تو منو شکستی
توسط : سیدحسنی

وقتى اوآمد،درهاى قلبم را به رويش گشودم و همچون كودكى بى ريا و به دور از تزويز باآغوشى باز پذيرايش شدم ،غريبه اى را كه فرسنگ ها از من و دنياى زيبا و رنگارنگم دور بود.او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلى شاخه هاى درخت زندگى ام را شكست،بى آنكه حتى ازنگاه مهربان باغبان شرم كند. پرودگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بى وفايى هايش بود و صداىشكسته شدن شاخه هايم را مى شنيد.اما من وباغبان پير وبا محبتم حتى آفتاب وآب چشمه را به روى نامهربانى هايش نبستيم. به اين اميد كه هم رنگ مان شود.اما او از جنس ما نبود. او همچون گردباد وزيد،شاخه هايم را شكست وشكوفه هايم را پراكند. به اميد آنكه از ما فراتر رود.اما ... مثل همه ى طوفان ها ،مثل همه ى گردبادها ى تلخ آمد.تلخى كرد ورفت.

پاييز بود ومن،صداى قدم هايش را به روى برگ هاى خشك كه دور ودورتر مى شد شنيدم. او رفت. حالا من وهمه ى نهال ها و بوته ها،به اميد بهارى ديگر،مثل بهاران سالهاى گذشته بار ديگر به اميد شكفتن دوباره به انتظار نشسته ايم.

پنج شنبه 24/3/1386 - 13:44
پسندیدم 0
UserName