مصائب فاطمي- شهادت دخت مکرم پيامبر (قسمت اول)
توسط : حامد...
 

 

   مصائب فاطمي

 

 شهادت دخت مکرم پيامبر (قسمت اول)

 

فرشتگان بال در بال پرواز مي‌كردند و فرود مي‌آمدند، آنچنانكه آسمان را به تمامي مي‌پوشاندند.

دو فرشته پيش روي آنها بودند كه طلايه‌دارشان به نظر مي‌آمدند.

آمدند، سلام كردند و مرا در هودج بالهاي خود به آسمان بردند، ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند.

حوريه‌ها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مي‌كشيدند.

اول خنده‌اي بسان واشدن گلي و بعد همه با هم گفتند:

ــ خوش آمدي اي مقصود خلقت بهشت و اي فرزند مخاطب «لولاك لما خلقت الافلاك».

ملائكه باز هم مرا بالاتر بردند. قصرهاي بي‌انتها، حله‌هاي بي‌همانند، زيورهاي بي‌نظير.

آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مي‌ماند.

و بعد نهرآبي سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك.

و بعد قصري. و چه قصري!

گفتم:

ــ اينجا كجاست؟ اين چيست؟ از آن كيست؟

گفتند:

ــ اينجا فردوس اعلي است، برترين مرتبة بهشت. منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست. و اين نهر، كوثر است.

قصر انگار از دُرّ سفيد بود و پدر بر سريري تكيه زده بود.

مرا كه ديد، از جا برخاست، در آغوشم گرفت، به سينه‌اش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد، به من گفت:

ــ اينجا جايگاه تو، شوي تو و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم كه سخت مشتاق توام. من گفتم:

ــ بابا! بابا جان! من مشتاق‌ترم به تو. من در آتش اشتياق تو مي‌سوزم.

زنده شدم وقتي كه باز ـ اگرچه در خواب ـ پيامبر را، پدر را صدا كردم و صداي او را شنيدم. يادم آمد كه اين افتخار، تنها از آن من است كه مي‌توانم او را بي‌هيچ كنيه و لقب، بابا صدا كنم. وقتي آن آيه نازل شد كه:

« لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضُكُمْ بَعْضا ...»

من پدر را پيامبر و رسول الله صدا كردم و او دستي از سر مهر بر سرم كشيد و گفت:

ــ اين آيه براي ديگران است فاطمه جان. تو مرا همان بابا صدا كن. تو به من بابا بگو. بابا گفتن تو قلب مرا زنده‌تر مي‌كند و خدا را خشنودتر.

شايد او هم مي‌دانست كه چه لطفي دارد براي من، پيامبر با آن عظمت را بابا صدا كردن.

پدر گفت كه همين امشب ميهمان او خواهم بود.

اكنون علي جان! اي شوي هميشه وفادارم! اي همسر هماره مهربانم! من عازمم. بر من مسلّم است كه از امشب ميهمان پدرم و خداي او خواهم بود.

گريزانم از اين دنياي پربلا و سراسر مشتاقم به خانة بقا. تنها دل نگراني‌ام براي رفتن، تويي و فرزندانم. شما تنها پيوند ميان من و اين دنيائيد كه كار رفتن را سخت مي‌كنيد اما دلخوشم به اينكه شما هم آخرتي هستيد، مال آنجائيد. شما جسمتان در اينجاست. ديدار با شما از آنجا و در آنجا آسان‌تر است.

علي جان! ولي جدا شدن از تو همين‌قدر هم سخت است. به همين شكل هم مشكل است. به خدا مي‌سپارم شما را و از او مي‌خواهم كه سختي‌هاي اين دنيا را بر شما آسان كند.

علي جان! من در سالهاي حياتم هميشه با تو وفادار بوده‌ام، از من دروغ، خدعه، خيانت هرگز نديده‌اي. لحظه‌اي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشته‌ام. بر خلاف فرمان و خواست و ميل تو حرفي نگفته‌ام، كاري نكرده‌ام.

