قسم! اين انديشه شما دردى بزرگ‏تر و مصيبتى گران‏تر است كه مانند آن هرگز فرود نيامده و بلايى زودگذر نخواهد بود. خبر اين بلاى طولانى و مصيبت عظيم را كتاب خداى متعال قبلاً درگرداگرد خانه‏هاى شما، در شبانگاهان و صبحگاهان شما اعلام كرده بود ... گذشته از اين‏ها، حوادث و جريان‏هايى كه پيش از او بر پيامبران و فرستادگان خدا فرود آمده بودند، خود قانونى قطعى و قضايى حتمى‏اند. محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيست مگر فرستاده‏اى از فرستادگان خدا كه پيش از او نيز پيامبران ديگرى آمده و رفته‏اند. پس اگر او بميرد يا كشته شود شما به همان گذشته و آيين جاهليت خويش برمى‏گرديد!؟ كه هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى‏رساند و خداوند شاكران را پاداش خواهد داد.

اينكه مردم معتقد باشند با از بين رفتن حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و رحلت وجود مباركش، رهبرى الهى از روى زمين برداشته شده و از اين به بعد به عهده مردم گذاشته شده، در واقع، اين اعتقاد همانا بازگشت به گذشته پيش از اسلام و رجوع به جاهليت است؛ غيبت نور از زمين و غلبه تاريكى بر جهان است. ما چه زمانى مى‏توانيم به استمرار زعامت الهى اعتقاد داشته باشيم و فوت پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، چيزى از دين و ايمان ما نكاهد؟ يقينا آن‏گاه كه الله را رهبر حقيقى و دايم خويش بدانيم و در انتخاب رهبر و امام يا خليفه به انتخاب او چشم بدوزيم. با اين معنا، «امامت» استمرار و تداوم رهبرى خدا در جامعه است.

گذشته از اين، در جايى ديگر از خطبه، حضرت زهرا عليهاالسلام امامت را عهدى معرفى مى‏كند كه درباره آن ميثاق گرفته شده است: «زعيمٌ حقّ له فيكم و عهدٌ قدّمه اليكم و بقيةٌ استخلفها عَليكم كتابُ اللّهِ الناطقِ و القرآنِ الصادقِ و النورِ الساطع»؛(21) رهبر حق الهى در ميان شماست. او همان عهدى است كه خداوند بر شما عرضه كرده و بقيه و استمرار رسالت محمّدى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه براى شما به جا گذاشته. او كتاب گوياى الهى و قرآن راستگو و نور فروزان و روشنايى درخشان است.

يا مى‏فرمايد: «مغتبطةٌ به أشياعُه، قائدٌ الى الرضوانِ اتّباعُه، مؤدٍّ الىَ النّجاةِ استماعُه»؛(22) شيعيانش به حال او غبطه مى‏خورند، پى‏روى او به بهشت رهنمون مى‏شود و گوش در گرو سخنان او نهادن، به نجات و كام‏يابى مى‏رساند.

در مطالبى كه گفته شدند، ملاحظه مى‏شود كه حضرت زهرا عليهاالسلام فقط درباره ضرورت وجود رهبرى و انتخاب آن از جانب خدا سخن به ميان آوردند، بدون اينكه نامى از آن امام همام ببرند. عمل امّت را استنكار كردند و بيان داشتند كه اين رهبر از جانب خدا در بين مردم بود و نيازى به انتخاب خليفه وجود نداشت. حال ببينيم كه آيا دخت گرامى رسول خدا و حجّت حق، نامى از آن امام همام نيز در خطبه‏شان مى‏برند يا نه؟

رهبر برگزيده خدا كيست؟

حضرت زهرا عليهاالسلام پس از بيان مطالب مزبور، براى آماگى اذهان عمومى، مقدّمه‏اى مشحون از حكمت و موعظه حسنه مى‏آورد؛ ابتدا به فلسفه تشريع احكام و قوانين الهى اشاره مى‏كند و حكمت الهى را در وضع احكام و اختيار رهبران بازگو مى‏فرمايد: «فَجَعل‏اللّهُ الايمانَ تطهيرا لكم مِن الشركَ والصلاةَ تنزيها لكم عَنِ الكِبر و الزكاةَ تزكيةً لِلنفسِ و نماءً فِى الرزقِ ... وطاعتَنا نِظاما للملّةِ و امامتَنا اَمانا لِلفُرقةِ و الجهادَ عِزّا للاِسلامِ»؛(23) خداوند متعال ايمان را براى پاك كردن شما از شرك فرض نمود و نماز را براى دور بودن از تكبّر، و زكات را براى پاكى نفس و تكثير روزى، و اطاعت و پى‏روى از ما را براى برقرارى نظام دين، و امامت و رهبرى ما را براى ايمنى از پراكندگى و تفرقه، و جهاد را براى عزّت و سربلندى اسلام قرار داد.

