آموزه‏هاى زندگانى حضرت زهرا (س)(20)
توسط : حامد...
 

آموزه‏هاى زندگانى حضرت زهرا (س)(20)

 

 

شخصيت ‏شناسى فاطمه(ع)

 

(حُذيفة بن يَمان)

 

 

سخن نخست

كتاب زندگانى شايستگان و پاكان، معرفت‏آفرين راه خداجويان و دين‏باوران بوده و خواهد بود. با نگاهى به صحيفه‏هاى اين كتاب، فصلهاى فروزانى از شخصيتهاى برجسته‏اى مى‏يابيم كه نگاهى سراسر عظمت و عزّت به آدمى بخشيده، شايستگى‏هاى والا و بالايى را در عرصه‏هاى مختلف نمايان مى‏سازد.

 

اين نگاه و آن عظمت آنگاه به اوج خود مى‏رسد كه از سوى معصومان(ع) سخنانى سراسر بصيرت و بينش نسبت به آنها بيان شده، تا براى امروز و هر روز ما اسوه‏اى روشن و روشنگر ارائه گردد؛ گستره‏هاى دانش و بينش، عرصه‏هاى ارادت و اطاعت، جلوه‏هاى ولايت محورى و امام شناسى و فرجامى الهى و آسمانى به عنوان فرازهاى فرزانگى و جاودانگى مطرح شده تا پس از قرنهاى بسيار، آشنايى هر يك از ما با آنان، شناخت، معرفت و عشقى افزون نسبت به خداباورى و دين‏محورى فراهم سازد و راه دستيابى به قله قرب الهى را سهل و سريع نمايد.

 

«حذيفة بن يمان» از جمله شخصيتهاى شايسته‏اى است كه اين بار بر سراى صفات او حاضر مى‏شويم و با رواق روشنيها و روشنگريهاى او در صدر اسلام و هنگامه‏هاى حساس آشنا مى‏شويم.

 

* *

 

 

12. حذيفة بن يمان

«حذيفه» فرزند «حُسَيْل» از ياران برجسته رسول اكرم (ص) بود. كه چون با طايفه يمانيها پيمان داشته، به نام «يمان» شهرت يافته است. حذيفه در نخستين عامل تعليم و تربيت، يعنى پدر و مادر و محيط خانواده، توفيقى چشمگير داشت، زيرا فرزند شهيد محسوب شده و پدر وى افزون بر آنكه از نيكان زمان خود محسوب مى‏شد، در سن كهنسالى و پيش از آنكه مرگ گريبان او را گيرد، به شوق شهادت، رهسپار احد گرديد و در ركاب پيامبر اسلام(ص) شهد شيرين شهادت را نصيب خود نمود.(1)

 

حذيفه از مادرى خردمند، فهيم و صاحب بينش نيز بهره‏مند بود؛ بانويى كه گلستان وجودش سرشار از «عطر محمّدى» بود و بركات سيره و سخنان رسول اكرم(ص) را با تمام توان پذيرا بود به گونه‏اى كه گاه فرزند خود، حذيفة را به خاطر همنشينى اندك با آن حضرت سرزنش مى‏نمود. يك بار كه اين ويژگى آن بانوى شيفته به گوش پيامبر(ص) رسيد، آن حضرت در حق او دعا كرده و براى وى طلب آمرزش نمود.(2)

 

مقام بس ارجمند اين صحابى سپيد سيرت چنان والا بود كه همچون سلمان، ابوذر و مقداد دانسته مى‏شد و در بين ديگر ياران همپاى سلمان در گفتگوهاى نبوى بود.(3)

 

 

 

حذيفه و رسول خدا(ص)؛ جلوه‏هاى جاودان

رسول اسلام(ص) در نشست و برخاستهاى خود با حذيفه احساس خاصى نسبت به او داشته، گاه دست خود را مى‏گشود و حذيفه دست در دست آن حضرت مى‏نهاد(4) و گاهى نيز وى را از بهترين بندگان خوب خدا و روشن‏بين‏ترين افراد مى‏شمرد و مى‏فرمود: «حذيفة بن اليمان مِنْ اَصْفياء الرّحمن وَاَبْصرُكُمْ»؛(5)

 

حذيفة بن يمان از بندگان صاف و خالص خداوند و بصيرترين شماست.

