از خود گذاشتی تا چه حد ؟
توسط : fn_400

 

 

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند ،
آن ها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.....


زن جوان : يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان : نه ، اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش مي كنم ، من خيلي مي ترسم .
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوستم داري
زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواش تربروني
مرد جوان : مرا محكم بگير.
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش تر بري

مرد جوان : باشه به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي
سرخودت بگذاري ، آخه نمي تونم راحت برونم . اذيتم مي كنه ......

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .
برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمزموتورسيكلت رخ داد ،
يكي از دو سرنشين زنده ماند وديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن
جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سراو گذاشت و
خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند...

سه شنبه 15/3/1386 - 12:39
پسندیدم 0
UserName