تو :اول شخصي
توسط : mehran_payafar

تو :اول شخصي

 


به نام تواي آرام جان كه ما را آرامي نمانده است


سلام


تو ؛اول شخصي


 


روي تلي از خاك نشسته بودي ,نگاه مي كردي  مادرت كبريت را روشن كرد وروي كتابها انداخت   كتابها شعله كشيدند بچه ها دست زدند و سوت  كشيدند  مادرت گريه كرد مشتي خاك برداشت وطرف جمعيت ريخت "بريد پي بدبختي خودتون" آتش كه خاموش شد همه رفته بودند ؛مادرت كه بقچه و وسايلت را به دستت داد بلند شدي كه بروي ؛گوشه چادرت دستش بود "هي سهي بيا ببينم "وتو را سپرد به او وتاكيد كرد كه نگذارد طرف دانشگاه بروي ؛راه افتاده بودي كه سنگيني چيزي را روي دوشت احساس كردي بچه را به كولت بستي و شيشه اش را در بقچه گذاشتي .از تپه ها سرازير شديد  مادرت و بقيه معلوم نبودند ؛ جعبه سيگار رااز بقچه ات بيرون كشيدي و به طرف سهي نگه داشتي پرسيد :"اين چيه ؟


"گفتي :"بگير وبرو رد كار خودت"


گفت:"خاله منو ميكشه" گوشه چادرت را از پشت گردنت باز كردي وهزار توماني را به او دادي خنديد دورشد.بقيه تپه را دويدي ؛سرازير شدي ؛به خيابان رسيدي ؛اتوبوس نرفته بود ؛روي صندلي آخر نشستي ؛زنها از كنارت بلند شدند و وسط اتوبوس ايستادند ؛دو نفر در مورد تو حرف مي زدند؛آنقدر نگاهشان كردي كه زمين را نگاه كردند ؛به انقلاب رسيدي جلوي اولين مغازه ايستادي كتاب را نگاه كردي ؛سرت را از لاي در كردي تو و پرسيدي ":اين كتاب چنده ؟" فروشنده كه تو را ديد گفت:"برو پي كارت" وتو دوباه پرسيدي ":همين جلد قهوه ايه ؟" سه هزار تومان را روي ميز گذاشتي وگفتي :"كادو كن " .


جلوي دانشگاه بساطت را پهن كردي ؛بچه را كنار دستت گذاشتي وكتاب را از زير لباست بيرون كشيدي ؛خنديدي وبازش كردي ؛اولين كفش تميزي كه ديدي سر بلند كردي "هي آقا"مرد برگشت گفت:" با مني؟"


گفتي :"ها بيا كارت دارم " مرد جلويت ايستاده بود –بله؟


گفتي :"بشين مي ترسي؟ها؟ومرد روبرويت نشست ؛سرت را نزديك كردي گفتي :"مي خاي فالت بگيروم؟"مرد نيم خيز شد گوشه كتش در دستانت بود ؛گفتي :"جان اين طفل راستشو ميگم "مرد دوباره نشست دستش را گرفتي وگفتي :"مي خاي از پيرت بگم ؟"


زيردرخت نشستي قوز كردي ؛سرت را بالا كردي و گفتي:"عمرت طولانيه "يه دختر مو مشكي وخوشگل يه پياله سوت گرفته " مرد خنديد :تو بخت من نوشته يا تو اين كتاب؟كتاب  را نگاه مي كرد ؛كتاب را زيروسايل قايم كردي وگفتي :"شما هم خو نديد؟"مرد سر تكان داد 


گفتي:"چندباره مي خونم اما نمي فهمم فقط مي دونم يه دختر خوشگل چشم ابرو مشكي به يه پيرمرده زپرتي مي خنده .مرد بلند شد پانصد تو ماتي را گوشه روسريت گره زدي و كتاب را باز كردي  يكي گفت:"هي اين قند شكن چنده؟"گفتي قابل نداره "دوباره پرسيد :"ميگم چنده؟"سرت رابلند كردي ؛بشين تا   بگم؛زن كه نشست گفتي:"ها خانوم با شخصيتي هستي اما شوهر نداري يعني بختتو بستن ؛كليدش دست منه ".زن راه افتاد ه بود كه گفتي:"اگه شك كني بي شوهر مي مونيها"نفهميدي چه شد سرت گيج رفت وچشمت اشك آمد خيلي نگذشت تا حالت جا آمد  زن هنوز داشت فحش مي داد مردم گرفته بودنش ؛گريه كردي .