 

اعتماد و اطمينان پيامبر(ص) به حذيفه جلوه‏هاى گوناگون داشت، زيرا آن حضرت پيش از نزول آيه عصمت ـ كه در آن خداوند خود حافظ رسول(ص) خود دانسته شده بود ـ حذيفه را نگاهبان و محافظ مخصوص خويش قرار داده بود(6) و در برهه‏هاى مختلف از او در امور جامعه كسب خبر مى‏نمود.(7)

 

روزى نيز، وى را با اسرارى بس ارزشمند آگاه ساخته، منافقين را به او معرفى كرد و به ديگر اصحاب فرمود:

 

«اَعْرَفُكُمْ باِلمنافقين حُذَيْفَة بن اليَماْن»(8)؛

 

آشناترين شما با منافقان، حذيفة بن اليمان است.

 

افزون بر آن در زمانهاى خاصى نيز حذيفه از رسول اكرم(ص) حوادث سخت و

 

تلخ آينده را مى‏شنيد؛ نسبت به ظلمت و ضلالت آينده جامعه، پس از پيامبر(ص) آشنا مى‏شد(9) يا در باره فتنه جمل و جمل‏سوار نكته‏ها مى‏شنيد(10) و آگاهيهاى حيرت‏آور ديگرى كسب مى‏كرد.(11)

 

اين فضيلت كم‏نظير در حذيفه باعث شده بود كه برخى خلفا به هنگام حضور در مراسم تشييع ياران پيامبر(ص)، ابتدا از وى پرسش كرده، از حضور يا عدم حضور حذيفه آگاه مى‏شدند، در صورت شنيدن پاسخ مثبت، شركت مى‏كردند!(12) و حتى گاه پرسشهاى فقهى خويش را كه در پاسخ ناتوان مى‏ماندند، با اين صحابى برجسته مطرح مى‏كردند.(13)

 

بصيرت سياسى ـ فرهنگى حذيفه چنان چشمگير بود كه بسيارى از پديده‏هاى آينده جامعه در نگاه او روشن مى‏نمود. از اين رو چون عمر از او در باره پس از خود سخن گفت و پرسيد:

 

به نظر تو، مردم چه كسى را بعد از من به امارت خواهند پذيرفت؟

 

حذيفه در پاسخ گفت: به نظر من مردم كار خود را به عثمان بن عفان واگذار خواهند كرد!

 

استنباط حذيفه بطور كامل صحيح بود. چون بينش وى بيانگر دوستى قريش با عثمان بود، بدين خاطر در بين مشاوران خليفه دوم، نظر حذيفه درست از كار درآمد.(14)

 

زيركى نظامى حذيفه فراز ديگرى از زندگانى اوست كه در نبردهاى مختلف، به ويژه جنگ خندق بر همگان آشكار شد. هنگامى كه تمامى سپاه شرك دچار تندباد عذاب گشتند؛ خيمه‏هاى آنان از جا كنده شد و سوزش سردى هوا امان از يكايك آنها ربوده بود، و در آن سو طولانى شدن نبرد و محاصره مدينه، تاب و توان روحى از سپاه اسلام گرفته بود، حذيفه مأموريت يافت تا از سوى رسول خدا از لشكريان قريش خبرى آورد.

