مصائب فاطمي -دوران غربت و پيمان شکني (قسمت دوم)
توسط : حامد...
 

   مصائب فاطمي

 

دوران غربت و پيمان شکني (قسمت دوم)

 

كاش اين مردم مي‌فهميدند كه مهر تو يعني چه، قهر تو يعني چه؟ لطف تو يعني چه؟ خشم تو يعني چه؟

رسول الله بسيار تلاش كرد كه اين معنا را به مردم بفهماند اما نشد. نتوانست.

در ملاء عام جار زد كه:

ــ اي فاطمه مهر تو يعني جواز بهشت و قهرتو يعني قعر جهنم.

ــ اي فاطمه مهر تو يعني مهر خدا، قهر تو يعني قهر خدا.

ــ اي فاطمه رضاي تو رضاي خداست و خشم تو خشم خداست.

همة اين ماجراها مگر چند روز پس از وفات پيامبر اتفاق افتاد؟ چه كسي خشم آشكار تو را نفهميد؟ چه كسي نارضايي تو را از اوضاع و زمانه درك نكرد؟

اگر كسي به من بگويد كه من گونة نيلگون مادرت را، جاي سيلي عمر را بر گونة مادرت نديدم، مي‌گويم:

ــ بازويش را چطور؟ جاي تازيانه‌هاي عمر را هم نديدي؟

اگر بگويد نديدم، مي‌گويم:

ــ صداي نالة او را از ميان در و ديوار چطور، آن را هم نشنيدي؟

اگر بگويد نشنيدم، مي‌گويم:

ــ دود و آتش را چطور؟ سوزاندن در خانة رسول الله را هم، نديدي؟

اگر بگويد دودش به چشمم نيامد يا نرفت، مي‌گويم:

ــ گريه‌هاي آشكار و شب و روز مادرم را چطور؟ آن را هم نديدي؟ نشنيدي؟ گريه‌اي كه پس از آن مردم آمدند و گفتند: به فاطمه بگوئيد يا روز گريه كند يا شب، آسايش ما مختل شده است.

اگر بگويد، نديدم، نشنيدم، مي‌گويم:

ــ خطبه مسجد را چطور؟ آن را هم نبودي؟ نديدي؟ نشنيدي؟ مگر هيچ مردي در مدينه بود كه به مسجد نيامده باشد؟

اگر بگويد، نبودم، نديدم، نشنيدم، مي‌گويم:

ــ اعلام قهر با خليفه را چطور؟ اين را كسي نمي‌تواند بگويد، نشنيدم، نفهميدم، چرا كه اعلام قهر تو با ابوبكر و عمر، آنچنان انتشار يافت كه همين دو ـ كه آنهمه مصيبت را به روزت آورده بودند ـ به دست و پا افتادند.

داشت از مردم مردار، مردم مقبور، مردم جنازه صدا درمي‌آمد كه:

ــ چه شده است؟ دختر پيامبر با خليفه سخن نمي‌گويد.

و اينها مي‌بايست، فكري بينديشند، به خدعه‌اي بياويزند و نيرنگي بسازند.

دهها نفر را واسطه كردند تا از تو وقت ملاقات بگيرند و تو به همه پاسخ رد دادي.

آخرالامر دست به دامان پدرم علي شدند.

علي به باران مي‌ماند، بر مؤمن و كافر بي‌مضايقه مي‌بارد. علي كه از سينة عمروبن عبدود بي‌تقاضا برمي‌خيزد، تقاضاي دشمنش را زمين نمي‌زند، هر چند كه در جوف اين تمنا، نيرنگ خفته باشد و او اين نيرنگ را بداند و خدعه‌سازان و نيرنگ‌بازان را بشناسد.

پدر به تو گفت:

ــ آن دو تقاضاي ملاقات كرده‌اند، شما چه مي‌گوئيد؟

تو گفتي:

ــ‌ علي جان! تو رأي مرا مي‌داني، اما خانه، خانة توست و من مطيع فرمان تو.[1]

وقتي آن دو وارد شدند و سلام كردند، تو روي برگرداندي و ديوار را بر آندو ترجيح دادي.