صدايش را كه شنيدي چشم باز كردي روي بساطت يك گل قرمز بود ؛خنديدي و گريه كردي ؛داغ شدي ؛سر بلند كردي .پرسيد :"چيه خانمي ؟چرا گريه مي كني ؟"اشكهايت را با گوشه چادرت پاك كردي و برايش تعريف كردي گفت:"دختر چند بار بگويم اين قوم زن به اسم شوهر حساس هستند تو هم دائم بگو شوهر شوهر"


گفتي :"اگه نگم كه پول نمي دن " وبرايش از مادرت گفتي وكتابها ؛


گفت:"عيب ندارد تو كه همه را خوانده بودي باز هم مي خريم؛و به بچه نگاه كرد "بچه ات كه نيست ؟" صداي قلبت را مي شنيدي "خواهرمه "


_" مثل خودت ملوسه"


به گل نگاه كردي "اين واسه چيه؟"


= "يادت نيست؟"


بسته كتاب را به طرفش درازكردي.خنديد بلند" پس يادته؟"


يكسال پيش بود همين جا نشسته بودي ؛سر يك فال چانه مي زدي نشست كنار بساطت گردنبند بابا قوري رابرداشت ونگاه كرد پرسيد: چنده؟:"ونگاهت كرد ؛خيلي نگاهت كرد تا برگشتي و جوابش را دادي 


گفت:"همه را ندارم " دو هزار تومانش را داد وكتاب را ؛


گفتي كتاب به كارت نمي آيد اما اصرار كرد كتاب قديمي است و خواهان زياد دارد وباز نگاهت كرد وخنديد وتو آن روزبراي اولين بار داغ شدي وديگر مي آمد هر روز كه نه اما هفته اي يكي دو بار مي آمدوتو را مي ديد و برايت كتاب مي آورد وتو مي خواندي آنقدر خواندي تا شدي خوره كتاب .


درسامسونتش را باز كه كرد فهميدي دوباره كتاب آورده


گفتي :"گفته اگه كتاب ببينوم  خودمم رو مي سوزونه"خنديد "حيف نيستي؟"تو هم خنديدي  كتاب را گرفتي عكسي كه از تو انداخته بود لاي كتاب بود


"يكي براي خودم برداشتم ؛يكي ظاهر كردم براي تو" پرسيدي :"پس كتاب خودتان كي در مياد؟"


از وقتي شنيدي كتابش تمام شده و زير چاپ است دائم همين را مي پرسيدي واوهربار مي گفت :"خيالت راحت اولين كسي كه كتاب را مي بيند ومي خواند تو هستي" وتو مي خنديدي .


دو هفته بيشتر مي ماندي وشب يك هزاري به سهي مي دادي تامادرت بچه را خودش برد وسهي را فرستاد پي كار ش .بساطت را تازه پهن كرده بودي كه رسيد ؛خيلي خوشحال بود تا نشست گفت:"كتابم كتابم همين امروز از زير چاپ آمد  "آنقدر ذوق كردي كه انگار كتاب خودت از زير چاپ بيرون آمده ؛در سامسونتش را باز كرد بسته اي را به طرفت گرفت دستانش مي لرزيد "مال توبازش كن " دستانت مي لرزيد بازش كردي يك بلوز گلبهي با ستاره هاي سفيد  با كتاب ((كولي كتابخوان )) اسمش  هم زير عنوان كتاب بود ؛گفت :"همه را مديون تو هستم همه را "عجله داشت بايد به خانواده اش هم خبر مي داد ورفت .


كتاب جلدآبي  داشت بازش كردي خواندي ؛شادي ديوانه كتاب چقدرشبيه تو حرف مي زد ؛لباس مي پوشيد حتي مثل تو چادرش را پشت گردنش عوضي گره مي زد.

چهارشنبه 9/3/1386 - 9:43
پسندیدم 0
UserName