سوگنامه ياس
توسط : حامد...
 

سوگنامه ياس

 

فاطميه قصه گوى رنجهاست

 

بهترين تفسير سوز مرتضى است

 

فاطميه شعر داغ لاله است

 

قصه زهراى هجده ساله است

 

فاطميه آتش افروز دل است

 

احتجاجش يك كتاب كامل است

 

فاطميه سينه چاك دردهاست

 

شاهد نامردى نامردهاست

 

فاطميه سوز دل را ساز كرد

 

دفتر داغ على را باز كرد

 

فاطميه ماه گل افشردن است

 

فتح باب تازيانه خوردن است

 

فاطميه قفل غم را شد كليد

 

چونكه دارد هم شهيده هم شهيد

 

فاطمه زهرا عليها السلام در بيستم جمادى الاولى سال پنجم بعثت (1) به دنيا آمد . آن كوثر الهى در زمانى چشم به جهان گشود كه طوفانى‏ترين روزگار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود و امواج مهيب حوادث و تلخيها، زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله را در چنگال خويش درهم مى‏فشرد . فاطمه عليها السلام از همان لحظه‏اى كه چشم به زندگى باز كرد با مشكلات و فضاى سخت و تنگ دست‏به گريبان گرديد .

 

هنوز تقريبا دوساله بود كه همراه پدر گرامى و مادر مهربانش در محاصره اقتصادى كفار قريش قرار گرفت و سه سال در شعب ابوطالب در تحمل سخت‏ترين شرايط گرسنگى و مشكلات شركت داشت .

 

در سال دهم بعثت (2) يعنى اندكى پس از نجات از شعب (3) ، مادر گرامى خويش را - كه رنجهاى ده سال مبارزه و به ويژه تحمل سختيهاى محاصره اقتصادى رنجورش ساخته بود - از دست داد و از آن پس تنها فاطمه عليها السلام بود كه جاى خالى مادر را در كانون خانواده پر مى‏كرد .

 

خديجه همسر پيغمبر صلى الله عليه و آله از دنيا مى‏رود و فاطمه عليها السلام كه كودكى نورس و سرگرم بازى است همينكه گريه و بى‏تابى پدر را در مرگ مادر مى‏بيند، در غم و اندوه فرو مى‏رود و در مرگ مادر اشكها مى‏ريزد و اين مصيبت و اندوه بزرگ در دل فاطمه عليها السلام تاثير عميقى مى‏بخشد و تا پايان عمر از او جدا نمى‏شود (4) .

 

وفات خديجه هرچند براى فاطمه سخت رنج‏آور و مصيبت‏بار بود اما بيش از پيش او را دركنار پدر و در دامان تربيت پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داد .

 

رحلت پدر

سخت‏ترين و جانگدازترين روز تاريخ زندگانى فاطمه عليها السلام روزى است كه پدر وى از دنيا رفته است، از آن ساعت كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى افتاده تا هنگامى كه چشم از دنيا فروبسته است، زهرا عليها السلام، كمتر از بالين پدر جدا مى‏شد . تاثر و ناراحتى فاطمه عليها السلام وقتى شدت يافت كه پدرش خبر مرگ خود را به او داد، ولى گويا پيامبر در اين لحظه هم نمى‏توانست دختر خود را اندوهناك و دل‏شكسته ببيند، زيرا به او مژده داد كه تو نخستين كسى هستى كه به من خواهى پيوست (5) .

 

سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله كه پشتوانه محكمى براى زهرا عليها السلام بود از دنيا رفت . چگونه زهراى مرضيه عليها السلام مى‏تواند جاى خالى او را ببيند؟ شدت اندوه زهرا عليها السلام در فراق پدر آن چنان بود كه هر چيز نشانى از پيامبر صلى الله عليه و آله داشت او را گريان و بى‏طاقت مى‏ساخت و تا زنده بود در غم فقدان او نالان و گريان بود . امام باقر عليه السلام فرمودند: «ما رؤيت فاطمة عليها السلام ضاحكة قط منذ قبض رسول الله صلى الله عليه و آله حتى قبضت; (6) فاطمه عليها السلام پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگز خندان ديده نشد تا اينكه بدين حال از دنيا رفت .»

 

بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله

فاطمه عليها السلام بعد از رحلت پدر گراميش 75 روز يا 95 روز (7) بيشتر زنده نماند، در اين مدت كوتاه چه مصيبتها و آزار و اذيتها كه از امت پيامبر نديد و چه بى‏احتراميها كه در حق او و شوى مكرمش على عليه السلام روا نداشتند . مناسب است توصيف اين ايام را از زبان خود حضرت بشنويم:

 

بى‏بى دو عالم مى‏فرمايد:

 

صبت على مصائب لو انها

 

صبت على الايام صرن لياليا (8)

 

يعنى [بعد از رحلت پدرم] چنان مصيبتهايى بر من فرريخت كه اگر بر روزهاى روشن فرود مى‏آمد، به شبهاى ظلمانى و تاريك تبديل مى‏شد .

