اى مردم! من فاطمه‏ ام...!
توسط : حامد...
 

اى مردم! من فاطمه‏ ام...!

 

 

يا فاطمه!: اِنَّ اللّه‏ يغضب لِغَضَبِكِ و يَرْضى لِرِضاكِ

اى فاطمه: خداوند با خشنودى تو خشنود است و با خشم تو خشمگين

در مسجد جمعيت موج مى‏زد و هر لحظه تراكم بيشتر مى‏شد. امتداد جمعيت از نزديكى محراب، شروع شده بود و تا خارج مسجد ادامه داشت. در پيشاپيش مردم، در نزديكى منبر و محراب، ريش سفيدان، سر در هم كرده و آهسته گفتگو مى‏كردند. برخى نگران و مضطرب، چشم به در دوخته بودند و گروهى ديگر، غرق در گرداب حيرت، لحظات را به التهاب مى‏گذراندند. چندى نگذشته بود، كه ناگهان جمعيت، شكافته شد و شاه‏راهى از آستانه در تا برابر محراب، پديد آمد. گروهى زن، باوقارِ كم‏نظيرى وارد شدند. سراپاى زنان را جامه‏هاى بلند پوشانده بود. اين گروه كوچك، در قلب خود، گوهرى گرانبها را از چشمان نامحرم مردم مى‏پوشاندند. او كسى جز وجود مقدس فاطمه(س) نبود. چادر به دور خود پيچيده بود و سنگين و شمرده، گام برمى‏داشت. گويى پيامبر(ص) است، كه به سوى محراب و منبر خود، پيش مى‏آيد. رفتار و كردارش، هيچ تفاوتى با پيامبر(ص) نداشت. بى‏آنكه نگاهى به اطراف افكند، پيش آمد و در برابر محراب، همچون كوهى از وقار ايستاد. پرده‏اى برافراشتند و فاطمه زهرا(س) كه مظهر عفاف بود، در پشت پرده قرار گرفت. هزاران پرسش بى‏پاسخ به يك باره بر ذهن حاضرين، هجوم آورد، چرا فاطمه(س) به مسجد آمده بود؟!

 

آيا چه رويداد مهمى پيش آمده است، كه فاطمه(س) را از خلوتگه عفاف، به ميان جمع كشيده است؟ چه مى‏خواهد بگويد؟ و چرا قامتش در بهار شكفتن خميده است؟!

 

فاطمه(س) كوشيد سخن بگويد، اما عقده راه گلويش را، همچون سدى پولادين، بسته است. او بايد سخن مى‏گفت. چشمان نسلهاى بى‏شمارى به دهان مقدس او دوخته شده است. آيندگان تشنه حقيقتند و اگر فاطمه(س) سخن نگويد، واقعيتها، در زير خروارها دشمنى و عداوت مدفون مى‏شود. ناگهان تمامى عقده‏ها را در آهى جانگداز مى‏پيچد و با تمام وجود، از سينه خارج مى‏كند. مسجد به يك باره مى‏تركد. صداى شيون ستونهاى مسجد را به لرزه در آورده است. گويى فاطمه(س) تمام سخن خود را در قالب آهى بيان كرد. مردمى كه خود، فاطمه را در سرماى تلخ و گزنده تنهايى رها كرده‏اند، حتى از نفير جانسوز فاطمه(س) بى‏تاب شده‏اند. مردمكهاى لرزان چشمها، به پرده خيره شده است. خاطره پيامبر(ص)، با آمدن زهرا(س) يك بار ديگر، در ذهن تكيده مردم تكرار شده است.

 

فاطمه(س)، لختى سكوت كرد تا ناله‏ها اندكى فروكش كند و صداى هق‏هق گريه در گلوها خفه شود و آن‏گاه با زيبايى و بلاغت تمام، سخن خود را آغاز كرد. حمد و ستايش خداى را به جاى آورد و بر پدر بزرگوارش، سلام و درود فرستاد و سپس از فلسفه احكام سخن گفت.

