داستان حضرت يونس (ع ).
توسط : Saratan X
1- قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده.در سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فراركرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد.و سپس نجات داده شده و بار ديگر به‏سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند.اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مى‏گذرد.

"و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون فساهم فكان من المدحضين‏فالتقمه الحوت و هو مليم فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون فنبذناه‏بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون فامنوافمتعناهم الى حين".

و در سوره انبياء متعرض تسبيح‏گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن‏بليه شد، مى‏فرمايد: "و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان‏لا اله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى‏المؤمنين" (1) .

و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش ورسيدن به مقام اجتباء را آورده، مى‏فرمايد: "فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذنادى و هو مكظوم لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله من‏الصالحين" (2) .

و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده،مى‏فرمايد: "فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب‏الخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين" (3) .

خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مى‏شود، با كمك قرائن موجود در اطراف‏اين داستان اين است كه: يونس(ع)يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوى‏مردمى گسيل داشته كه جمعيت‏بسيارى بوده‏اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى‏كرده‏و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنكه‏عذابى كه يونس(ع)با آن تهديدشان مى‏كرد فرا رسيد.و يونس(ع) خودش از ميان قوم بيرون رفت.

همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان‏آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى‏ساخت، از ايشان برداشت.

و اما يونس(ع)وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان‏برداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده‏اند، لذا ديگر به سوى‏ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت‏بود.همچنان پيش رفت، در نتيجه‏ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى‏كند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او رانزد اين مردم خوار كرد دور مى‏شود، و نيز در حالى مى‏رفت كه گمان مى‏كرد دست ما به اونمى‏رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت‏شد و رفت.

در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چاره‏اى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن‏بيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه انداختندو قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.

آنگاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرديونس(ع) فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلاكرده و اين مؤاخذه‏اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى‏شكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: "لا اله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين".

خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب وكنار دريا بيفكند.نهنگ چنين كرد.يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود.خداى تعالى بوته‏كدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند.پس همين كه حالش جا آمد، و مثل‏اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان‏آوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.

و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت(ع)در تفسير اين آيات وارد شده،با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در ين‏قسمت‏شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مى‏شود چيزى ندارند، البته با مختصراختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آنها صرف نظركرديم، هم به دليلى كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديث‏خبر واحدند و خبرواحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوه‏بر اين، وضع آن روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمى‏توان خصوصيات‏آنها را به وسيله آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست.

2- داستان او از ديدگاه اهل كتاب
2- در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مى‏پردازيم، داستان‏يونس(ع) در چند جاى از عهد قديم به عنوان"يوناه بن امتاى"آمده و همچنين درچند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره‏مى‏كند.و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس(ع)را نياورده‏اند.

آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس(ع)از ديدگاه اهل كتاب‏مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مى‏كند.

او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس(ع)را امر فرمود تا براى دعوت اهل"نينوى" بدانجا رود."نينوى"يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرارداشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت‏سه روز راه بود.علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرورو فاسد بودند، لذا اين ماموريت‏بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى"ترسيس"فراركرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است.سپس به شهر" يافا"آمد كه هم‏اكنون نيز"يافا"خوانده مى‏شود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت‏سرنشينان‏خود را به"ترسيس"ببرد، او هم اجرتى داد تا به"ترسيس"برود، همين كه سوار بر كشتى‏شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى‏مشرف به غرق گشت.

پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتى‏سبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود.و صداى‏خرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كه‏در چنين هنگامه‏اى به خواب رفته‏اى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكه‏نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم.

بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر ازجانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام‏يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كرده‏اى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى‏از كجا مى‏آيى و به كجا مى‏روى و از چه تيره‏اى هستى؟گفت: من بنده رب كه اله آسمان‏و خالق دريا و خشكى است، هستم، آنگاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيارترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟!

آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟

گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مى‏دانم تمامى ناآرامى‏هاى دريا به خاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند و بدون‏غرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به درياانداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت.

خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ‏ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد.پس خداى سبحان به‏نهنگ دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كه‏يونس در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بين‏آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفته‏ام ابلاغ كن.

يونس(ع)به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم!تاسه روز ديگر نينوى در زمين فرو مى‏رود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند،ندا دادند كه هان اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر به‏پادشاه رسيد، او هم از تخت‏سلطنت‏خود برخاست و جامه‏هاى سلطنتى را از خود كند و لباس‏كهنه‏اى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانى‏طعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چون‏چنين كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.

