عشق را از فاطمه آموختم
توسط : بر ز خ

سلام

سیل اشکم راه بینائی گرفت
بند بندم عطر زهرائی گرفت

عشق را از فاطمه آموختم
چشم بر دست کبودش دوختم

دست او صدها گره وا می کند
دست او والله غوغا می کند

دست او مشکل گشای عالم است
روی آن جای لبان خاتم است

دست اودنیای احسان و صفاست
دست او مشکل گشای مرتضی است

حیف شد آن دست رادشمن شکست
باغلاف تیغ اهریمن شکست

گویمت از قصه شهر نبی
از شرار آتش و بیت علی

درد بود و آتش و افسردگی
یاس یود و سیلی و پژمردگی

آه بود و ناله و بغض گلو
پهلوئی بودو لگدهای عدو

در میان کوچه آن دنیا پرست
راه را بر مادر سادات بست

گویمت سر بسته در آن کوچه ها
فاطمه گم کرد راه خانه را

آه ای مجنون زبان در کام گیر
لب فرو بند وکمی آرام گیر

شنبه 26/3/1386 - 9:32
پسندیدم 0
UserName