نقره سياه .....تقديم به همه فرزندان منتظر
توسط :

نقره سياه

 

 


به نام تو اي آرام جان كه مارا آرامي نمانده است 


سلام


 


براي مادر...


تقديم به همه فرزندان منتظر


 


نقره سياه


دنيا دور سرش چرخيد ،چشمانش سياهي رفت ،پرده اشك جلوي چشمانش نمي گذاشت خوب ببيند،نفهميد چند دقيقه يا ثانيه گذشت كه تازه فهميد پس گردني آقابالارا خورده


_ پسره مادر مرده همش تو عالم هپروتي پس كي ميخاي كار مردمو تحويل بدي ؟


جوابش را نداد ،دوباره اره را روي چوب كشيد .يك ساعتي گذشت تا جرات كرد بگويد:


آقا بالا امروز مي شه ساعت 2 برم ؟


سرش را بالا نكرد تا عكس العمل آقا بالا را ببيند.


_بودن نبودنت فرقي نمي كنه


از لجش مي گفت ،اين را خوب مي فهميد همه كارگا روي كاكل او مي چرخيد ،وقتي اوكارگاه بود خيال اوستا راحت بود ،از وقتي مجبور شد درس را رها كند در كارگاه نجاري كار مي كرد همه فوت وفن كاررا ياد گرفته بود.


_حالا كدوم قبرستون ميخاي بري ؟


 


= بابا رو مي بريم دكتر


نيشخند آقا بالا قلبش را سوزاند اما چيزي نگفت ،خيلي دلش مي خواست گريه كند ،ديشب هم اين حس را پيدا كرده بود اما جلوي گلي اشك نريخت ،گلي خيلي گريه كرد ،تا نصفه هاي شب داشت گلي را قانع مي كرد وگلي او را آرام مي كرد .


از چند ماه پيش قصد كرده بود، همه كارها را هم انجام داده بود اما تا ديشب كه قطعي نشده بود به گلي چيزي نگفته بود ،ديشب هر دو قانع شدند كه اين كار به صلاح همه است.


كارهايش را زود انجام دادساعت دو از مغازه بيرون آمد به خانه كه رسيد تعجب كرد همه حياط آب وجارو شده بود وآب حوض هم عوض شده بود احساس كرد مادر در خانه است اما كار گلي بود خيلي زود فهميد به اتاق پدرش نگاه كرد


=هست؟


با دودي كه از لاي اتاقش بيرون مي آمد جوابش را گرفت ساره به دستهايش آويزان بود چند بار كه بوسيدش به زمين گذاشتش ،به طرف گلي رفت چشمانش سرخ سرخ بود


= گريه كردي ؟


اشك گلي دوبار ه سرازير شد


به ساعت نگاهي انداخت


= بريم


= چي شده ؟ما كه حرفامونو زده بوديم به خدا براي خودش بهتره يه مدت مي مونه ترك مي كنه بر مي گرده ،تو رو خدا گريه نكن


_ اما ،اما ...امروز نه


= چرا مگه چه فرقي مي كنه ؟هر چه زودتر بهتر


گلي به زمين نگاه كرد


_ امشب مهمون داريم


=مهمون كيه ؟


صورت گلي سرخ سرخ شد


_ خانم حجت با پسرش


=خب


از نگاه گلي خجالت كشيد


= به مامان زنگ بزن


_ مامان ؟يه ساله رفته يه زنگ نزده انگار نه انگار ما بچه هاش بوديم خيلي راحت گذاشتو ورفت


به گلي حق مي داد اما به مادر هم حق مي داد


= گلي بي انصافي نكن مامان هم آدم بود چقدر به خاطر ما تحمل كرد ؟به خدا تو جاش بودي خيلي زودتر مي رفتي نمي خواست بره ولي وقتي ديد از گوشواره سار ه هم نگذشت ....