 

ديگر ترديدى براى مردم باقى نمانده بود. بى‏شك اين نواى ملكوتى و سخنان پيامبر(ص) بود، كه از حنجره زخم‏خورده زهرا(س) خارج مى‏شد. آنچنان عالمانه سخن مى‏گفت، كه همگان دريافتند، زهرا(س) از اقيانوس بيكران علم الهى سخن مى‏گويد:

 

«... اى مردم! بدانيد من فاطمه‏ام و پدرم محمد(ص) است. آنچه در ابتدا بگويم، در انتها نيز همان را خواهم گفت. سخن نادرستى نمى‏گويم و ظلم و ستم نمى‏كنم. پيامبرى از ميان شما برگزيده شد، كه رنجهاى شما بر او گران بود و دلسوز شماست. اگر پدرم را بشناسيد، در مى‏يابيد، كه او پدر من است، نه شما! او برادر پسر عمويم [على]ست نه برادرِ مردان شما و بى‏ترديد خويشاوندى با او عجب عظمتى است! رسالت خود را با انذار آغاز كرد. مسير خود را از پرتگاه مشركين جدا نمود. شمشير بر فرق آنان كوبيد و گلوى آنان را فشرد و با زبان پند و اندرز آنان را به سوى خدا خواند. بتها را در هم شكست و بينى سركشان را به خاك ماليد؛ تا آنجا كه اتحادشان از هم گسيخت و از ميدان كارزار گريختند تا هنگامى كه فجر صادق، سينه تاريكى را شكافت و چهره حق از نقاب، بيرون آمد. رسول خدا، سخن آغاز كرد و زبان شياطين بسته شد. خار نفاق برچيده شد. گره‏هاى كفر و پستى گشوده شد و زبانتان به كلمه «اخلاص» [لااله‏الااللّه‏[ زيبا گرديد. بى‏ترديد اين پيروزى مرهون چهره‏هاى نورانى و شكمهاى گرسنه [مجاهدان] است؛ در حالى كه شما بر لبه پرتگاهى از آتش بوديد و به آبى مى‏مانستيد، كه هر كس شما را به راحتى مى‏آشاميد و طعمه‏اى بوديد كه شما را به راحتى مى‏بلعيد...(1) خوراكتان گوشت و يا پوست خشك شده و برگهاى درختان بود. غربت‏زده‏اى پست و فرومايه بوديد و بيم آن داشتيد كه شما را بربايند.»

 

سخن فاطمه(س) نيشترى بود كه بر وجدانهاى خفته اين قوم فرود مى‏آمد. به ياد آنان مى‏آورد، كه چگونه در عصر جاهليت، در اوج پستى و شقاوت روزگار مى‏گذراندند و اين پدر او بود، كه رنج هدايت آنان را به جان خسته خريد و به آنان عزت و عظمت بخشيد:

 

«سپس پرودگار به وسيله پيامبر(ص) پس از مشكلات و مسايل بسيار، شما را نجات داد؛ پس از آن كه مصيبتهاى بى‏شمارى از جانب شما و گرگهاى عرب و سركشان اهل كتاب، بر او وارد شد. گاه كه [آنان] آتش جنگ را مى‏افروختند، خدا آن را خاموش مى‏كرد و هرگاه شاخ شيطان، سر برآورد، و يا اژدهايى از ميان مشركين دهان گشود، رسول خدا(ص) برادرش [على] را، در كام آنها افكند و او نيز باز نمى‏گشت، تا آنكه فرق سر آنان را پايمال شجاعت خود كند و آتش آنها را با شمشير

 

برهنه‏اش سرد گرداند. او وجودش را در راه خدا فرسوده كرد و تمامى تلاش خود را به كار گرفت. يار نزديك پيامبر(ص) بود و بزرگى از اولياء خدا. دامن نصيحت به كمر زده، تلاش و كوشش مى‏كرد. اما شما در آن هنگام در عيش و نوش، روزگار مى‏گذرانديد و در امن و آسايش غرق در نعمت بوديد، انتظار مى‏كشيديد كه روزگار به ما پشت كند و حوادث را يك به يك پى گرفتيد اما هنگام نبرد مى‏گريختيد.»

