گمشده‏ى مدينه
توسط : حامد...
 

گمشده‏ى مدينه

در خلوت شبانه كه جغدان انديشه نفيرزده و سكوت خيال را بر هم مى‏زنند... بغض سنگينى را كه آزارم مى‏دهد با تو قسمت مى‏كنم. با تو اى تربت پاك! با تو اى بقيع!

اى بقيع! مى‏دانى، خوب مى‏دانى گمشده‏اى دارم از جنس ياس‏هاى كبود، به لطافت‏باران. گمشده‏اى كه خدايش كوثر ناميد. گمشده‏اى كه گرماى بوسه‏هاى پيامبر بر دستانش محسوس است، گمشده‏اى كه بوى محمد (ص) را مى‏دهد... با من حرف بزن! به من بگو فاطمه‏ام را در كدامين نقطه به آغوش كشيده‏اى! به من از آن شبى بگو كه كمر مردى شكست... به من از اشك‏هاى حسينم بگو. از دل تنگى‏هاى زينب كه دل على را لرزاند. به من بگو حسنم در غم هجران مادر، كدامين مرثيه را سر داد؟ به من بگو آن شبى كه پهلويى شكسته با صورتى نيلى را در خود جاى دادى، چطور توانستى طاقت‏بياورى؟ ! چگونه توانستى شاهد باشى بدن كبود گل رسول الله (ص) را غريبانه به تو بسپارند؟ !

...و اما اينك به تو غبطه مى‏خورم; زيرا درد دل‏هاى مولايم را با مادر مى‏شنوى، مى‏بينى كه چطور سر بر خاك مادر نهاده و از زمانه و اهلش گله مى‏كند و براى مصيبت‏هاى جدش، حسين بن على اشك مى‏ريزد و آن گاه، چگونه زهراى مرضيه (س) او را آرام مى‏كند. خوشا به حالت‏بقيع!

اى بقيع! صحبتى نيز با بى‏بى دارم. سلام مرا به او برسان و بگو: فاطمه جان! جان ما فداى تو باد! مهديت در راه است. ما سينه سوزان حسينت و عاشقان ولاى على (ع)، منتظريم تا قائم آل محمد (ص) ظهور كند و آن گاه، انتقام سربريده‏ى حسينت را كه تن دختر سه‏ساله‏اى را لرزاند و انتقام سيلى‏اى كه چهره‏ى تو را در كوچه‏هاى مدينه نيلى كرد بگيرد. به فاطمه‏ام بگو: خواهيم آمد، قبر گمشده‏ات را خواهيم يافت و هم چون پروانگان، گرد شمع وجود مهدى (عج) حلقه زده و بر مظلوميت تو اشك خواهيم ريخت.. .

و اما بقيع! تو هم مى‏دانى و خوب مى‏دانى كه بى‏بى دو عالم، فاطمه‏ى زهرا (س) پس از هزاران سال هنوز مزارش ناشناخته مانده است... .

جمعه 11/3/1386 - 15:1
پسندیدم 0
UserName