خواب
توسط : xxl1122
ديشب خيلي خسته تر از هميشه بودم و بيشتر از هميشه خوابم مي اومد. بخاطر همين هم زودتر از هر شب رفتم توي تخت خواب.
خيلي زود خوابم برد، خيلي راحت تر از اون چيزي که فکرش رو مي کردم. توي خواب ديدم که روحم از بدنم جدا شده و داره هرجايي که دلش مي خواد واسه خودش مي پره.
تو همين حال بودم که ديدم دو نفر دارن به سمت من ميان، وقتي به من رسيدن بدون هيچ مقدمه اي شروع کردن به سئوال پيچ کردن من. منم که اصلا آمادگي اين سئوال ها رو نداشتم و ديدم مثل اينکه بايد جواب بدم تا دست از سرم بردارن شروع کردم به  گفتن که يکي شون دستم گرفت و با خودش برد تو يه جاي تاريک.
ديگه هيچ چي نبود.
صبح که از خواب بيدار نشدم، فهميدم که مردم
بابا دمتون گرم که به فکر مانیستید و نظری هم نمیدید انگار نه انگار که ما مردیم
دوشنبه 21/3/1386 - 20:59
پسندیدم 0
UserName