 

عرق شرم بود، كه بر چهره‏ها مى‏دويد. سخنش طعم سرزنش و ندامت داشت و آهنگ ملكوتيش، حكايت‏گر هزاران ظلم و جفا. به سان شعله‏اى بود، كه هر لحظه بيشتر زبانه مى‏كشد:

 

«هنگامى كه خدا، پيامبرش را به سوى جايگاه ابدى انبياء(ع) فرا خواند؛ خار و خاشاك نفاق در ميانتان جوانه زد، جامه ديباى دين، فرسوده شد و رئيس گمراهان، به سخن آمد و فرومايگان بر اريكه قدرت، تكيه زدند ... شيطان از مخفيگاه خود، خارج شد و شما را به سوى خود خواند. دعوتش را پاسخگو بوديد و دل به گمراهى سپرده بوديد. شما را به حركت دعوت كرد و شما چه آسان و سبك، برخاستيد. در روحتان، هيجان دميد و مشاهده كرد، سراپا آتشيد.»

 

فاطمه پيشينه پست اين قوم را در خاطره‏ها زنده كرده است و سپس طلوع خورشيد رسالت پدرش در آن ظلمتكده را، يادآور شده است و اينك بايد، جايگاه بلند «امامت» و «ولايت» را در ميان اين مردم خفته آشكار سازد. او بايد اعلام دارد، كه عِنان شتر خلافت، تنها در دستهاى خبره و قدرتمند «ولى‏اللّه‏» زيبنده و برازنده است:

 

«پس شترى را كه از آن شما نبود، صاحب

 

شديد و بر آبى كه سهم شما نبود، وارد شديد، در حالى كه از عهد و قرار چيزى نگذشته بود و شكاف زخم [فرقت پيامبر(ص)]، سر به هم نياورده بود و پيامبر(ص) هنوز چهره در نقاب خاك نكشيده بود. براى عمل خود، بهانه آورديد، كه از فتنه مى‏ترسيديم، اما به راستى كه در غرقاب فتنه فرو رفتيد و بى‏ترديد، جهنم كافران را در برخواهد گرفت! واى بر شما! چگونه چنين كرديد؟! به كجا مى‏رويد، در حالى كه كتاب خدا در برابر شماست و معارفش هويداست و احكامش درخشان است و نشانه‏هاى هدايت در آن بسيار است. اما [شما [به آن پشت كرديد. آيا به آن بى‏علاقه‏ايد؟! يا به غير قرآن حكم مى‏كنيد؟!

 

[بدانيد] كه بد جايگزينى است، حكم مخالف قرآن. سپس آن قدر درنگ نكرديد كه اين دل رسيده آرام گيرد و جهاز آن سهل گردد. آتش را شعله‏ور كرديد و براى پاسخ به دعوت شيطان، خود را آماده كرديد. در پس تپه‏ها و درختان در كمين خاندان و فرزندان او [پيامبر(ص)] انتظار كشيديد. ما بايد بر مصيبتهايى كه همچون خنجر بران ... بر ما وارد مى‏شود، صبر پيشه كنيم.»

 

اكنون نوبت فدك است. نبايد اين ظلم در دل تاريخ مدفون بماند! از همين ابتدا، بايد غده‏هاى سرطانى نيرنگ، ريشه‏كن شود و مسير حق، در برابر ديدگان آيندگان ترسيم گردد. از سوى ديگر كسانى كه اين چنين بر دختر رسول خدا(ص) ستم روا مى‏دارند و حكم پيامبر(ص) را ناديده مى‏گيرند، چگونه مى‏توانند، عهده‏دار امر مسلمين باشند؟!

 

«شما گمان مى‏بريد براى ما ارثى نيست؟ آيا دل به حكم دوران جاهليت بسته‏ايد؟! براى اهل حق، چه حكمى بهتر و والاتر از حكم خداست؟ آيا نمى‏دانيد من دختر اويم؟ در

 

حالى كه [يقين دارم [كه اين امر از خورشيد فروزان برايتان آشكارتر است.

 

اى مسلمانان! آيا سزاوار است كه ارث پدرم را از من بگيرند!

 

اين پسران قيله [اوس و خزرج [آيا رواست كه به من نسبت به ارث پدرم ظلم شود، در حالى كه شما سخن مرا مى‏شنويد و قدرتمند و متحديد؟ نداى دعوتم را مى‏شنويد و به احوالم آگاهيد ... اما پاسخ نمى‏دهيد.

