اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن
توسط : ezraeil

اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن

گاهي مي‌شد آه در بساط نداشتيم، حتي قند براي چاي خوردن، شب پنير، صبح پنير، و ظهر هم خرما. صداي همه در آمده بود. ديگر حرفي نبود كه نثار شهردار و تداركاتچي نكنند. آنها هم در چنين شرايطي لام تا كام نمي‌گفتند، كه هوا پس بود. طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالي داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اي كه دستت مي‌رسد كاري بكن.» و شهردار كه در حاضر جوابي چيزي از بقيه كم و كثر نداشت مي‌گفت: «دستم مي‌رسد جانم و ليكن نيست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چين بنداز، اگر خودم را مي‌خوريد بار بگذارم.»

منبع :فرهنگ جبهه

دوشنبه 28/3/1386 - 12:18
پسندیدم 0
UserName