اعتقادم هميشه اين بوده است كه جهاد زن، رفتار نيكو با همسر است، خوب شوهرداري است. و از اين عقيده تخطي نكرده‌ام.

علي جان! مرگ، ناگزير است و انسانِ ميرنده ناگزير از وصيت و سفارش.

علي جان! به وصيت‌هايم عمل كن، چه آنها را كه در رقعه‌اي مكتوب آورده‌ام و چه اينها را كه اكنون مي‌گويم.

در آنجا باغهاي وقفي پيامبر را نوشته‌ام كه به حسن بسپاري و او به حسين و حسين به امامان پس از خويش تا آخر.

و نيز سهمي براي زنان پيامبر و زنان بني‌هاشم و بخصوص أمامه دختر خواهرم قائل شده‌ام و اگر چيزي ماند براي ام‌كلثوم دخترم.

اينها را نوشته‌ام اما حرفهاي مهم‌ترم مانده است.

اول اينكه تو پس از من ناگزيري به ازدواج كردن، ازدواج كن و امامه، خواهرزاده‌ام را بگير كه او به فرزندان ما مهربانتر است.

دوم اينكه مرا در تابوتي به همان شكل كه گفته‌ام حمل كن تا محفوظ‌تر بمانم.

و سوم، مرا شبانه غسل بده ـ از روي پيراهن ـ بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفيانه دفن كن و مدفنم را مخفي بدار. مبادا مردمي كه بر من ستم كرده‌اند، بخصوص آندو، بر جنازه و نماز و دفنم حاضر شوند و از مكان دفنم آگاهي بيابند.

ياران معدود و محدودمان با تو شركت بجويند در نماز خواندن و تشييع جنازه و دفن، اما بقيه نه. از زنان، فقط ام‌سلمه، ام‌ايمن، فضه و اسماء بنت عميس و از مردان، فقط سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، عبدالله و حذيفه، همين.

... و اي گريه نكن علي جان! من گريه‌ام براي توست، تو چرا گريه مي‌كني. تو مظلوم‌ترين مظلوم عالمي، گريه بر تو رواتر است. من آنچه كردم براي دفاع از حقوق مغصوب تو بود. من مي‌دانستم كه رفتني‌ام، پدر مرا مطمئن كرده بود ولي هم مي‌دانستم و مي‌دانم كه پس از رفتنم بر تو چه خواهد رفت. و اين جگر مرا آتش مي‌زند و مرا به تلاطم وا‌مي‌داشت.

پس تو گريه نكن علي جان! عالم بايد براي اينهمه مظلوميت تو گريه كند.

اكنون اول خلاصي من است، ابتداي راحتي من است اما آغاز مصيبت توست.

پس تو گريه نكن و جگر مرا در اين گاه رفتن، بيش از اين مسوزان.

تو را و كودكانمان را به خدا مي‌سپارم علي جان! سلام مرا تا قيامت به فرزندان آينده‌مان برسان.

راستي علي جان! پسر عمو! تو هم مي‌بيني آنچه را كه من مي‌بينم؟ اين جبرئيل است كه به من سلام مي‌كند و تهنيت مي‌گويد.

ــ و عليك السلام.

اين ميكائيل است كه سلام مي‌كند و خير مقدم مي‌گويد:

ــ‌ و عليك السلام.

اينها فرشتگان خدايند، اينها فرستادگان خداوندند كه از سوي خدا به استقبال آمده‌اند.

چه شكوهي! چه غوغايي! چه عظمتي!

ــ و عليكم السلام.

اين امّا علي جان به خدا عزرائيل است كه بر من سلام مي‌كند.

ــ و عليك السلام يا قابِضَ اْلاَرْواح. بگير جان مرا ولي با مدارا.

«خداي من! مولاي من! به سوي تو مي‌آيم، نه به سوي آتش.»

«سلام بابا! سلام به وعده‌هاي راستين تو! سلام به لبخند شيرين تو! سلام به چشمهاي روشن تو!».

