برگرد...
توسط : ssmojab
 

خورشيد را به تاراج برده اند..

شب خموش و ساكت در انزواي خود سير ميكند..

دلم پر پره نگاهت است..

يادم نميكني؟!
سحر ميشود.. با خيال تو به خواب رفته ام..

خورشيد ظهور ميكند.. ماه ميرود..

چشم به در، آشفته، در انتظار صدايت هستم..

يادم نميكني؟!
همه آسمان ها را گشته اي..

پيش خدا رفته اي..

باز نميگردي.. دل نميكــَـني..يادي نميكني..

چرا بايد در غم فراقت بسوزم.؟! منتظر چه هستي؟!
تنها اميد من تويي..

برگرد..

برگرد تا دوباره شبهاي خاكستريم پر ستاره شود..

اگر نيايي به اميد چه كسي شب را به صبح كنم!؟

اگر نيايي دامنم غرق گناه ميشود..

و اگر بيايي به خدا ميرسم..

و لحظه اي خدايي بودن را درك خواهم كرد..

اگر بيايي شب را ديگر در انزواي خود نخواهم گذراند..

پيش خدايي.. از آن بالا نگاهم ميكني.. هشدارم ميدهي..

كاش بيايي تا راه گمشده ام را پيدا كنم.. تا بخدا برسم.. تا يكي شدن را بفهمم..

تا بتوانم عشق خدا را لمس كنم.. دستم را بگير..

 يادم كن..

برگرد..

                        اللهم عجّـل لوليك الفرج

 

يکشنبه 13/3/1386 - 15:50
پسندیدم 0
UserName