ايشان به وسيله اين جمله‏هاى كوتاه و دقيق، معانى بى‏شمارى را به ما گوشزد مى‏نمايد:

1. رهبرى و امامت ما با قراردادهاى بشرى نبوده، مانند نماز و روزه و حج و زكات از جانب خداوند مقرّر شده است.

2. پى‏روى از اهل‏بيت عصمت و طهارت عليهم‏السلام بيهوده نيست، خداوند آن را مقرّر فرموده تا نظام او در زمين و در ميان جامعه بشرى هميشه و به طور مستمر و زنده بماند؛ همان‏گونه كه امامت آن‏ها را براى ايجاد وحدت در جامعه و اجتناب از اختلاف و تفرقه تقدير نموده است؛ همان تفرقه‏اى كه مسلمانان از لحظه اول فوت پيامبر در آن واقع شدند و دايره آن به تدريج گسترده‏تر شد و سرانجام، به قتل عثمان انجاميد.

دختر پيامبر خدا، قوانين عام الهى و فرمول‏هاى دقيق اجتماعى و دينى را به مردم مى‏گويد و با بيان اين قوانين روشن مى‏كند: همان‏گونه كه اسلام بدون جهاد ذليل است و انسان بدون ايمان مشرك، جامعه و ملت محمّدى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم بدون اطاعت و پى‏روى از اهل بيت عليهم‏السلام فاقد نظم اجتماعى است و مسلمانان بدون زعامت و رهبرى آن‏ها، وحدت خويش را از دست خواهند داد؛ دقيقا بدان‏سان كه بعدها اتفاق افتاد و تاريخ و از آن مهم‏تر، اوضاع كنونى مسلمانان جهان گوياى آن است.

3. سخن كسانى را كه گفته‏اند عقيده به امامت را غير مسلمانانى همچون عبدالله بن سبأ در ميان شيعه اشاعه داده‏اند، رد و نقض مى‏كند؛ زيرا فاطمه زهرا عليهاالسلام زمانى كلماتى امثال «عهدٌ مقدم» و «بقيةُ‏الله» و «طاعتنا نظاما لِلملّة» و «امامتُنا امانا لِلفُرقِة» را به كار مى‏برد كه اثرى از عبدالله بن سبأ و امثال او در ميان مسلمانان وجود نداشت؛ زيرا حضرت فاطمه عليهاالسلام بيش از 75 يا 95 و به قولى 6 ماه پس از پدر گران‏قدرش زندگى نكرد. پس اين جملات، كه بازگوكننده عقيده شيعه‏اند، اساسى كاملاً اسلامى دارند.

4. با اين دو جمله، امامت جايگاه خاص خود را در جامعه اسلامى مى‏يابد؛ چرا كه اگر امّت اعضا و جوارح پيكر اسلام را نمايش دهد، امامت سر و مغز آن خواهد بود. اگر امّت ممثل جسد جامعه باشد، امامت روح و عقل آن خواهد بود و اهل‏بيت رسالت عليهم‏السلام سلول‏هاى مغزى آن؛ زيرا نظام وجود به وسيله عقل پابرجاست و اطاعت و پى‏روى جز از عقل، چيزى را نشايد.

