¤ رســـم دنيـــا ¤
توسط :
هزار و یک اسم داری و من از همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست که آمدم. تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود. کدر بود سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیره گی اش آغشته شد. و من هر روز تیره تر می شدم و ذره ذره تر سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد دیگر آب از من عبور نمی کند. روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریم از بهشت و از لطلفتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کردم. گریه نمی کنم تا تمام نشود. می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگریزه ببارد
یا لطیـــف .. !
این رسم دنیاست که اشـــک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخـــره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکنـــد، و دلهای نـــازک، شرحه شرحه شـــود؟
وقتی تیره ایـــم .. وقتی سراپـــا کدریم .. به چشـــم می آییم و دیده می شویـــم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدیـــد می شود ..
یا لطیـــف .. !
کاشکی دوباره مشتــی، تنها مشتی از لطافـــتت را به مـــن می بخشیدی، تا می چکیـــدم و می وزیـــدم و ناپدید می شـــدم، مثل هـــوا که ناپدید است، مثل خـــودت که ناپیدایـــی ..
یا لطیـــف .. !
تنهــــــا مشتی، از لطافتت را به من ببخـــش ..
گفتند چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارم بکن. شب چهلم خضر خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.
گفتند چله نشینی کن ..چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت. و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم اما هرگز بلندی را به بوی نبردم. زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کردم.
گفتند دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.
چنین کردم بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است ...
به اینجا که می رسم نا امید می شوم آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید هنوز فرصت هست به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن. تا چلچراغ خدا را بیفروزی. فرشته شمعی به من می دهد و می رود.
راستی امشب به آسمان نگاه کن ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است...
دوشنبه 21/3/1386 - 16:42
پسندیدم 0
UserName