پاکدامنی (حکایتی خواندنی)
توسط : MOTTAHET
 
   در آن وقت که در بصره، بُرقعی خروج کرد، عده ای از زنگیان و اوباش، دختری از خاندان علوی را با زور به سرای وی بردند تا گناه کنند.
   دختر چون خطر تباهی و گناه دید، به بُرقعی گفت: مرا نجات دِه تا تو را دعایی بیاموزم که شمشیر بر تو کارگر نیفتد! بُرقعی گفت: بیاموز.
   دخترک گفت: تو چه دانی که دعا مستجاب شود یا نه؛ پس اول بر من امتحان کن.
   پس دعایی خواند و بر خود فوت کرد؛ سپس بُرقعی با شمشیر ضربتی بر دخترک نواخت که در جا کشته شد! و بُرقعی دانست که غرض او حفظ عفت خود بوده است.
 
شنبه 19/3/1386 - 14:35
پسندیدم 0
UserName