فاطمه زهرا عليهاالسلام در حكم يكى از سلول‏هاى مغزى اسلام، با پيكر اسلام آشناست و مى‏داند چه خطرى آن را تهديد مى‏كند. در واقع، دشمن تمام وجود اسلام را هدف ضربات خود قرار داده است، ولى هرگز نمى‏تواند تمام آن را يكباره نابود سازد، مگر با هدف قرار دادن رأس و مركزيت آن پيش از هر عضو ديگر. از اين‏رو، حضرت فاطمه عليهاالسلام در اين فراز از سخنانش توقّف نمى‏كند، بلكه پيش‏تر و پيش‏تر پيش مى‏رود تا واقعيت را واضح‏تر بيان كند و عناصر اصلى اهل‏بيت عليهم‏السلام را معرفى و ضمير «نا» را در «طاعتنا» و «امامتنا» مشخص و محدّد سازد. بدين‏منظور، چنين ادامه مى‏دهد: «اَيُّها النّاسُ اِعلموا أنّى فاطمة و أبى محمّدٌ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اَقولُ عودا و بدوا و لااقولُ ما اَقولُ غلطا و لااَفعلُ ما اَفعلُ شططا «لَقد جاءَكُم رسولٌ مِن اَنفُسِكم عزيزٌ عليه ما عنتم حريصٌ عليكم بِالمؤمنينَ رؤوفٌ رحيمٌ»فان تَفرّوه و تعرفُوه تجدوُه أبى دونَ نِسائكم و أخاابن عمّى دونَ رِجالِكم و لَنِعمَ المعزّىِ اليه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله »؛(24) هان اى مردم! بدانيد كه من فاطمه‏ام و پدرم محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، سخن اول و آخرم را مى‏گويم. در گفتن، غلط نگويم و در عمل، راه خطا نپويم. به راستى، براى شما پيامبرى از بين خودتان مبعوث گشته كه رنج شما بر او دشوار است و بر هدايت شما سخت حريص، و بر اهل ايمان دلسوز و مهربان. اگر از منسوبانش جست‏وجو كنيد و او را بشناسيد، خواهيد ديد كه او تنها پدر من است، نه پدر زن‏هاى شما؛ و تنها برادر همسر من است، نه برادر مردان شما. و چه زيباست منسوب شدن به او!

فاطمه زهرا عليهاالسلام با بيان «اِعلَموا أنّى فاطمة» خود را معرفى مى‏كند. او يگانه معيار و ميزان محبت خدا و پيامبر در ميان مردم بود. دوستى او دوستى پيامبر و كينه او كينه حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. اكنون همان فاطمه عليهاالسلام در مقابل آن‏ها ايستاده و نارضايتى خود را از آن‏ها ابراز مى‏كند.

از اين گذشته، پيامبرى كه اين قوم ادعاى پى‏روى‏اش را دارند، آيا پدر شخصى غير از فاطمه عليهاالسلام است؟ آيا برادر شخصى غير از حضرت على عليه‏السلام است؟ اينكه پيامبر در ميان آن همه مردم مسلمان، فقط حضرت على عليه‏السلام را برادر خويش اعلام مى‏كند، چه معنايى دارد؟ آيا گزينش او همان گزينش الله نيست؟ «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى»(نجم: 3 و 4)

از اين ويژگى حضرت على عليه‏السلام كه بگذريم، مجاهدت‏هاى او در راه حضرت محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، خود بهترين دليل صلاحيت او در احراز مقام ولايت اللّه است. همسرش حضرت فاطمه عليهاالسلام در وصف مجاهدت‏هايش چنين مى‏گويد: «كُلّما اَوقدوا لِلحربِ نارا أطفأها اللّهُ. او نجمَ قرنُ الشيطانِ، أو فَغَرتْ فاغرةٌ مِن المشركين قَذف أخاهُ فى لهواتها. فلا ينكفئ حتى يطأ جناحَها باَخمُصِه و يَخمُد لها سيفَه؛ مكدودا فى ذاتِ اللهِ، مجتهدا فى اَمرِ اللهِ، قريبا مِن رسولِ اللّهِ، سيدا فى اولياءِاللّه، مشمّرا ناصحا مُجدّا كادِحا لاتأخذُه فِى اللّهِ لومةُ لائمٍ و انتم في رفاهيّةٍ مِن العيشِ وادعونَ فاكهونَ آمِنونَ تتربّصونَ بِنا الدواثَر و تتوكّفونَ الاخبارَ و تتكّصونَ عندَ اِنزالٍ و تفرّونَ مِن القتال ...»؛(25) هرگاه گرگان عرب آتشى افروختند، خداوند آن را خاموش گردانيد، يا هرگاه شاخ شيطانى برمى‏آمد يا مشركى دهان مى‏گشود، [پيامبر [برادرش على عليه‏السلام را در بيخ گلوى آن‏ها مى‏افكند و او برنمى‏گشت تا آن‏گاه كه بال‏هاى دشمن را در زير گام‏هاى خود پايمال كند و آتش آن جنگ‏ها را با شمشيرش خاموش گرداند، در حالى كه او در راه خدا خستگى مى‏كشيد و در كار خدا كوشش فراوان مى‏كرد؛ نزديك‏ترين فرد به رسول الله بود و سيّد رهبران الهى به شمار مى‏آمد، در خيرخواهى و نيكى آستين بالا زده، مجدّانه مى‏كوشيد و در مسير حق از سرزنش سرزنشگران بيم نداشت. در آن حال، شما در رفاه زندگى به سر مى‏برديد، در تن آسايى و خوش‏گذرانى و بى‏اعتنايى به امور دين و امن، و امان روزگار سپرى مى‏كرديد، منتظر شنيدن حوادث و اخبار ناگوار درباره ما بوديد، از جنگ كناره مى‏گرفتيد و هنگام مبارزه فرار مى‏كرديد ... .

