كودك و خداوند
توسط : setare90

كودكي كه آماده ي تولد بود نزد خداوند رفت و از او پرسید : ((مي گويند فردا شما مرا به زمین مي فرستيد ، اما من به این كوچكي و بدون هیچ كمكي چگونه مي توانم برای زندگی به آن جا بروم ؟ )) {

خداوند پاسخ داد: ((از ميان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من  يكي را  براي تو در نظر گرفته ام. او از تو نگه داري خواهد كرد .))­­

امَا كودك كه هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود یا نه گفت: ((اما این جا در بهشت من هیچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من كافي هستند.))J

خداوند لبخند زد : ((فرشته ي تو برايت آواز مي خواند . و هر روز براي تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را اخساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. ))

كودك ادامه داد: ((من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتی زبان آن ها را نمي دانم؟))ò

خداوند او را نوازش كرد و گفت : ((فرشته ي تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است  بشنوي  براي تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني ))

كودك با نا راحتی گفت: (( وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟))¯

اما خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت :((فرشته ات دستهايت را كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني .))'

كودك سرش را بر گرداند و پرسید:((شنیده ام كه در زمين انسان ها ي بد هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد گرد؟)) N

 

- ((فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد . حتي اگر به قیمت جانش تمام شود.)) T

كودك با نگرانی ادامه داد: ((امَا من هميشه به اين دلیل كه ديگر نمي توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.))L

خداوند لبخند زد و گفت: ((فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.))µ

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه باید به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامی يك سؤال ديگر از خداوند پرسید: ((خدایا !ا گر باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.)) ¬

خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد:  

«((نام فرشته ات اهميت ندارد. به راحتي او را مادر صدا كن ))       «

شنبه 12/3/1386 - 14:33
پسندیدم 0
UserName