نوع سوم : آداب و وظائف ويژه شاگرد
 

     بازگشت به موضوع وظائف شاگرد نسبت به استاد

 

 

   

  11- بايد در انتظار استاد و شرفيابى از محضر او بسر برد

  بايد شاگرد بكوشد - پيش از حضور استاد - در جلسه درس حاضر گردد، و خود را به چنين پيشتازى ها و مبادرت ها از لحاظ حضور در جلسه درس ، تمرين و عادت دهد، و خويشتن را وادار سازد كه همواره پيش از استاد در جلسه درس حضور بهم رساند.

  اگر دانشجو سعى كند كه در كنار خانه استاد به انتظار بنشيند تا او از خانه خويش بيرون آيد و همراه او در جلسه درس حضور بهم رساند - در صورتى كه چنين كارى با سهولت ، امكان پذير باشد - كارى بجا و شايسته تر است . شاگرد بايد بكوشد كه حضور او در جلسه درس به تاءخير نيفتد تا در نتيجه ناگزير شود كه پس ‍ از حضور استاد، در جلسه حاضر گردد و استاد را در انتظار خود رها كند؛ زيرا اگر - بدون ضرورت قطعى و عذر موجه - استاد را در انتظار آمدن خود قرار دهد و در حضور بهم رساندن ، سهل انگارى كند، مسلما خويشتن را در معرض خشم و نكوهش قرار مى دهد. از خدا مى خواهيم كه ما را از گزند چنين خشم و نكوهشى حفظ فرمايد.

  ياقوت در كتاب «معجم (الادباء) » از هرون بن موسى قيسى قرطبى چنين ياد كرده است كه گفت : با ابى على قالى ، مخالطت و رفت و آمد داشتيم ، و از محضر او مستفيض مى شديم . در فصل بهارى بود كه روزى در ميان راه گرفتار ابر و بارندگى هوا شديم . وقتى به مجلس ابى على قالى رسيديم تمام جامه هاى من خيس شده بود. در پيرامون مجلس درس ابى على ، همه بزرگان و افراد برجسته محلى حضور داشتند. ابى على مرا به نزديك خود خواند و گفت : اى ابى نصر: كمى درنگ كن و آرام گير، و از اين پيش آمد نگران مباش و افسوس مخور؛ چون اين خيسى و رطوبت از ميان مى رود، و با تبديل اين جامه به جامه ديگر، اثرى از رطوبت آن باقى نخواهد ماند.

  ابى على قالى پس از آن گفت : ما با «ابن مجاهد» رفت و آمد و مجالست داشتيم ، يكى از شبها آهنگ محضر او نمودم و عازم خانه او گشتم تا به خدمت او برسم . وقتى به درب و دروازه خروجى - كه به خانه او منتهى مى شد - رسيدم و مى خواستم از آن بيرون آيم تا به خانه ابن مجاهد بروم ، ديدم درب منزل كاملا بسته و غيرقابل گشودن است و نتوانستم آن را از هم بگشايم . گفتم «سبحان الله » چرا اينگونه بامدادانم را آغاز كردم . آيا با وجود چنين پيش آمدى به آرزوى خود كه عبارت از تقرب به او است نائل مى گردم ؟ ناگهان چشمم به دخمه و راه باريك و مخفى افتاد كه در كنار درب خروجى نظرم را به خود جلب كرده بود. خود را بى محابا ميان اين دخمه افكندم . وقتى به ميانه راه رسيدم ديدم چنان بر من تنگ شده است كه ديگر ياراى رفت و بازگشت از آن را ندارم . ناچار خود را به شدت در اين دخمه و راه باريك مى فشردم و بدان يورش بردم تا راه گريزى از آن پيدا كنم . سرانجام خود را از آن بيرون كشيدم . اما لباس هايم پاره پاره شد و بدنم چنان مجروح گشت كه گوشت هاى بدنم از هم دريد و استخوان هايم بيرون زد. بالاخره خداخواهى و در سايه تفضل الهى از اين دخمه رهائى يافتم و موفق شدم با چنين اوضاع و احوالى وارد مجلس و محضر استاد گردم . ابن مجاهد با مشاهده اين وضع به من گفت : كجائى و به چه مى انديشى ؟ من جريان واقعه را براى او بازگو كردم ، و او در برابر چنين پيش آمدى ، حماسه زير را بر من خواند:

    « دببت بالمجد و الساعون قد بلغوا

        جهد النفوس و القوا دونه الازرا

                   و كابدوا المجد حتى قل اكثرهم

                    و فاز بالمجد من وافى و من صبرا

                 لاتحسب المجد تمرا انت آكله

                    لن تبلغ المجد حتى تلعق الصبرا »            

          براى رسيدن به مجد و عظمت ، با تحرك و جنبشى آرام به راه افتاده و آهنگ شكوه و بزرگوارى نمودى . در حاليكه افراد كوشا در سايه كوشش و دامن به كمر زدن ، توانستند به مجد و عظمت دست يابند.

     در راه رسيدن به مجد و بزرگوارى ، سختى ها و رنج هائى را متحمل شدند تا آنجا كه كثرت و فزونى طالبان مجد و عظمت رو به نقصان و كاهش نهاد. آرى فقط كسانى توانستند شاهد مجد و عظمت را در آغوش بگيرند كه وفادارى و صبر و پايدارى را نصب العين خويش قرار داده بودند.

    مپندار كه مجد و بزرگوارى و شكوه شخصيت علمى ، همچون خرما و رطبى است كه بتوانى به آسانى آن را تناول كنى ، آرى تو هرگز اين مجد و عظمت را درنمى يابى مگر آنگاه كه طعم صبر و تلخى پايدارى را بچشى .

شنبه 19/3/1386 - 11:49
پسندیدم 0
UserName