با توجه به اين سخنان حضرت زهرا عليهاالسلام ، حضرت على عليه‏السلام يگانه قهرمان جنگ‏هاى پيامبر و خاموش‏كننده آتش فتنه‏هاى عرب با شمشير برّان خويش بود. او در مقابل شديدترين مشكلات آن زمان، سينه‏اش را سپر مى‏كرد و به خاطر دين خدا و حفظ پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، خود را در رنج و سختى مى‏افكند؛ اما ديگران چه؟ مخاطبان فاطمه زهرا عليهاالسلام كه به نام مسلمان در مسجد پيامبر نشسته بودند چگونه؟ «وَ كُنتم على شفا حُفرةٍ مِن النارِ مذقةُ الشاربِ و نهزةُ الطامعِ و قبسَةُ العجلانِ و موطّئُ الاقدامِ، تشربونَ الطرق و تقتاتون القدّ، أذلّةً خاسئينَ تَخاففونَ أَن يتخطّفكم الناسُ مِن حولِكم فأنقذَكُم اللّهُ ـ تبارك و تعالى ـ بمحمّدٍّ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله »؛(26) شما در لبه پرتگاهى از آتش بوديد؛ آب ناخالص هر آشامنده و طعمه هر طمع‏كار، آتش پاره هر انسان عجول و پايمال قدم‏ها. آب تيره و آلوده به بول شتران مى‏آشاميديد و پوست چهارپايان را غذاى خود مى‏ساختيد. ذليل و رانده شده بوديد و مى‏ترسيديد مردم اطرافتان شما را بربايند. پس خداوند به وسيله محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شما را نجات بخشيد.

در چنين وضعيتى، پيامبر رسالت خويش را از نخستين گام، همراه حضرت على عليه‏السلام آغاز كرد. على عليه‏السلام مردم را به پيامبر فراخواند و پيامبر به خدا. على عليه‏السلام تنها كسى بود كه اين قوم به وسيله او از تاريكى جهل و نادانى و فقر و بى‏فرهنگى به نور محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هدايت شدند. مجاهدت‏هاى حضرت على عليه‏السلام بود كه به آن‏ها آگاهى و بينش داد. او بود كه با دشمنان پيامبر جنگيد و زمينه پذيرش دعوت حق را براى مردم آماده ساخت.

در واقع، حضرت على عليه‏السلام تنها راهى بود كه مردم را به پيامبر رساند؛ درست بدان سان كه پيامبر انسان‏ها را به خدا رساند.

سخنان فاطمه زهرا عليهاالسلام نشان مى‏دهند كه تنها «قرب» حضرت على عليه‏السلام و خويشاوندى و دامادى او با پيامبر نيست كه ايشان را لايق رهبرى مى‏گرداند، بلكه صفات و ويژگى‏هاى روحى و اخلاقى وى نيز در اين امر خطير دخالت دارند، گذشته از اينكه او عهد پروردگارى و كتاب ناطق خداوندى است.

حضرت زهراى مرضيه عليهاالسلام به اين وسيله مى‏تواند عواملى كه حضرت على عليه‏السلام را شايسته مقام رهبرى گردانده‏اند، در سه چيز خلاصه كند:

1. انتخاب خدا؛

2. انتخاب پيامبر، قرابت و برادرى او با رسول خدا؛

3. صفات والا و مجاهدت‏هايش در راه اسلام.

