آخر شاهنامه
توسط : Latifs
اين شكسته چنگ بي قانون،
رامِ چنگ چنگي  شوريده رنگ پير،
گاه گويي خواب مي بيند.
خويش را در بارگاه پرفروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت،
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران  پاك و روشن  مهتاب مي بيند.
روشنيهاي دروغيني
- كاروان  شعله هاي مرده در مرداب -
بر جبين قدسي محراب مي بيند.
باد، ايام  شكوه و فخر و عصمت را،
مي سرايد شاد،
قصه ي غمگين غربت را:

«هان، كجاست
پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه؟
با شبان روشنش چون روز،
روزهاي تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانه.
با قلاع سهمگين  سخت و ستوارش،
با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش، سرد و بيگانه.»

م. اميد
سه شنبه 22/3/1386 - 12:47
پسندیدم 0
UserName