 

او چون از مدينه و حصار شهر و خندق عبور كرده، وارد سپاه مشركان گرديد، در حالى كه اوضاع نابسامان، سختى سرما و شكنجه الهى را بر آنان مى‏ديد، ناگاه، صداى ابوسفيان را شنيد كه آخرين سخن خود را براى فرار از ديار مسلمانان و با اين نكته امنيّتى آغاز كرد: اى گروه قريش! هر كس نام رفيق خود را بپرسد، تا مبادا جاسوسى در ميان ما باشد، فراست و كياست حذيفه در الهام رحمانى خداوند جلوه‏گر شد، از اين‏رو بى‏درنگ به افرادى كه سمت راست و چپ خود بودند رو كرده پرسيد: تو كيستى؟ و پس از شنيدن پاسخ سكوت كرد! اطرافيان كه مطمئن شده بودند كسى در ميانشان نيست، به گفتار ذلّت‏بار امير خود در باره فرار از نبرد گوش فرا دادند و مدينه را ترك كردند.

 

حذيفه گويد: چون بازگشته، خدمت رسول خدا رسيدم، پس از فارغ شدن آن حضرت از نماز، خبر شادى‏بخش خود را بيان كردم و پيامبر عباى خود را گشود تا زير آن رفته، اندكى از سوزش سرما رهايى يابم.(15)

 

 

 

حذيفه، امام على(ع)؛ پويايى و پايدارى

شناخت، معرفت و ارادت نسبت به اهل‏بيت(ع) هديه‏هاى الهى و هدايت‏بخشى بود كه حذيفه نخست از پدر و مادر خويش در كام جان خود قرار داد. سپس در گفت و گوهاى خردمندانه و عاشقانه با اسوه‏هاى آسمانى نصيب خود ساخته بود. او به تمامى همراهان رسول خدا(ص) محبت خاص داشت و در صحنه‏هاى مختلف، همدل و همراه آنان بود.(16) اما نسبت به امير مؤمنان على(ع)، شناخت و عشقى به عظمت نگاه و گفته‏هاى پيامبراسلام(ص) يافته بود. زيرا پيش از رحلت آن حضرت از جانشين پيامبر(ص)، پرسش كرده(17) و از ابعاد عظمت امير مؤمنان نكته‏هايى نورانى شنيده بود.(18) از اين‏رو براى لحظه‏اى هم در حمايت و ارادت خود دچار ترديد نگرديد و تا پايان عمر بر عهد و پيمان خويش استوار بود.(19)

 

او گرچه بنا بر مصالحى ـ و به يقين با مشورت با امام على(ع) ـ مناصبى را براى تقويت جامعه اسلامى از سوى عمر و عثمان(20) پذيرفت و حتى حكم حكومتِ مدائن را از خليفه سوم گرفت،(21) اما همواره ثابت‏قدم، مدافع و چونان سربازى جان بر كف در خط مقدم جبهه حمايت از ولايت حضور داشت.

 

گاه سخن از غصب خلافت به ميان آورد، و با بيان نام يكى از آنان مى‏فرمود:

 

«او كسى است كه دوست دارم تمام تيرهايى كه در تركشم قرار دارد، بر پهلو و شكم وى قرار مى‏گرفت؛ به خدا قسم او در دين فاسق و در زندگى اجتماعى احمق است.»(22)

 

و گاهى با آينده‏نگرى نسبت به حركات مخالفان امام(ع)، دستها و دسيسه‏هاى آنان را براى مردم آشكار مى‏نمود. روزى با اشاره به اين ويژگى فرمود:

 

اگر آنچه را از پيغمبر شنيده‏ام براى شما باز گويم، سيليها به صورتم مى‏نوازيد!

 

مردم گفتند: پناه بر خدا ما چنين مى‏كنيم؟!

 

فرمود: اگر بگويم بعضى از مادرهايتان (ام‏المؤمنين‏ها) در يك سپاه سنگين با شما خواهند جنگيد، مرا تصديق مى‏كنيد؟

 

گفتند: خير! چه كسى است كه تصديق كند!