همين‏سان، به «راه» بودن حضرت على عليه‏السلام نيز اشاره دارد؛ زيرا وقتى حضرت على عليه‏السلام به پيامبر دعوت كرده و مردم تنها به وسيله دعوت‏ها و مجاهدت‏هاى حضرت على عليه‏السلام پيامبر را شناخته و دعوت او را درك كرده‏اند، پس او «راه» محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است و قبول كردن پيامبر جز از طريق پى‏روى حضرت على عليه‏السلام ميسور نيست. از اين‏رو، حضرت زهرا عليهاالسلام شكى ندارد كه امّت با ترك رهبرى حضرت على عليه‏السلام از راه اسلام و صراط هدايت الهى خارج گشته است، هرچند تا حدى احكام و مناهج اسلامى را انجام دهد و نماز و روزه به جاى آورد؛ زيرا منهاج حق و روش صحيح زمانى مؤثر است كه در راه حق انجام پذيرد. روش صحيح آن‏گاه كه در راه صحيح نباشد بهره‏اى ندارد و به تعبير ديگر، مقبول درگاه احديت نيست. عمل به دستورهاى پيامبر عظيم‏الشأن بدون قرار گرفتن در راه او، هرگز انسان را به بهشت نمى‏رساند.

حضرت زهرا عليهاالسلام با اين بينش وارد بحث شده، قومش را به شدت سرزنش مى‏كند. او ترازويى دقيق در مسجد پيامبر به پا داشته و امّت را در پيش از اسلام و پس از آن و آن‏گاه پس از رحلت پيامبر مى‏سنجد و وضع اسلام را در حال و آينده بررسى مى‏كند: «فلمّا اختارَاللُّه لِنبيّه دارَ انبيائه ظَهَر فيكم خَسَكةُ النفاقِ و سَملَ جلبابُ الدينِ و نطقَ كاظمُ الغاوينَ و نبغَ حاملُ الاقلّين و هدَر فنيقُ المبطِلين فخَطَر فى عَرَصاتكم و أطلعَ الشيطانُ رأسَهُ مِن مَغرزه هاتفا بِكم فاَلغاكم لدعوتِه مستجيبينَ و للفرّةِ فيه ملاحظينَ، ثُمّ استهضَّكُم فوجدَكم خِفافا و أحمشكم فألفاكم غضابا فوسمتم غيرَ اِبلكم و وردتم غيرمشرِبكم. هذا والعهدُ قريبٌ والكلمُ رحيب و الجرحُ لما يندملُ والرسولُ لِما يقرّ ابتدارا زعمتم خوفَ الفتنةِ «ألا فِى الفتنةِ سَقطُوا و اِنّ جهنمَ لِمحيطةٌ بالكافرينِ»»؛(27) پس وقتى خداوند براى پيامبرش خانه پيامبران و مأواى برگزيدگانش را اختيار نمود، در ميان شما خار نفاق روييد و لباس دين كهنه شد. آنان كه [در زمان حيات پيامبر] از نوميدى سكوت كرده بودند، زبان به سخن گشودند، گم‏نامان خوار و ذليل به عرصه ظهور آمدند. نر شتر راه باطل صدا در گلو انداخته، در ميادين شما مغرورانه به جولان پرداخت و شيطان سرخويش از مخفيگاهش بيرون آورد و بر شما بانگ برداشت و شما را جوابگوى دعوتش يافت و فهميد كه شما هنوز به او ارج و احترام مى‏نهيد و چشم در افتخارات شيطانى داريد. سپس شما را به نهضت و قيام فراخواند و سبك‏بالتان يافت؛ شما را به خشم آورد، خشمگينتان ديد. پس غير شتر خودتان را داغ نهاديد و علامت زديد و بر غير آبشخور خودتان وارد گشتيد. اين‏ها همه در زمانى صورت پذيرفتند كه عهد پيامبر نزديك بود و زخم ما عميق و هنوز جراحت‏هاى [غم هجران پيامبر] مداوا نگشته و پيامبر دفن نشده بود. پيش تاختيد و گمان كرديد كه [بدين‏وسيله] از فتنه و آشوب جلوگيرى مى‏كنيد، در حالى كه به واقع در فتنه فرو افتاديد و جهنم بر كافران احاطه دارد.