چه شبي است امشب خدايا! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي‌تاب نبوده است. اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است . اين اشك اينقدر مدام نباريده است. چه كند علي با اينهمه تنهايي!

اي خدا در سوگ پيام‌آور تو كه سخت‌ترين مصيبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. مي‌گفتم: گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست. اما اكنون چه بگويم؟ اينهمه تنهايي را كجا ببرم؟ اينهمه اندوه را با كه قسمت كنم؟

اي خدا چقدر خوب بود اين زن! چقدر محجوب بود! چقدر مهربان بود! چقدر صبور بود!

گاهي احساس مي‌كردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتي مي‌ديدم به هيچ چيز دل نمي‌بندد، با هيچ تعلقي زمين‌گير نمي‌شود، هيچ جاذبه‌اي او را مشغول نمي‌كند. هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكي دلخوشي‌اش نمي‌شود، هر داشتن و نداشتن تفاوتي در او ايجاد نمي‌كند، يقين مي‌كردم كه او جسم ندارد، متعلق به اينجا نيست. روح محض است، جان خالص است.

گاهي احساس مي‌كردم كه فاطمه دلي دارد كه هيچ مردي ندارد. استوار چون كوه، با صلابت چون صخره، تزلزل‌ناپذير چون ستون‌هاي محكم و نامرئي آسمان.

يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد، من مأمور به سكوت بودم و حرفهاي دل مرا هم او مي‌زد.

چند سال مگر از جاهليت مي‌گذرد؟ جاهليتي كه در آن شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت. جاهليتي كه در آن دختر، ننگ بود و اسب، افتخار.

زني در مقابل قومي با اين تفكر و بينش بايستد و يكه و تنها از حقيقت دفاع كند!

اين دل اگر از جنس كوه و صخره و فولاد باشد. آب مي‌شود، گاهي احساس مي‌كردم كه فاطمه دلي از گلبرگ دارد، نرم‌تر از حرير، شفاف‌تر از بلور.

و حيرت مي‌كردم كه چقدر يك دل مي‌تواند نازك باشد، چقدر يك انسان مي‌تواند مهربان باشد.

غريب بود خدا! غريب بود! من گاهي از دل او راه به عطوفت تو مي‌بردم.

وقتي به خانه مي‌آمدم انگار پا به درياي محبت مي‌گذاشتم، انگار در چشمة صفا شستشو مي‌كردم. خستگي كجا مي‌توانست خودي نشان دهد.

زندگي دشوار بود و مشكلات بسيار اما انگار من بر ديباي مهر فرود مي‌آمدم، بر پشتي لطف تكيه مي‌زدم و بال و پر عطوفت را بر گونه‌هاي خودم احساس مي‌كردم.

فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت كوثر بود. با وجود او تشنگي، گرسنگي، سختي، جراحت، كسالت و خستگي به راستي معنا نداشت.

اكنون با رفتن او من خستگي‌هاي گذشته را هم بر دوش خودم احساس مي‌كنم.

خسته‌ام خدا! چقدر خسته‌ام.

چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم؟! اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي‌كردم. اگر دفن واجب نبود، خاك را هم بر او حرام مي‌كردم.

حيف است اين جسم آسماني در خاك. حيف است اين پيكر ثريايي در ثري. حيف است اين وجود عرشي در فرش.

اما چه كنم كه اين سنت دست و پاگير زمين است. از تبعات زندگي خاكي است.

پس آب بريز اسماء! كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش مي‌كرد، اي اشك بيا! بيا كه اينجاست جاي گريستن.

فرشتگان كه به قدر من فاطمه را نمي‌شناسند، به اندازة من با فاطمه دوست نبودند، مثل من دل در گروي عشق فاطمه نداشتند، ضجه مي‌زنند، مويه مي‌كنند، تو سزاوارتري براي گريستن اي علي! كه فاطمه، فاطمة تو بوده است .
شنبه 26/3/1386 - 6:59
پسندیدم 0
UserName