دستهايی مقدّس تر از ...
توسط : ali_ 110
دستهاي مقدّس
پيرمرد تنها حتي نمي توانست يك قدم فراتر نهد، گرسنگي و خستگي چون طوفاني هستي اش را مي بلعيد.
در افكار خود غوطه ور بود كه صداي كسي در گوشش پيچيد، مردي بود كه مي خواست براي هميشه به او پناه دهد پيرمرد با چشماني اشك آلود گفت : مي داني دست هايي كه كمك مي كنند مقدّس تر از چشم هايي هستند كه مي گريند؟؟
سه شنبه 22/3/1386 - 9:48
پسندیدم 0
UserName