 

حذيفه ادامه داد: حميرا (عايشه)، مادرتان، در يك لشكر سنگينى كه كفار راهنماى او هستند به جنگ شما خواهد آمد.(23)

 

فعاليتهاى فرهنگى حذيفه تأثيرى بسيار براى آگاهى و هوشيارى ساده‏لوحان داشت، از اين‏رو در فرصتهاى مختلف، از دانش و بينش خود، در اختيار شيفتگان حقيقت مى‏گذارد.

 

زيد بن‏صوحان مى‏گويد: در بصره بودم، حذيفه را ديدم كه مردم را موعظه مى‏كرد و آنان را از فتنه و آشوبى كه پيش مى‏آمد، مى‏ترسانيد. پرسيدند راه نجات و رهايى چيست؟

 

فرمود: در آن دسته و جمعيتى باشيد كه على(ع) با آنهاست. هرچند همراهى و همگامى با آن حضرت به گونه‏اى باشد كه جنگ كردن و پيش رفتن با دو زانو دشوار بوده و به سختى انجام شود!

 

سپس ادامه داد: از رسول خدا شنيدم كه فرمود:

 

«على اميرُ البَرَرهْ و قاتِلُ الفَجَرَة منصور؛ مَنْ نَصَرَة مَخْذُوُل مَنْ خَذَلَهُ اِلى يومِ القيامَة»؛(24)

 

على(ع) امير نيكان و كشته بدكاران است؛ هر كه او را يارى نمايد، خدا يارى‏اش كند و هر كه او را خوار سازد، خدا خوارش كند.

 

هنگامى كه امام مجتبى(ع) و عمار ياسر براى جمع‏آورى لشكر به مدائن رفتند، حذيفه با حالت كسالت و مريضى فراوان و در آخرين روزهاى عمر خويش، با تكيه به دو نفر به ميان جمعيت آمد و مردم را به كمك امير مؤمنان(ع) تشويق مى‏كرد و مى‏فرمود: «آگاه باشيد! به خدايى كه جز او خدايى نيست هر كه مى‏خواهد به اميرالمؤمنين حقيقى نگاه كند على بن‏ابى‏طالب را ببيند.»(25)

 

يكى از دوستان حذيفه گويد: در آخرين لحظات زندگى كه پارچه‏اى بر صورت او افكنده بودم، سر را زير پارچه كرد، پرسيدم: اكنون كه فتنه طلحه و زبير با على بن‏ابى‏طالب پيش آمده، به من چه دستور مى‏دهى؟

 

فرمود: «همين كه از دفن من خلاص شدى، بر پشت مركب بنشين و به على بن‏ابى‏طالب ملحق شو. زيرا او بر حق است و حق از او جدا نمى‏شود؛ علىٌ مَعَ الْحَقَ و الْحَقُ لا يفارِقُهُ».(26)

 

سخن حذيفه و حذيفه‏هاى امروز و هر روز جامعه اين است:

 

مهر حيدر در دل و جان من است

 

مهر حيدر دين و ايمان من است

 

مهر حيدر كار صد موسى كند

 

مهر حيدر مرده را احيا كند

 

مهر حيدر ريسمانى محكم است

 

مهر حيدر دستگير عالم است

 

مهر حيدر گوهرى بس قيمتى است

 

دُرّ «اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» است

 

زمانى كه در آغازين روزهاى خلافت امام(ع)، خبر بيعت مردم را با آن حضرت شنيد، يك دست را به دست ديگر زد و از سر شوق و عشق و ارادت فرمود:

 

«اين بيعت با اميرالمؤمنين حقيقى است و پس از او به خدا قسم با احدى از قريش بيعت نخواهم كرد.»(27)

 

حذيفه، افزون بر آنكه فرزند شهيد بود، پدر شهيدان نيز گرديد، زيرا دلدادگى او به امام(ع) موجب گرديد كه در وصيت پايان عمرِ خود به فرزندان، سفارش به همراهى و ملازمت با على(ع) نموده، اين گونه بگويد:

 

«فرزندانم! در ركاب مولاى خود على(ع) باشيد و دست از يارى او برنداريد.»

