واقعاً داري مي آيي؟ باورم نمي شود!
توسط : virologist2002

بنام او


واقعاً داري مي آيي؟ باورم نمي شود!


آنقدر نسل اندر نسل انتظار كشيده ام كه به بي لياقتي خويش خو كرده ام. آنقدر به بي لياقتي خويش اطمينان يافته ام كه باور نمي كنم همزمان؛ ظهور تو را با حضور خويش.


صداي پاي تو را شنيده اند خيلي ها. از بس زيبا توصيف كرده اند، من نيز گاهي انگار كه آهنگِ نازنين صداي پاي تو راشنيده ام دچار اظطرابِ غريبي مي شوم. اميدوارانه به اطرافم مي نگرم و شرمِ آنكه نگاهِ نالايقم ناگاه به نگاهت بيفتد سُرخم مي كند.


واقعاً داري مي آيي؟ باورم نمي شود! هم من و هم خيلي هاي ديگر.


زندگي چيز غريبي است كه من هنوز به آن خو نكرده ام. هنوز نمي توانم رنج هايش را با آسايش هايش هم سنگ كنم و بگويم كه مي ارزيد! اما اگر تو بيايي و فقط يك لحظه، يك لحظه كوتاه تو را درك كنم، قضيه فرق مي كند. زندگي مي ارزد به زندگي كردن، با همه رنج هايش، تلخي هايش، شيريني هاي سراب گونه اش. يك لحظه، فقط يك لحظه مي ارزد اگر حتي زندگي از اين هم رنج آلود تر مي بود. مي پذيرفتم و مي پذيرم، اما خدا كند كه بيايي.


خدا كند كه بيايي و بگويي چه بود اين تداركِ پيچيده كه هزار نام ميتوان ناميدش و يكي اش: زندگي. بگويي اول و آخر اين قصه چيست. يك توضيح درست و حسابي بدهي. بعد من سرم را مي گذارم زمين و با لبخندِ رضايت چشم هايم را مي بندم. راضي از همه چيز، از شاديهايي كه غم بود، از غم هايي كه ستم بود، از ستم هايي كه نه كم بود.


به خودم كه نگاه مي كنم باورم نمي شود كه داري مي آيي. آخر هزار و چند صد سال است كه صبر  كرده اي و نيامده اي. من نيز نبوده ام و نبوده ام و درست در اين زمانِ بودن منِ ناشايست، بخواهي بيايي. باورم نمي شود. آخر اگر اكنون بيايي من هرچه كه باشم تو از آن من نيز خواهي بود به اندازه چند ميليارديم يا حتي خيلي كمتر از اين. اما از آنِ من هم خواهي بود و من بناچار از آنِ تو خواهم بود. واي چه سعادت بزرگي! براي اين است كه مي گويم باورم نمي شود. آيا تو قبول مي كني به آن مقدار از آن من باشي؟ آيا مرا به آن مقدار از آن خود خواهي كرد؟


صداي پاي تو را شنيده اند خيلي ها و من نيز؛ گمان مي كنم.


من نمي دانم؛ هركس هر لباسي پوشيده باشد، هر شكل و قيافه اي داشته باشد، اگر مژده آمدن تو را فرياد كند من عاشقِ او خواهم شد. من نمي دانم؛ هر حادثه اي، تلخ باشد يا شيرين، صلح باشد يا جنگ، نام باشد يا ننگ؛ اگر انعكاس صداي پاي تو باشد مرا از عمق وجودم به وجد خواهد آورد.


هر جا صدايي مي آيد من گوش هاي تيز كرده ام را بدان سو مي چرخانم. هرجا پچ پچ و گفتگويي از توست من خودم را قاطي مي كنم، مي ترسم تو آمده باشي و من در لابلاي غوغاي روزمرگي بي خبر مرده باشم.


 من نعره هاي جوج بوش را نمي شنوم، من دندان قروچه هاي رايس را نمي بينم، من چغلي هاي اروپائيان را وقعي نمي نهم، من حماقت شيوخ را پشيزي نمي انگارم؛ سرنوشت لبنان، غمهاي بزرگ عراق، اميدِرنج آلود يمن براي من نشانه اند، من چشم دوخته ام به دهانِ سيد عليِ آگاه و ايستاده ام پشت سر محمود با ايمان. مي دانم آنها آهنگِ آمدنت را به موقع مي شنوند و «كاروان پيشواز» را راه خواهند انداخت و من تمام هنرم اين بايد باشد كه جا نمانم.

چهارشنبه 16/3/1386 - 12:4
پسندیدم 0
UserName