آرى، همه چيز پس از پيامبر عوض شد و رنگ ديگرى به خود گرفت. آن كس كه در گذشته (در حال حيات رسول‏اللّه) زبانش بسته بود، زبان گشود و سخنور گشت. احمقان گذشته نوابغ شدند. آنان كه در تمام تاريخ قبيله‏شان نشانى از فخر و عزّت مشهود نبود، به يمن وجود اهل بيت پيامبر عليهم‏السلام و تلاش‏ها و مجاهدت‏هاى آنان اسلام آوردند و با تمسّك به اسلام ارج و ارزشى يافتند، و كار به جايى رسيد كه همان‏ها بر اهل بيت پيامبر عليهم‏السلام فخر مى‏فروختند و مغرورانه و متكبّرانه از كنار آنان مى‏گذشتند و مانند نيشترى بر قلب اهل بيت عليهم‏السلام فرود مى‏آمدند و آن‏قدر اين مسئله اوج گرفت و دشمنى‏ها با فرزندان پيامبر تشديد گرديدند كه حتى آن‏ها را از ارث پيامبر محروم گرداندند.

حضرت زهرا عليهاالسلام با بيان اين تغييرات عميق، در تاريخ ثبت مى‏كند كه آنچه پس از پيامبر به صورت اسلام عرضه شد، اسلام نيست؛ زيرا رهبرى مردم به دست خواران قوم افتاده و اسلام از راه اصيل و جريان صحيح خويش منحرف گشته است.

در خطبه دوم نيز به بانوان مدينه چنين مى‏فرمايد: «وَيحهم! «أفَمَن يَهدي اِلىَ الحقِّ أحقُّ أَن يُتَّبع أم مَن لايَهدى اِلاّ أن يُهدى فما لكم كيفَ تحكمونَ؟» فياحسرتا لكم و أنّى بِكم و قد عُميت عليكم «أنُلزِمكموها و اَنتم لها كارهونَ»»؛(28) واى بر آن‏ها! آيا كسى كه به حق هدايت مى‏كند شايسته پى‏روى و اطاعت است، يا آنكه نمى‏تواند خودش را هدايت كند مگر آنكه هدايت شود؟ شما را چه مى‏شود؟ چگونه حكم مى‏كنيد؟ بر شما متأسفم و من مى‏بينم كه امر برايتان مبهم شده است. آيا به اجبار شما را بدان وادارم، در حالى كه آن را نمى‏پسنديد؟

پرواضح است كه منظور حضرت زهرا عليهاالسلام از اين جملات، اعتراض به خلافت ابوبكر است؛ زيرا او خود پس از رسيدن به خلافت، در منبر قرار گرفت و عليه خود چنين اعتراف كرد: «و انَّ لي شيطانا يعترينى أحيانا، فاذا رأيتُمونى غضبتُ فاجتنبونى و اِن زغتُ فقوّمونى»؛(29) من شيطانى دارم كه گاه‏گاهى بر من مستولى مى‏شود. پس هرگاه عصبانى شدم، از من دور شويد و هر گاه ميل به باطل كردم، مرا اصلاح كنيد.