يونس(ع)ناراحت‏شد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فراركردم، با اينكه از رحمت و رافت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرابگير، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين‏كار خودت غصه‏دار شدى؟عرضه داشت: آرى، پروردگارا.

پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست‏كردند در زير آن سايبان نشست‏ببيند در شهر چه مى‏گذرد؟پس خداى تعالى به درخت‏كدويى دستور داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن.يونس از اين جريان بسيارخوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك‏كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد،امر بر يونس(ع)دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.

خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت‏شدى؟عرضه‏داشت: پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم.فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدوناراحت‏شدى، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارى‏اش را بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن‏شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مى‏شدند، ترحم نكنم؟و با اينكه مردمى‏نادان هستند، دست چپ و راست‏خود را تشخيص نمى‏دهند، آنان را و حيوانات بسيارى راكه دارند هلاك سازم؟ (4) .

موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هست‏بر خواننده پوشيده نيست، مثل اين نسبت كه به آنجناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده‏است، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت‏شده، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبرداشته، و چنين نسبت‏هايى را نمى‏توان به انبياء(ع)داد.

حال اگر بگويى نظير اين نسبت‏ها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان درسوره صافات نسبت"اباق"(فرار)به آنجناب داده و نيز او را"مغاضب"و خشمگين خوانده،و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمى‏يابد.

در پاسخ مى‏گوييم بين اين نسبت‏ها و نسبتى كه در كتب عهدين به آنجناب داده‏فرق است، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى‏گناهان كبيره و مهلكه به انبياء(ع)است، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام‏برآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيت‏بيرون شود، به خلاف قرآن كريم‏كه ساحت انبيا را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مى‏داند، و يك مفسرچاره ندارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مى‏آمد، آن راتوجيه كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا(ع)دلالت دارد، خود قرينه‏قطعى است‏بر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود،و به همين جهت در معناى كلمه"اذ ابق"و نيز در معناى"مغاضبا فظن ان لن نقدر..."بيانى‏آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا(ع)نداشت و حاصل آن معنا اين‏بود كه گفتيم كلمات حكايت‏حال و ايهامى است كه: فعل يونس(ع)موهم آن بودو خلاصه يونس(ع)نه از انجام ماموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب‏خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت.

3- خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس(ع)را ستايش كرده.و درسوره انبيا، آيه"88"او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه"50"فرموده: او را "اجتباء" كرده.و به خاطر داريد كه گفتيم: "اجتباء"به اين است كه خداوند بنده‏اى را خالص براى‏خود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه"87"در زمره انبياء شمرده، وفرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت‏كرده.

بحث روايتى
(رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس(عليه السلام))
در كتاب فقيه از امام صادق(ع)روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان‏خود قرعه نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون‏آمد.و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانه‏تر از آن است؟وقتى اشخاص امرخود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مى‏فرمايد: " فساهم فكان من‏المدحضين"؟ (5) .

و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از"حبه عرنى"روايت‏كرده كه گفت: امير المؤمنين(ع)فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهل‏آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند.يونس از آنان‏بود كه انكار كرد و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرارنمود (6) .

مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت،ولايت كلى الهى است كه خود امير المؤمنين(صلوات الله عليه)اولين كسى است از اين امت‏كه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بنده‏اى، در تدبير امر او گردد،و در نتيجه، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواست‏خدا را نخواهد و اين مقام را باپيمودن طريق عبوديت‏به بنده مى‏دهند، طريقى كه بنده را به حدى مى‏رساند كه خالص براى‏خدا مى‏شود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمى‏برد.

و ظاهر عمل يونس(ع) - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود ونمى‏شد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهت‏خدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه او به نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پس‏بلايا و محنت‏هايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مى‏شوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيله آن‏بلايا، ايشان را تربيت مى‏كند و به حد كمال مى‏رساند و درجاتشان را بالا مى‏برد، هر چندكه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد، و اين‏خود معروف است كه گفته‏اند: "البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى است".

مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده،كه گفت: به امام صادق(ع)عرضه داشتم: به چه علت‏خدا عذاب را از قوم يونس‏برداشت‏با اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومى‏ديگر نكرد؟

در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را ازآنان برمى‏گرداند، به خاطر اينكه توبه مى‏كنند.و اگر اين جريان را به اطلاع يونس نرساند،براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، ودر عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد (7) .
Parsifa
توسط : Saratan X
دوشنبه 28/3/1386 - 4:7
پسندیدم 0
UserName