مصائب فاطمي-شهادت دخت مکرم پيامبر (قسمت سوم و پاياني)
توسط : حامد...
 

   مصائب فاطمي

 

شهادت دخت مکرم پيامبر (قسمت سوم و پاياني)

 

اگر بمانم، به دشمن چه بگويم؟ كه قبر فاطمه اينجاست؟! نه مي‌روم ولي:

نَفْسي عَلي زَفَراتِها مَحْبُوسَةٌ

يا لَيْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرات

پرندة جانم زنداني اين آشيان تن شده است، اي كاش جان نيز همراه اين ناله‌هاي جگرسوز در‌مي‌آمد.

بعد از تو زندگي بي‌معني است، حيات بي‌روح است و دنيا خالي است و من فقط گريه‌ام از اين است كه مبادا عمرم طولاني شود. زندگي‌ام ادامه بيابد.

فشار زندگي پس از تو بر من سنگين است و كسي كه چنين باري بردوش دل دارد، روي خوشي نمي‌بيند. من چگونه ترا كه پدر مهرباني‌هايم بودي فراموش كنم، انگار من شده‌ام مأمور زنده كردن آنهمه غصه‌هايم.

ميان هر دو يار، روزي فرقتي هست، اما هيچ چيز به قدر جدايي تحملش مشكل نيست. هر چيز جز فراق، تحملش آسان است. اينكه من بلافاصله بعد از محمد، فاطمه را از دست داده‌ام، خود دليل بر اين است كه دوستي دوام ندارد.

فاطمه جان! چطور بگويم؟ فراق تو سخت است، سخت‌ترين است، تاب آوردني نيست. تحمل كردني نيست. كارم شده است گريه حسرت‌آميز و شيون حزن انگيز، گريه براي دوستي كه خود به بهترين راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت.

اي اشك هميشه ببار! اي چشم هماره همراهي كن كه غم از دست دادن دوست، غم يكي دو روز نيست، غم جاودانه است.

دوستي كه هيچكس جاي او را در قلبم پر نمي‌كند، ياري كه هيچ ديّاري به قدر او عشقم را معطوف خود نمي‌كند، ياري كه از پيش چشم و كنار جسم رفته است اما از درون قلبم هرگز.

فاطمه جان! عزيز دلم! چه سود كه در كنار قبر تو نازنين بايستم، به تو سلام كنم و با تو سخن بگويم وقتي پاسخي از تو نمي‌شنوم.

چه شده است ترا فاطمه جان كه پاسخ نمي‌دهي؟ آيا سنت دوستي را فراموش كرده‌اي؟

فاطمه جان! كاش علي را غريب و خسته و تنها، رها نمي‌كردي.

 

دوشنبه 28/3/1386 - 4:52
پسندیدم 0
UserName