 

در حالى كه شما، به شجاعت و جنگاورى شهره‏ايد ... به هوش باشيد كه [آينده] شما را مى‏بينم، كه به كسالت و تن‏پرورى دل داده‏ايد و آن كس را كه سزاوار حكومت بود، از زمامدارى دور گردانيده‏ايد. بدانيد آنچه من گفتم، در حالى است كه به سستى شما پى برده‏ام و مى‏دانم كه بى‏وفايى و خيانت، در قلب شما، خانه كرده است. اما تمامى، [آنچه مى‏گويم[ خون دلِ قلب اندوهگين است و فوران خشم و غضبى است، كه روانم را مى‏فشارد و شرح دردى است، كه سينه‏ام را مى‏آزارد. اما [بدانيد] آنچه گفتم، دليل و برهان بود.

 

پس خلافت را بگيريد، ولى بدانيد كه پشت اين شتر زخم است و پاى آن، تاول‏زده و سوراخ است. لكه ننگ بر آن تا ابد باقى است و نشان از غضب خدا دارد ... هر كه [عنان] آن را بگيرد، فردا گرفتار آتش الهى خواهد شد. كردار شما را خدا مى‏بيند و به همين نزديكى، آنان كه ستم كردند، در خواهند يافت، كه به كجا باز مى‏گردند. من دختر كسى هستم كه به شما از عذاب الهى هشدار داد. پس شما كار خود را بكنيد و ما نيز كار خود را خواهيم كرد و منتظر بمانيد، كه ما نيز منتظر خواهيم ماند.»

 

سخنان آتشين فاطمه(س)، شورى در ميان جمعيت افكند. تيرهاى بران نگاه از چله چشمها رها شد و پيكر گروه ستمگر را آماج حملات خود قرار داد. اگر لحظه‏اى ديگر، به همين مِنوال مى‏گذشت، پيچكهاى اعتراض، جوانه مى‏زد، و رفته رفته، نقشه‏هاى توطئه‏گران را از ريشه مى‏خشكاند.

 

خليفه، سنگينى نگاهها را به خوبى احساس كرده بود؛ از سوى ديگر مى‏دانست، كه نمى‏تواند، در چنين شرايطى، با قهر و عتاب با فاطمه(س) سخن بگويد؛ از اين رو براى آنكه فضاى قهرآميز مجلس را بشكند، در حالى كه مى‏كوشيد، خود را دلسوز و مهربان بنماياند، گفت:

 

«اى دختر رسول خدا! پدر تو با مؤمنين مهربان و بخشنده بود ... اگر نسب او را بررسى كنيم، خواهيم ديد، او پدر تو است نه ديگر زنان و او برادرِ شوهر تو است، نه برادر ديگران. پدرت، وى [على [را بر هر دوست و نزديكى برترى بخشيد و همسر تو نيز او را در هر رويداد مهمى يارى كرد. بى‏ترديد سعادتمندان، دوستار شمايند و تنها بدكاران دشمنان شمايند. چرا كه شما خاندان پاك رسول خدا هستيد و برگزيده بهترين افراد. شما ما را به سعادت هدايت كرديد و به سوى بهشت راهنمايى نموديد؛ و تو اى برگزيده زنان عالم و دختر برترين پيامبران در گفتارت راستگويى و فكرت از همه ژرف‏تر است ...»

 

ابوبكر، چه مى‏گويد؟! آيا به آنچه مى‏گويد، حقيقتا اعتقاد دارد؟! اگر چنين است، چرا خاندان پيامبر(ص)، تنها پس از گذشت لحظاتى از رحلت پيامبر(ص) غريب و خانه‏نشين شدند؟! چرا عِنان شتر خلافت، به برادر و وصى پيامبر(ص) سپرده نشد؟! و چرا حق دختر رسول خدا(ص) لگدمال دنياپرستيها گرديد؟! و ... پرسشهايى بود، كه حاضرين براى آنها پاسخى نمى‏يافتند. اما تنها پس از لحظاتى مراد خليفه، از اين سخنان آراسته و زيبا آشكار گرديد:

 

«من از پيامبر(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: ما گروه پيامبران، دينار و درهم و خانه و مزرعه‏اى به ارث نمى‏گذاريم؛ ما تنها كتاب و حكمت، علم و نبوت، را به يادگار مى‏گذاريم و آنچه پس از ما از ماديات مى‏ماند، به عهده حاكمان پس از ماست كه هر گونه بخواهند در باره‏اش حكم كنند ...»

