جامي پر از هيچ

عشق را در كدامين فرياد بايد دكلمه كرد ، عشق را در كدامين جويبار بايد جستجو كرد ، عشق را با تمامي كدامين اشك بايد كه عاشق شد ، عشق را با كدامين نسيم بايد نوازش كرد و در كداميك از پس كوچه هاي شهر بايد كه شكوفه هايش را برنشاند ... ؟

ديري بود در پيش آواره دل گشته بودم ، هر آهي كه از سينه بر ميخواست سوز نامه فراقش بود . چه بساير طعنه ها بر آن عاشق دلخسته زدند تكفيريان عشق ، چه بسيار خنديدند زاهدان بددل بر اين هوهوي درويش و ستارگان با چه شقاوتي مكنونات قلبي اش را چشمك زنان به باد تمسخر گرفتند .

اما او مرد سفر بود تا بي انتهاي منظر نظرگاه ، با اشكهايش ، با ناله ها و آهش ، با مركب نگاهش و بدست آورد آن دردانه هستي را با دشنه نمازش . و اكنون او با من است ، در سوره اي بر دل دارمش ، در پي خلوتي تا كه دور از چشمان نا درويش به ضيافت خراب آباد دل رويم . ولي افسوس كه مردم شهر ديوار هاي فرسوده ميكده را فرو ريختند به اميد آنكه محرابي سازند و آنچه حاصل شد تنديس شهوت بود كه افسونگران در لواي او فتواي جهاد دادند. جهادي عليه محبت ، قداره كشي بر عشق و به دار كشيدن عشاق در ميدان هاي شهر .

چه دردناك است روايت انزواي عشق براي ساكنان تمدن . آخر چگونه بايد گفت از جامي لبريز از مي معرفت ، زماني كه جامداران به تضرع نشسته اند در غربت دل ها و ماتم نگاهشان . چگونه بايد ثابت كرد وجود كوهي را كه گذر زمان غرور بودنش را به خاك پست نشانده است . آري به راستي كه سخت است بيان عشق !

جمعه 18/3/1386 - 22:32
پسندیدم 0
UserName