 

پسران حذيفه نيز براى انجام وصيت پدر در ميدان نبرد صفين حاضر شده و هر دو در ركاب مقتداى خويش شهيد شدند.(28)

 

از آن سو اعتماد و اطمينان عميقى كه امام على(ع) به حذيفه داشت در ميان تمامى اصحاب قابل توجه بود. دانستيم كه عثمان حذيفه را والى مدائن كرده بود، اين سمت تا پايان عمر عثمان پايدار بود و پس از آن، على(ع) كه واليان ناشايست را بدون كمترين اغماض بركنار مى‏نمود، حذيفه را بر اين منصب ابقاء، فعاليتهاى او را در مدائن تأييد و طى نامه‏اى حكومت او را به مردم ابلاغ كرد.(29)

 

پيش از آن و در زمان خلافت عمر كه اسيران ايران را به مدينه مى‏آوردند، عمر تصميم گرفت آنان را مانند ساير اسيران در معرض فروش قرار دهد، امام(ع) گفت: پيغمبر مى‏فرمود: اَكْرِموُا كَريم كُلِّ قومٍ (بزرگان هر جمعيتى را گرامى بداريد) اينان دانشمندان و بزرگانى هستند كه علاوه بر آن، علاقه به اسلام نيز دارند و بايد آنها را آزاد كرد و زنان را در امر ازدواج مختار گردانيد.

 

 

شهربانو، امام حسين(ع) را به شوهرى خود برگزيد. على(ع) رو به او كرده فرمود: كسى را وكيل كن تا تو را عقد كند. او گفت: شما از سوى من وكيل هستيد. در اين هنگام امام(ع) به حذيفه وكالت داد تا شهربانو را براى امام حسين(ع) عقد بندد و حذيفه خطبه خواند و عقد كرد.(30)

 

در سخنى از اميرمؤمنان(ع) گستره عظمت اين يار وفادار و دلباخته را مى‏توان احساس كرد. آن حضرت فرمود: «زمين به خاطر هفت نفر خلق شده است. مردم به خاطر آنان روزى مى‏خورند و به جهت ايشان بر آنها باران مى‏بارد و به خاطر آنها يارى مى‏شوند. آنان ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار، حذيفه و عبداللّه‏ بن‏مسعود هستند و من كه امام آنهايم و اينان همان كسانى هستند كه بر جنازه حضرت زهرا، حاضر شده نماز خواندند.»(31)

 

 

 

حذيفه، فاطمه زهرا(ع)؛ همدلى و همراهى

حذيفه از ياران و همراهان دخت آفتاب، فاطمه زهرا(س) بود كه افتخار والاى نقل احاديث از رسول خدا(ص) را نصيب خود كرده بود؛ رواياتى كه در باره شيوه برخورد پيامبر اكرم(ص) با فرزند دلبند خود زهراى مرضيه بود و هر يك چونان چلچراغى هميشه روشن، دلها و ديده‏ها را پر از نور معرفت و ارادت مى‏كرد.

 

از حذيفه روايت شده است: «رسول خدا(ص) نمى‏خوابيد مگر پس از آنكه بر پهناى صورت فاطمه و دستانش بوسه مى‏زد.»(32)

 

در حديثى ديگر ـ كه عالمان اهل سنّت با استناد به آن در آثار برجسته خود نقل كرده‏اند ـ حذيفه روايت كرده است كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:

 

«همانا فاطمه عقّت و پاكدامنى خود را حفظ كرد، خداوند او و ذريّه‏اش را بر آتش حرام نمود».(33)

 

