اينجا خانه‌ي افلاكي ياس كبود است
توسط : seyedjassem

در كوچه‌هاي مدينه، شهر عشق، كوچه عشق، در محله گل‌ها به دنبال خانه‌اي مي‌گردم. به دنبال خانه ياس كبود.
لرزه تمام وجودم را فرا مي‌گيرد. آرام قدم مي‌گذارم در اين خانه افلاكي. آري اين خانه افلاكي است. جبرييل بدون اجازه قدم نمي‌گذارد.
اين جا همه چيز كبود و نيلي است. آسمان اين خانه چون غنچه‌هاي ياس، ابري است و مردي كه بغضي در سينه دارد و ناي حرف زدن ندارد. آري او باغبان گل‌هاست. راستي، رد طناب بر دست او چه مي‌كند؟!
وارد خانه بهشتي مي‌شوم. اين شبح كيست كه دستمال حرير بهشتي بر او پوشانده‌اند؟ آري، او ام ابيها، زهراست.
كاش او جامه سپيد نمي‌پوشيد تا رد خون سينه‌اش مقابل غنچه‌ها نمايان باشد. در كنارش كاغذ سپيدي است با خطي از نور.
اين وصيت دخت پيامبر، زهراست: «يا علي من فاطمه بنت محمد (ص) هستم كه خداوند مرا به تو تزويج كرد كه با تو باشم در دنيا و آخرت. تو بر من اولي از غير هستي. مرا شب حنوط، غسل و كفن نما، شب بر من نماز بگذار، شبانه دفنم نما و احدي را از اين موضوع با خبر مكن. تو را به خدا مي‌سپارم و از تو مي‌خواهم سلام مرا به فرزندانم تا روز قيامت برساني. »
مدينه ساكت و خاموش، از ياس خواسته‌اند آرام بگريد تا كودكانشان راحت بخوابند.
خانه‌اي بس غريب، گوشه‌اي كنيزكي مشغول ساختن تابوت است براي ياس. گوشه‌اي مردي مانند شمع آب مي‌شود در عذاي ياس.
كودكي سر به ديوار غم، با خود زمزمه غربت و تنهايي مي‌خواند. دختركي خاك از چادر مادر مي‌زدايد، مادر برخيز، وقت نماز است.
مادر جان سلام، بر ما سلام رساندي در شب واپسنيت تا بدانيم بر تو چه آمده. ما نيز در جواب سلامت از مال و زندگي، بلكه از جان مايه مي‌گذاريم.
مادر،‌ پاي برهنه در شهادتت بيرون مي‌آييم تا حرارت پشت در را كمي حس كنيم، تا مردم بدانند مادر ما جوان بود و مهربان. پس چرا قامتش كمان بود؟ بيرون مي‌آييم و بر سر و سينه مي‌زنيم تا بدانند در غم قبر گم گشته‌ات سرگردانيم، اي زهراي اطهر.

دوشنبه 28/3/1386 - 16:28
پسندیدم 0
UserName