 

سخن خليفه تمام نشده بود، كه همهمه‏اى در ميان جمعيت افتاد. همه با حالتى انكار گونه به يكديگر نگاه مى‏كردند. هنوز چندى از رحلت پيامبر خدا(ص) نمى‏گذشت، اما هيچ كس به ياد نمى‏آورد، كه چنين سخنى را از پيامبر(ص) شنيده باشد. پيرمردان كه برگهاى بسيارى از دفتر زندگيشان رقم خورده بود و سالها با پيامبر(ص) معاشرت داشتند نيز، در صفحات ذهنشان چنين سخنى را نمى‏يافتند.

 

فاطمه(س) كه مى‏ديد، از همين ابتدا، بنيانهاى نسبت ناروا به رسول خدا(ص)، آغاز مى‏شود به شدت متأثر شد. چگونه مى‏توانست شاهد باشد، كسانى كه بر پدرش چنين نسبت مى‏دهند، اكنون بر جايگاه او تكيه زنند. رسالت فاطمه زهرا(س) ايجاب مى‏كرد، كه با نيروى استدلال و برهانى قوى، حقيقت را بيان كند و تا آيندگان نيز در قضاوت سرگردان نشوند:

 

«سبحان‏اللّه‏! پيامبر خدا(ص) هيچ‏گاه از قرآن روى گردان نبود و مخالف قرآن حكم نمى‏كرد و همواره پيرو رهنمودهاى ارزشمند آن بود. آيا مى‏خواهيد جز مكر و نيرنگ، بر او «تهمت» نيز بزنيد؟! اينك اين كتاب بين من و شما حكم مى‏كند و تنها قضاوت كننده ميان حق و باطل است. قرآن مى‏فرمايد: [زكريا به خداوند فرمود]: «پروردگارا فرزندى به من عطا كن، كه از من و آل‏يعقوب ارث برد.» [در جاى ديگر مى‏فرمايد]: «سليمان از داود ارث برد.» خداوند تمامى سهمها و قسمتهاى ارث را [در قرآن] بيان فرموده است و بهره مرد و زن را به تفصيل ذكر نموده است؛ تا بهانه‏اى براى اهل باطل باقى نمانده و مجال گمان و شبهه براى احدى تا قيامت پديد نيايد.»

 

سخنان فاطمه(س) دامن تاريكيهاى جهل و دروغ را دريد. اينك چشمها بار ديگر به خليفه دوخته شده بود. استدلال فاطمه آنچنان محكم و استوار بود، كه هيچ خللى بر آن وارد نمى‏شد. از اين رو تنها چاره را در اعتراف به حقايق ديد:

 

خدا و رسول خدا، راست گفتند. دختر پيامبر(ص) نيز حقيقت را گفت. تو معدن حكمتى و مركز هدايت و رحمت و ركن دين و آئينى وسرچشمه برهان و دليلى. [نمى‏توانم[ سخن تو را انكار كنم.»

 

و سپس در حالى كه آثار ضعف و درماندگى بر او مستولى شده بود گفت:

 

«اينك اين مسلمانان بين من و تو حكم كنند! اين قلاده‏اى است كه آنان بر گردنم

 

آويخته‏اند.»

 

گويى همه مرده بودند. صدايى از كسى در نمى‏آمد. براى فاطمه(س) نيز رمقى نمانده بود. گفتگوهاى پى در پى و سخنان بى اساس، او را خسته و درمانده كرده بود و درد تنهايى و غربت نيز به جانش ريخته بود. با نا اميدى نگاهى به مردم افكند و آخرين شكوه‏هاى خود را در قالب كلماتى سراسر سرزنش چنين بيان كرد:

 