ادامه نداد


 


_ مي دونم ببخش عصباني شدم اگه به مامانم زنگ بزنم يه روز طول مي كشه تا برسه اونوقت فايده اي نداره


= چر ابه اينها هم مثل بقيه نه نگفتي وخيال خودتو راحت نكردي ؟


گلي سرخ شد. دلش سوخت


= الان ميرم باهاش حرف مي زنم


دراتاق را كه باز كرد ساره پريد تو اتاق،پدر سرش را از روي زرورق بلند كرد :


كي به شما اجازه داده در اتاقمو باز كنيد ؟مگه اينجا طويله است ؟اين گوساله رو از اينجا ببر بيرون


فرياد مي زد اما صدايش از اتاق بيرون نمي رفت ،گلي ساره را از اتاق بيرون برد


= بابا كارتون دارم


-         خوب بمير كار دارم 


=امشب مهمون داريم


-         به من چه ؟لابد اومدي پول بگيري ندارم ،فرمايش


دلش مي خواست بگويد خرج تو را هم من مي دهم اما نگفت


= براي گلي ميخاد خواستگار بياد،پسر حجت خانم ،پسره مهندسه...


-         چه غلطاي اضافي دختره چشم سفيد لنگه مادرشه


= بابا آرومتر همسايه ها شنيدن


صداي گريه گلي را از بيرو ن مي شنيد ،ساره هم گريه مي كرد يك آن دلش لرزيد دلش مي خواست گلوي پدرش را آنقدر فشار دهد تا همه راحت شوند ،مي دانست كه مي تواند


از اتاق بيرون آمد به چشمان گلي نگاه نكرد از در بيرون رفت وتا شب در كوچه ها پرسه زد ،نمي دانست چه كار بايد بكند دلش مي خواست آنقدر بزرگ بود كه مي توانست به عنوان بزرگتر گلي در مجلس خواستگاريش باشد اما هنوز براي اين كارها كوچك بود


كاش گلي اينها را هم رد مي كرد ،اما به گلي حق مي داد پسر خانم حجت خواستگاري نبود كه بشود به راحتي جواب نه داد .ساعت 10 بود كه به خانه رسيد ميوه هاي خورده ونخورده هنوز وسط اتاق بود ،دود از اتاق پدر بيرون مي امد،ساره خوابيده بود اما گلي را نديد نخواست مزاحمش نشود اصلا روي ديدنش را نداشت بايد تا فردا صبر مي كرد


 


نزديك ظهر بود نمي دانست اين همه جمعيت از كجا آمده اند با خودش گفت :محله ما اين همه جمعيت داشت ؟


انگار همه محله در خانه آنها جمع شده بودند ،زنها خيلي بيشتر از مردها بودند صداي گريه مي آمد تعجب مي كرد اين همه آدم چرا گريه مي كنند كسي كه آنهارا نمي شناخت


(حتما به خاطر جوانيش بود)  فقط صداي گريه ساره را مي شناخت كه همه سعي مي كردند ساكتش كنند ،پدر هم بود كنار حوض نشسته بود چند بار نزديك بود سرش به زمين بخورد اما يك دفعه انگار كسي هولش مي داد چشمانش را باز مي كرد وپكي به سيگار مي زد و دوبار چرت مي زد


= خواب مي بينم مثل همه شبهايي كه كابوس مي بينم الان از خواب بيدار مي شم


صدايي گفت:آمبولانس اومد صداي شيون زنها بلندتر شد ،جنازه وسط حياط بود دلش مي خواست دوباره ببينتش به طرفش رفت چادر سفيدي كه مادر برايش دوخته بود را كنار زد، روسري سفيد هنوز سرش بود


= سفيد چقدر به صورتت مياد ،چقدر قشنگ شدي ،آقا مهندس حق داشت بين اين همه دختر تورو انتخاب كنه


خنديد ،گريه كرد جيغ كشيد به قد نشست خيلي كوچك شد كوچكتر از ديشب زير بغلش را گرفتند بايد حتما پشت جنازه باشد حالا او بزرگتر گلي بود به كوچه رسيده بودند به انتهاي كوچه نگاه كرد ،مردم بلند مي گفتند ( به اسم اعظم لا اله الا اله ...)جنازه را در امبولانس گذاشتند دوباره به انتهاي كوچه نگاه كرد


 مادر نبود ...

چهارشنبه 9/3/1386 - 9:52
پسندیدم 0
UserName