بى‏شك آشنايى با اين صحابى والا گوهر با سخنانى اينچنين باعث پديد آمدن بوستانى از محبت و مؤدّت بى‏كران نسبت به زهراى عزيز شده بود بدان گونه كه پس از وفات رسول اكرم(ص) حمايت حذيفه در صحنه‏هاى مختلف سياسى اجتماعى براى لحظه‏اى نيز تحت تأثير تهديدها و تطميعهاى حكومت غاصب قرار نگرفت و او همچون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار پا به پاى تمير مؤمنان و گوش به فرمان آن حضرت از بيعت خوددارى كرد. به يقين تمام تلاشها و فداكاريهاى حذيفه، براى فاطمه زهرا(ع) آشكار بود و او به خوبى از اخلاص و عشق‏ورزى اين صحابى وفادار آگاه بود، از اين‏رو وى را از دوستان و مَحْرمان اهل بيت(ع) دانسته، در واپسين روزهاى عمر خويش، رو به همسر مظلوم خود نمود و فرمود:

 

«اذا تَوَفَيْتُ لا تُعلم اَحَدا الاّ ... اِبنَىْ و العّباس و سَلمان و عمّارا و المقداد و اباذر و حذيفه و لا تدفِنّى الاّ ليلاً و لا تعلم قبرى احدا»؛(34)

 

آن هنگام كه وفات كردم هيچ كس را آگاه مكن مگر دو فرزندم و عباس و سلمان و عمّار و مقداد و اباذر و حذيفه را. و مرا غير از شب دفن مكن و كسى را از اين موضوع باخبر نساز.ادامه دارد.

 

 

 

پی نوشتها :

 

 

1 ـ پيغمبر و ياران، آيت‏اللّه‏ عالمى، ج1، ص609 و 611. ر.ك: اسدالغابه، ج2، ص15 ؛ كامل، ص106؛ الايضاح، ص236.

 

2 ـ سفينة البحار، حرف ح، حذيفة.

 

3 ـ الفضايل، ص159؛ اليقين فى امرة اميرالمؤمنين، ص388؛ مجمع الرجال، ج2، ص89.

 

4 ـ الكافى، ج2، ص183؛ المسترشد، ص181؛ امالى شيخ طوسى، ج2، ص200؛ اليقين فى امرة اميرالمؤمنين(ع)، ص388؛ المحجة البيضاء، ج3، ص321؛ الوافى، ج5، ص612؛ وسايل الشيعه، ج8، ص555.

 

5 ـ الدرجات الرفيعه، ص384؛ روضة الواعظين، ص286؛ بحارالانوار، ج22، ص341 و342.

 

6 ـ پيغمبر و ياران، ج1، ص601.

 

7 ـ مدينة المعاجز، ج1، ص102؛ الدمعة الساكبه، ج2، ص95؛ بحارالانوار، ج39، ص186.

 

8 ـ كامل بهايى، ج1، ص129؛ المحتضر، ص55؛ الطرائف، ص470؛ حديقة الشيعه، ص320؛ غاية المرام، ج1، ص436.

 

9 ـ مدينة المعاجز، ج1، ص123 و 219؛ المسترشد، ص201؛ المناقب، ج2، ص268؛ ارشادالقلوب، ص70؛ بحارالانوار، ج41، ص312.

 

10 ـ تنبيه الخواطر (مجموعه ورام) ص228؛ الصراط المستقيم، ج3، ص12؛ ارشادالقلوب، ص245.

 

11 ـ المحجةُ البيضاء، ج7، ص387.

 

12 ـ پيغمبر و ياران، ج1، ص 610.

 

13 ـ اثبات الهداه، ج2، ص324 و339. ر.ك: الغارات، ابراهيم بن محمد ثفقى، ترجمه عزيزاللّه‏ عطاردى، ص82.

 

14 ـ طبقات الكبرى، ج3، ص333، از تاريخ تحول دولت و خلافت، ص114. نك: مروج الذهب، ج1 (ترجمه)، ص679 (فراز اطمينان خليفه دوم به حذيفه در همراهى فرمانده سپاه به هنگام جنگ)

 

15 ـ پيغمبر و ياران، ج1، ص614 و 615 از كامل ج2، ص120؛ بحارالانوار، ج20، ص208.