«اى مردمانى كه براى شنيدن سخن بيهوده شتابانيد و كردار زشت و زيان‏آور را ناديده مى‏گيريد. آيا در قرآن نمى‏انديشيد يا آنكه بر دلها مهر زده شده است؟! بى‏ترديد اعمال زشت، قلبهايتان را تيره و تار كرده است و گوشها و چشمهايتان را فرا گرفته است. چه بد آيات قرآن را تأويل مى‏كنيد و بد مسيرى را به او [ابوبكر] نشان داديد ... به خدا قسم تحمل اين بار گران، برايتان كمرشكن است و پايان آن نيز، چيزى جز بدبختى و تيره‏روزى نخواهد بود و هنگامى كه پرده‏ها برداشته شود و اعمالتان آشكار گردد، خود را ميان زيانكاران خواهيد يافت.»

 

سخنان آتشين فاطمه(س) پايان يافت، اما غم و اندوهش دو چندان شد. دلش به شيشه‏اى مى‏مانست، كه از بلندى افتاده و هزار تكه شده باشد. شكوفه‏هاى اميد، كه او را به مسجد كشانيده بود، اينك پژمرده شده بودند. هر چه چشمان غمبارش سيل جمعيت را مى‏نگريست، آشنايى نمى‏يافت. به گُلى مى‏مانست، كه در ميان هزاران خار گرفتار شده باشد.

 

بى‏آنكه ديگر چيزى بفهمد، سرخورده و پريشان از مسجد خارج شد. از اينكه مى‏ديد، تنها پس از چند روز، به بانويى درمانده و غريب تبديل شده است، احساس تلخى داشت.

 

على(ع) در آستانه درِ خانه با بى‏صبرى انتظار همسرش را مى‏كشيد. چشم به راه فاطمه(س) بود. آيا فاطمه(س) توانسته بود، حق خود را باز ستاند؟ آيا مهاجر و انصار، دست يارى به سوى او دراز كرده بودند؟ آيا سخنانش

 

پيرامون خلافت در مردم تأثير گذارده بود.

 

ناگهان وجود مقدس فاطمه(س)، در مردمك چشمان على(ع) درخشيد و چون دشنه‏اى، رشته افكارش را گسيخت. در برابر خود، بانويى را مى‏ديد، كه افسرده و غمزده، به سوى او گام بر مى‏دارد. آثار ضعف و خستگى بر پيكرش سايه افكنده است.

 

هنگامى كه نگاه فاطمه(س) در نگاه على(ع) گره خورد، گويى در ميان عالم خاكى، كسى را يافت، كه حرف او را مى‏فهمد، دركش مى‏كند و مى‏تواند با او همدردى كند. در مسجد و در ميان هياهوى دنياپرستان، آنچنان روح و روانش خسته و آزرده شده بود، كه با ديدن على، به يكباره عقده دلش را رها كند، تا در ژرفاى مهر و عاطفه او آرام گيرد. از سوى ديگر جهانيان نيز بايد به خوبى على(ع) را بشناسند و دريابند، كه چه كسى را از خلافت، دور داشته‏اند و آيا على(ع) كوتاهى كرده است؟!؛

 

«اى پسر ابى‏طالب! آيا همانند جنينى در شكم مادر، چله‏نشين شده‏اى و در پرده اتهام، خود را خانه‏نشين كرده‏اى. تو شاه‏پرهاى بازهاى شكارى را در هم شكستى، اما اكنون، پرهاى كوچك [دشمنان ناچيز] تو را عزلت‏نشين كرده است. اين پسر ابى‏قحافه است، كه هديه پدر و قوت زندگى فرزندانم را از من دريغ كرده است. او آشكارا، با من دشمنى كرد و لجاجت و عناد را برگزيد؛ تا آنجا كه حمايت قبايل اوس و خزرج و مهاجرين را از من باز داشت. مردم روى از من برگرداندند و ياورى مرا يارى نكردند. در حالى كه خشم را به شدت فرو مى‏بردم از خانه خارج شدم و بى‏هيچ نتيجه‏اى بازگشتم ... اى كاش قبل از اين همه ظلم و خوارى، مرده بودم. از اينكه با تو اينگونه سخن مى‏گويم، از خدا طلب بخشش مى‏كنم.

 

 

 

 

يکشنبه 27/3/1386 - 6:57
پسندیدم 0
UserName