ابوبكر گفت:

ــ ما اشتباه كرده‌ايم، پشيمانيم، آمده‌ايم كه از گناه ما بگذري و ما را ببخشي.

دروغ مي‌گفتند، وقاحت بسيار مي‌خواست گفتن اين چند كلام. آنچه آنها كرده بودند اول غصب خلافت بود، دوم غصب فدك و باقي كارها به تبع آن.

بازگشت از اين دواشتباه يعني دست برداشتن از خلافت و پا كشيدن از فدك.

و زمان براي اين هر دو دير نبود.

پس آنها قائل به اشتباه خود نبودند، دروغ مي‌گفتند، از كرده‌هاي خود پشيمان نبودند، مي‌خواستند هم خلافت و فدك را داشته باشند و هم از خشم و غضب تو در منظر عام در امان بمانند و اين هر دو با هم نمي‌شد. زر و زور را گرفته بودند، مي‌خواستند به ريسمان تزوير هم چنگ بزنند و تو اين ريسمان را با خنجر كياست بريدي.

گفتي ـ البته نه به آنها ـ به پدرم علي گفتي كه به آنها بگويد:

ــ من عهد كرده‌ام با شما سخن نگويم، اما اكنون يك سؤال از شما مي‌كنم، حاضريد كه به صدق جواب دهيد؟

آن هر دو سوگند خوردند به خدا كه جز به راستي پاسخ نگويند.

به پدر گفتي كه از آنها بپرسد، اين كلام رسول الله را به گوش خود شنيده‌اند كه:

ــ فاطمه پارة تن من است و من از اويم، هر كه او را بيازارد، مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد، خدا را آزرده و هر كه پس از مرگم او را بيازارد، همانند كسي است كه در زمان حياتم او را آزرده و هر كه در زمان حياتم او را بيازارد، همانند كسي است كه پس از مرگم او را آزرده.

آندو گفتند:

ــ آري بخدا سوگند كه اين كلام پيامبر را شنيده‌ايم.

بار دوّم و سوّم همان سؤال را پرسيدي و همين پاسخ را شنيدي.

و بعد تو مادر! رو به آسمان كردي و گفتي:

ــ «خدايا. من تو را گواه مي‌گيرم و همه اينها را كه در اينجا نشسته‌اند به شهادت مي‌طلبم كه ايندو مرا آزرده‌اند، من از ايندو ناراضي‌ام و تا زمان لقاي خداوند با ايندو سخن نخواهم گفت. خدايا! من به هنگام ديدار، شكايت ايندو را به تو خواهم كرد و به تو خواهم گفت كه ايندو با من چه كردند.»

ابوبكر اين حرفها را كه شنيد، اظهار گريه و ناراحتي كرد و گفت: «كاش من مرده بودم، كاش مرا نزائيده بود.»

اما از آنچه گرفته بود، هيچ پس نداد. عمر كه خيال كرد گريه و اظهار تأسف، واقعي است برآشفت و ابوبكر را دعوا كرد:

ــ «اين چه وضعي است، تعجب از مردمي است كه تو پيرمرد بي‌عقل را خليفة خود كرده‌اند. تويي كه به خاطر خشم يك زن بي‌تابي مي‌كني و از رضايتش خوشحال مي‌شوي. تو را با خشم يك زن چه كار، بلندشو.»

هميشه عمر بود كه ابوبكر را بلند مي‌كرد و مي‌نشاند.

هر دو بلند شدند و از خانه رفتند، چيزي براي فريفتن عوام به دست نياورده‌ بودند.

پدر كه خود اسوة صلابت بود، از اينهمه استواري تو لذت مي‌برد، اما دلش از مشاهدة حال و روز تو خون بود. زني هيجده‌ ساله، اما اين طور مريض و رنجور و خسته.

خدا بكشد دشمنان تو را مادر. كه در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حيات تو را بريدند. ام‌كلثوم به فداي چشمهايي كه لحظه به لحظه بي‌فروغ‌تر مي‌شوند.

 

پنج شنبه 24/3/1386 - 9:38
پسندیدم 0
UserName