مصائب فاطمي- دوران غربت و پيمان شکني
توسط : حامد...
 

 

مصائب فاطمي

 دوران غربت و پيمان شکني

 

مادر نمير! مردن براي تو زود است و يتيمي براي ما زودتر.

ما هنوز كوچكيم، از آب و گل در نيامده‌ايم. هنوز سرهايمان طاقت گرد يتيمي ندارد.

نهال تا وقتي كه نهال است احتياج به گلخانه و باغبان دارد، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمي‌آرد، و ما از نهال كوچكتريم و از غنچه ظريف‌تر.

اما نه، نمان براي محافظت از ما، نمان براي اينكه از ما مراقبت كني.

تو خود اكنون نياز به تيمار داري. بمان براي اينكه ما تو را بر روي چشمهاي خود مداوا كنيم.

تو اكنون به كشتي نجات طوفان زده‌اي مي‌ماني كه به سنگ كينة جهال غريق، شكسته‌اي و پهلو گرفته‌اي.

بمان براي اينكه ما بي‌مادر نباشيم. بمان براي اينكه ما مادري چون تو داشته باشيم.

مي‌دانم كه خسته‌اي، مي‌دانم كه مصيبت بسيار ديده‌اي، زجر بسيار كشيده‌اي، غم، بسيار خورده‌اي و مي‌دانم كه به رفتن مشتاق‌تري تا ماندن و به آنجا دلبسته‌تري تا اينجا.

اما تو خورشيدي مادر! بمان! به خفاشان نگاه نكن، اين كوري مسري و مزمن دلت را مكدر نكند، تو بخاطر همين چند چشم كه آفتاب را مي‌فهمند بمان.

مي‌دانم كه تو به دنبال چشمي براي ديدن و دلي براي فهميدن گشتي و نيافتي.

من با چشمهاي كودكانة خودم شاهد بودم كه تو با آن حال نزار، سوار بر مركب مي‌شدي و به همراه پدرم علي و دو برادرم حسن و حسين، شبانه بر در خانه‌هاي تك‌تك مهاجرين و انصار مي‌رفتيد و آنها را به دريافتن حقيقت، دعوت مي‌كرديد.

«اي گروه مهاجرين و انصار! خدا را، پيامبر را و وصي و دخترش را ياري كنيد. اين شما نبوديد كه با پيامبر بيعت كرديد و عهد بستيد كه فرزندان او را به مثابه فرزندان خود بشماريد؟

هر ظلمي را كه بر خاندان خود نمي‌پسنديد، بر خاندان رسول هم نپسنديد؟

اكنون اگر مَرديد به عهد خود وفا كنيد.»

اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نكردند، بهانه آوردند، بهانه‌هايي كه حتي كودكانشان را مي‌خنداند و دل برزگان را به آتش مي‌كشيد:

ــ حيف شد، ما ديگر با ابوبكر بيعت كرده‌ايم.

ــ دير آمديد، اگر زودتر گفته بوديد، با شما بيعت مي‌كرديم.

ــ براي ما كه فرقي نمي‌كند، شما هم زودتر مي‌آمديد با شما بيعت مي‌كرديم.

ــ حق با شماست ولي كاري است كه شده.

ــ افسوس، نصّ پيامبر آن زمان يادمان نبود.

ــ عجب! ماجراي غدير را به كل فراموش كرده بوديم، حالا كه گذشته ...

ــ آيه تطهير مختص شماست ولي ....

ــ من قرآن را حفظم ... ولي ... آية اكمال رسالت هم در قرآن هست، بله، ولي ...

ــ فدك را يادم هست پيامبر به شما بخشيد ولي در افتادن با خليفه زندگي آدم را ساقط مي‌كند.

ــ بگذاريد زندگي‌مان را بكنيم...

ــ آرامشمان به هم مي‌خورد ...

اينها كه مهاجرين و انصار بودند، اصحاب بودند، جواب‌هايي از اين دست دادند، واي به حال بقيه. يادم هست كه آخرين خانه، خانة معاذبن جبل بود، حرفها را كه شنيد گفت:

ــ كسي ديگر هم حاضر به حمايت از شما شده است؟

و تو مادرم، پاسخ گفتي كه:

ــ نه، هيچكس.

معاذبن جبل گفت:

ــ پس از من تنها، چه كاري ساخته است؟

يعني كه: من هم «نه».

تو روي برگرداندي و گفتي:

ــ معاذ! ديگر با تو سخن نمي‌گويم تا بر پيامبر وارد شوم.

شنيدم كه بعد از تو، پسر معاذ از راه مي‌رسد و ماجرا را از پدرش مي‌پرسد و وقتي حرف آخر تو را مي‌شنود به پدرش مي‌گويد:

ــ من هم ديگر با تو حرف نمي‌زنم تا بر پيامبر وارد شوم.

كاش اين مردم مي‌فهميدند كه مهر تو يعني چه، قهر تو يعني چه؟ لطف تو يعني چه؟ خشم تو يعني چه؟

رسول الله بسيار تلاش كرد كه اين معنا را به مردم بفهماند اما نشد. نتوانست.

در ملاء عام جار زد كه:

ــ اي فاطمه مهر تو يعني جواز بهشت و قهرتو يعني قعر جهنم.

ــ اي فاطمه مهر تو يعني مهر خدا، قهر تو يعني قهر خدا.

ــ اي فاطمه رضاي تو رضاي خداست و خشم تو خشم خداست. 

 

دوشنبه 21/3/1386 - 6:52
پسندیدم 0
UserName