...
توسط : ياس كوچك
 

مردي زير رگبار در روستاي كوچكي راه ميرفت كه ديد خانه اي در آتش ميسوزد. وقتي به آن نزديك شد، مردي را ديد كه در محاصره ي شعله ها، در وسط اتاق نشيمن نشسته بود.

رهگذر فرياد زد: هي، خانه ات آتش گرفته...

مرد پاسخ داد: ميدانم...

_ پس چرا بيرون نميايي؟

مرد پاسخ داد: چون باران مي آيد.مادرم هميشه ميگفت اگر در باران بيرون بروم، ممكن است سرما بخورم...

نظر زائوچي* در باره ي اي حكايت چنين است: انساني خردمند است كه وقتي ميبيند مجبور است موقعيتي را ترك كند، اين كار را بكند...

 

                                                                           Zao chi*          

پنج شنبه 24/3/1386 - 14:35
پسندیدم 0
UserName