 

16 ـ بحارالانوار، ج22، ص408؛ المسترشد، ص181؛ مدينة‏المعاجز، ج1، ص102؛ مجمع‏الرجال، ج3، ص101؛ اختيار المعرفة الرجال، ص38.

 

17 ـ الامالى للشيخ الصدوق، ج1، ص165؛ جامع‏الاخبار، ص13؛ كشف‏الغمه، ج1، ص329؛ الكشكول فيما جرى على آل الرّسول، ص93؛ مشارق انوار اليقين، ص59؛ اثبات الهداه، ج2، ص57؛ البرهان، ج1، ص243؛ غاية المرام، ج1، ص172، 245، 486 و 606؛ اللوامع النورانيه، ص39 و 402 معالم الزلفى، ج1، ص27.

 

18 ـ نوادر الاثر، ص318؛ الفصول المختاره، ص263؛ المناقب، ج3، ص67؛ الطرائف، ص107؛ شرح تقدمة تقويم الايمان، ص83؛ بحارالانوار، ج38، ص7، 11 و 270.

 

19 ـ بحارالانوار، ج37، ص298؛ پيغمبر و ياران، ص621؛ الدرجات الرفيعه، ص287؛ عوالم العلوم، ج14، ص322.

 

20 ـ مروج الذهب، مسعودى (ترجمه)، ج1، ص679.

 

21 ـ الدرجات الرفيعه، ص287.

 

22 ـ بحارالانوار، ج31، ص283.

 

23 ـ شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار، ص400؛ پيغمبر و ياران، ص616.

 

24 ـ بحارالانوار، ج22، ص109؛ ر.ك: الارشاد، ج1، ص103؛ امالى شيخ مفيد، ص333؛ اعلام الورى، ص193؛ المعتبر، ج2، ص454؛ كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين(ع)، ص208؛ حديقة‏الشيعه، ص309.

 

25 ـ بحار الانوار، ج22، ص109. نك: الدرجات الرفيعه، ص287؛ غاية المرام، ج1، ص455 و 478؛ اثبات الهداه، ج2، ص89؛ مجمع الرجال، ج2، ص89.

 

26 ـ بحار الانوار، ج22، ص109. ر.ك: همان، ج38، ص11 و 270؛ الدرجات الرفيعه، ص287؛ اللوامع النورانيه، ص39؛ مدينة المعاجز، ج1، ص123؛ بحارالانوار، ج38، ص97 و ج41، ص212.

 

27 ـ بحارالانوار، ج22، ص109.

 

28 ـ سفينة‏البحار، حرف حا، (حذف).

 

29 ـ پيغمبر و ياران، ج1، ص619.

 

30 ـ بحارالانوار، ج26، ص15.

 

31 ـ خصال صدوق، ص361؛ الغارات (ترجمه)، ص360 و 428.

 

32 ـ شادمانى دل پيامبر(ص)، احمد رحمانى همدانى، ترجمه دكتر افتخارزاده، ص166، روايت10. ر.ك: احقاق الحق، ج10، ص185 و 186.

 

33ـ همان، ص890. ر.ك: الغدير، ج2، ص61 و 62؛ الغارات (ترجمه)، ص374.

 

34 ـ بيت‏الاحزان، ص176؛ دلائل الامامه طبرى، ص44؛ صحيح بخارى، ج5، ص139؛ تاريخ طبرى، ج2، ص448؛ كفاية المطالب، ص225؛ سنن بيهقى، ج6، ص300؛ السيرةُ الحلبيه، ج3، ص361؛ خلاصة تذهيب الكمال، ص425؛ مرأة الجنان، ص61؛ المصنّف، ج4، ص141 از نهج‏الحياة، ص317 و 318.

 

يکشنبه 27/3/1386 - 6:57
پسندیدم 0
UserName