مصائب فاطمي- آتش ظلم بر خانه وحي(قسمت اول)
توسط : حامد...
 

   مصائب فاطمي

 

 آتش ظلم بر خانه وحي(قسمت اول)

 

من هم مثل شما تعجب كردم وقتي كه ديدم عده‌اي زن پشت در خانه جمع شده‌اند.

شما به من فرموديد:

ــ اسماء! ببين چه خبر است.

من رفتم و خبر آوردم كه:

ــ عده‌اي از زنان مهاجر و انصار به عيادت شما آمده‌اند.

من مي‌دانستم كه دل مباركتان از هر چه مهاجر و انصار، خون است اما هم مي‌دانستم كه كرامت شما ميهمان را از در خانه نمي‌راند، اگر چه ميهمان، جفاكار و خيانت‌پيشه باشد.

اين بود كه گفتم داخل شوند. عده‌شان زياد بود. وقتي دور بستر شما را گرفتند. اتاق كاملاً پر شد. آدمي دراين چهار روز عمر چه چيزهاي غريبي كه نمي‌بيند. آن از ملاقات عمر و ابوبكر و اين هم از عيادت زنان مهاجر و انصار.

پيكر را غرق زخم مي‌كنند و مي‌آيند به عيادت زخمي!

نشتر بر جگر فرو مي‌برند و بعد، از حال و روز جراحت سؤال مي‌كنند.

كاش بيايند براي زخم زدن، لااقل جاي سالم را برمي‌گزينند. مي‌آيند به عنوان مرهم گذاشتن و درست بر روي زخم مي‌نشينند.

يكي از آنها به نيابت از سوي همه سؤال كرد:

ــ كَيْفَ اَصْبَحْتِ مِنْ عِلّتكِ يا اِبْنَةَ رَسُولِ الله؟

ــ اي دختر رسول خدا! با اين بيماري شب را چگونه به صبح آورديد؟

اگر چه پهلوتان شكسته بود، اگر چه ميخهاي در به سينه‌تان فرو رفته بود، اگر چه كودك نازنينتان سقط شده بود، اگر چه بازويتان مجروح بود و صورتتان كبود، اما اينها همه منشأ روحي داشت، منشاء معنوي داشت.

شما به حادثه‌اي طبيعي كه بيمار نشده بوديد، پايتان كه به سنگ نگرفته بود، جسمتان كه غفلتاً به زمين و در و ديوار نخورده بود، اگر چنين بود، در مقابل سؤال آنان مي‌گفتيد:

ــ دردم كم شد است يا نشده است، جراحتم بهبود يافته يا نيافته است ...

اما بيماري شما كه اينها نبود، اينها تبعات بيماري بود.

علت بيماري شما، شوي من ابوبكر و فرماندهش عمر بودند و فضاي مناسب براي بروز و رشد بيماري همين مردم، همين مهاجر و انصار. همين دور افتادگان از وادي شرف.

اگر همين مردم در دام جهل مركب فرو نمي‌افتادند كه غصب خلافت ممكن نمي‌شد و اولين ضربه بر فرق روح شما وارد نمي‌آمد.

اگر همين مردم، افسار بي‌غيرتي و بي‌حميّتي را از گردن خود درمي‌آوردند كه فدك به سادگي مصادره نمي‌شد و دومين شمشير بر سينة روح شما فرود نمي‌آمد و شما را از پاي درنمي‌آورد.

در شب تاريك، جهالت مردم است كه مي‌توان به خانة دختر پيامبر هجوم برد و آن را به آتش كشيد، در روز روشن بصيرت كه دست از پا نمي‌توان خطا كرد.

وقتي مردم به بن‌بست‌هاي خيانت پناه برده‌اند و خيابانهاي سياست را خالي گذاشته‌اند مي‌توان در خيابان مدينة النبي، به گونة عزيز خدا و دختر رسول خدا سيلي زد آنچنانكه خون در چشمهايش بنشيند و اشك از ديدگانش بريزد.

گاهي من تصور مي‌كنم، خدايي كه اشك بندگان را دوست دارد، حتي گريه‌هاي محرابي شما را دلش نمي‌آيد ببيند، چگونه سنگ دل اين مردم را سيل اشك‌هاي مظلومانة شما تكان نداد!؟

آري بانوي من، وقتي مردم به سردابهاي آسايش مي‌خزند، مي‌توان ريسمان در گردن خورشيد انداخت و از او بيعت با شب را طلب كرد.

خورشيد عهد ببندد كه ـ چند سال؟ ـ نتابد تا شب بتواند راحت زندگي كند.

هميشه كور باد اين چشمهاي شب‌جوي شب‌پرست.

به ابوبكر گفتم:

ــ من اگر چه با مركب جهالت به خانة تو فرود آمدم، اما شأن من بسيار برتر از همسري با توست، شأن من كنيزي زهراست، اگر كه منت گذارد و راه دهد و بپذيرد.

و شما پذيرفتيد و عاقبت و آخرت مرا نجات داديد، اكنون كه مي‌رويد سلام مرا به پدرتان برسانيد و بگوئيد كه اسماء بنت عميس اينجايي است، آنجايي نيست. كنيز اين كوخ است، بانوي آن كاخ نيست، از قول من به آسيه هم سلام برسانيد.

من بي‌تاب بودم ببينم شما در مقابل سؤال اين عيادت كنندگان چه پاسخي مي‌دهيد. و اصلاً ترديد داشتم كه شما با آن كسالت و نقاهت و حضور اينان و تداعي آنهمه درد، بتوانيد لب بگشائيد و حرفي بزنيد.

اما غوغا كرديد، انگار اين كلام: «كَيْفَ اَصْبَحْتِ؟»، چگونه صبح كرديد؟، طوفاني بودكه خاكسترها را از روي آتش كنار زد و شعله‌هاي درد، زبانه كشيد.

انگار نشتري بود بر زخم كهنه كه خون تازه از آن جاري كرد.

 

پنج شنبه 24/3/1386 - 9:47
پسندیدم 0
UserName