حضرت زهرا عليهاالسلام در جواب بانوان مدينه، كه به عيادتش آمده بودند، زبان به سخن گشود و آشكارا بر مردان مدينه خشم گرفت و بر خلافت حضرت على عليه‏السلام تصريح فرمود: «وَيْحَهُم أنّى زعزعوها عَن رواسىِ الرسالة و قواعدِ النبوّةِ والدلالةِ ومهبِط الروحِ الامينِ والطبينِ بأمورِ الدنيا و الدين؟ «الا ذلكَ هو الخسرانُ المبينُ» و ما ادرىَ نَقمُوا مِن أبىِ الحسنِ و نَقمُوا واللّهِ مِنه نكيرُ سيفهٍ و قلّةُ مبالاتِه لِحتفِه و شدةِ وَ طأتِه و نكالِ وَقعتَهِ و تنمره فى ذاتِ اللّهِ و تاللّه! لو مالوا عَن المحجّةِ اللائحةِ و زالوا عَن قبولِ الحجةِ الواضحةِ لردّهُم اليها ... ولأوردهم مَنهلاً صافيا رويّا ... «و لو أنّ أهلَ القُرى آمَنوا واتّقوا لَفَتحنا عليهم بركاتٍ مِن السماءِ والارضِ و لكن كَذّبوا فأخَذناهم بِما كانوا يكسبون»»؛(30) واى بر آن‏ها! چسان خلافت را از لنگرگاه رسالت برجنباندند و از پايه‏هاى نبوّت و دلالت و مكان هبوط حضرت جبرئيل روح‏الامين و شخصيت آگاهِ آشنا به امور دنيا و دين جابه‏جا كردند؟ آگاه باشيد كه اين همان زيان و خسارت كاملاً روشن است. چه چيزى را از على عليه‏السلام ناپسند شمردند؟ به خدا قسم! ناروا داشتند از او سختى شمشيرش را، و بى‏اعتنايى او را به مرگ، و نيروى مقاوت و پايدارى‏اش را و شدت كيفر و آسيب حمله‏هايش را، و خشم و غضب پلنگ‏گونه‏اش را در راه خدا. به خدا قسم! اگر افرادى از راه روشن روگردان مى‏شدند و از قبول حجت و دليل واضح سرباز مى‏زدند، على عليه‏السلام آن‏ها را به آن راه بازمى‏گرداند و به پذيرش آن حجت وادارشان مى‏كرد ... و آن‏ها را به سرچشمه‏اى زلال و سرشار وارد مى‏كرد ... و خود از دنيا آرايه‏اى زايد برنمى‏گرفت ... و اگر اهل آبادى ايمان مى‏آوردند و تقوا مى‏ورزيدند، درهاى بركت را از آسمان و زمين به رويشان مى‏گشوديم، ولى تكذيب كردند و ما آن‏ها را به سزاى عملكردشان گرفتار كرديم.

مشاهده مى‏شود كه حضرت زهرا عليهاالسلام با براهين روشن و منطقى، از حق اهل بيت عليهم‏السلام در خلافت ـ كه برگزيدگان خاص خدايند ـ دفاع مى‏كند و در واقع، از حق خدا دفاع مى‏كند؛ زيرا انتخاب رهبرى حق خالص خداست كه در آن زمان، به تعيين شخص حضرت على عليه‏السلام و فرزندان او تصريح شده بود و در عصور بعد، به تعيين وصفى از طريق ائمّه اطهار عليهم‏السلام اعلام شده است.

 

1. عضو هيأت علمى دانشگاه قم.

2. عبدالرحمن بن محمّد بن خلدون مغربى، تاريخ ابن خلدون، بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1956، فصل 27، ص 352.

3. ابن حجر عسقلانى، الصواعق المحرقه، ص 156.

4. محمّد وعى الامين الانطاكى، لماذا اخترتُ مذهب اهل البيت، ط. الثلاثه، قم، مكتبة الثقلين، 1962، ص 154 به نقل از: حموينى شافعى، فرائد السمطين.

5. همان، ص 138.

6. محمّد امين، العقود الدريّه في تنقيح الحامدية، ط. الثانية، بيروت، دارالمعرفة، ص 102.

7. ابن حجر الهيثمى، الصواعق المحرقة، ط. الثانية، مصر، شركة الطبائع الفنية المتحده، 1965، مقدّمه، ص «ز».

8. همان.

9. همان ص 155.

10. همان، ص 154.

11. همان، ص 153.

12. سيدهاشم حسينى بحرانى، البرهان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 286.

13. محمّد وعى الامين الانطاكى، پيشين، ص 240.

14. محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 142، روايت 5، باب 27.

15. مولى محسن فيض كاشانى، النوادر فى جمع الاحاديث، تهران، چ شمس، ص 127.

16. ابن طيفور، بلاغات النساء، نجف اشرف، ط. حيدرية، ص 12 و 15.

17. احمد بن على طبرسى، الاحتجاج، مشهد، مرتضى، 1403 ق، ص 99.

18. احمد بن على طبرسى، پيشين، ص 108.

19. مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ص 120. در تاريخ طبرى، ج 3، ص 200 نيز شبيه همين گفتار آمده است.

20. احمد بن على طبرسى، پيشين، ص 103.

21. همان، ص 99.

22. همان، ص 99.

23. همان.

24. همان، ص 100.

25. همان، ص 100.

26. همان.

27. همان، ص 101.

28. همان، ص 108.

29. ابن قتيبة الدينورى، الامامة والسياسة، مصر، ط. مصطفى البابى الحلبى، 1969، ص 28.

30. احمد بن على طبرسى، پيشين، ص 108.

 

چهارشنبه 13/4/1386 - 7:1
پسندیدم 0
UserName