 

او از غربت اهل بيت عليهم السلام در ميان امت اسلام چنين شكوه مى‏كند: «فهيهات منكم وكيف بكم وانى تؤفكون; اين كارها از شما بعيد بود، چگونه چنين نموديد و به كجا بازمى‏گرديد؟»

 

و در ادامه فرمود:

 

«نصبر منكم على مثل خز المدى ووحز السنان فى الحشى; ما در برابر [اين همه آزار و اذيتهاى] شما صبر پيشه مى‏داريم به مانند صبورى آن كس كه خنجرى بر گلويش خليده و تيغ سنان بر دلش نشسته است .»

 

شگفتا چقدر فاطمه عليها السلام آن يگانه يادگار پيامبر رافت و مهربانى از زندگانى در ميان چنان مردمى خسته و آزرده شده بود كه در عنفوان جوانى مرگ را بر حيات ترجيح مى‏دهد و از خداى متعال تمناى خلاصى مى‏نمايد: «خدايا مرگ مرا زودتر مقرر فرما; زيرا زندگى دنيا بر من تيره و تار شده است .» (9)

 

آرى در اين مدت بسيار كوتاهى كه بعد از وفات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دخت رسالت در ميان امت‏بود، چنان عرصه زندگى را بر او و شوهر و فرزندانش تلخ و سخت نمودند كه على عليه السلام بعد از دفن او با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين اندوهش را درميان مى‏گذارد:

 

«وستنبؤك ابنتك بتظافر امتك على وعلى هضمها حقها، فاحفها السؤال واستخبرها الحال فكم من غليل معتلج‏بصدرها لم تجد الى بثه سبيلا; (10) به زودى دخترت با تو باز خواهد گفت كه پس از تو امتت‏با وى چه روا داشتند . از او سؤال نما و شرح حال بخواه تا پرده از راز دل فرو اندازد و شرح حال را با خون دل بر تو بازگو سازد .»

 

ياس در آتش

پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در آن هنگامه غم و اندوه در حاليكه حضرت على عليه السلام و خانواده‏اش مشغول تجهيز و تدفين پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كودتاچيان منافق و دنياپرست در سقيفه جانشينى رسول اكرم صلى الله عليه و آله را غصب نمودند و از مردم بر اين خلافت ناميمون بيعت گرفتند . تنها پايگاهى كه به آسانى موفق به فتح آن نشدند خانه وحى بود . آنان خوب مى‏دانستند كه خلافتشان بدون بيعت آنان استحكام ندارد و لذا تصميم گرفتند كه ولى و جانشين بر حق پيامبر صلى الله عليه و آله را احضار و از او بيعت‏بگيرند .

 

بر اين اساس به «قنفذ» گفته شد: به نزد على عليه السلام برو و بگو: خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو خواسته كه براى بيعت درمسجد حاضر شوى . قنفذ چندين مرتبه نزد حضرت على عليه السلام رفت و آمد كرد، ولى آن حضرت از حضور نزد خليفه امتناع ورزيد . يكى از سركردگان كودتا به اتفاق خالد بن وليد و قنفذ و جماعت ديگرى رهسپار خانه حضرت زهرا شدند . او در خانه را كوفت و گفت: اى على! در را باز كن . فاطمه عليها السلام با سر بسته و تن رنجور از مصيبت رحلت پدرش پشت در آمد و فرمود: با ما چكار دارى؟ چرا نمى‏گذارى به كار خودمان مشغول باشيم؟ چرا دست از ما برنمى‏دارى، با اينكه عزادار هستيم؟

 

او بانگ زد: در را باز كن والا خانه را آتش مى‏زنم . (11) فاطمه عليها السلام هر چه او را نصيحت كرد، او از تصميم خود منصرف نشد . سپس آتش طلبيد و در خانه را آتش كشيد، آنگاه در نيم‏سوخته را فشار داد و بدن نازنين فاطمه عليها السلام بين فشار در و ديوار قرار گرفت . (12) »

 

جريان جنايت را از زبان خود اين كودتاچى بشنويد: «به فاطمه كه پشت در بود گفتم: اگر على از خانه [براى بيعت] بيرون نيايد، هيزم فراوانى به اينجا بياورم و آتشى برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم، و يا اينكه على را براى بيعت‏به سوى مسجد مى‏كشانم . آنگاه تازيانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم و به خالد بن وليد گفتم تو و مردان ديگر هيزم بياوريد و به فاطمه عليها السلام گفتم خانه را به آتش مى‏كشم . . . هماندم دستش را از در بيرون آورد تا مرا از ورود به خانه بازدارد، من او را دور نموده و با شدت در را فشار دادم و با تازيانه بر دستهاى او زدم تا در را رها كند، از شدت درد تازيانه، ناله كرد و گريست، ناله او به قدرى جانكاه و جگرسوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف شوم . ولى به ياد كينه‏هاى على و حرص او بر كشتن قريشيان (مشركين) افتادم . با پاى خودم لگد بر در زدم، ولى او همچنان در را نگه داشته بود كه باز نشود . وقتى كه لگد بر در زدم صداى ناله فاطمه را شنيدم كه گمان كردم اين ناله مدينه را زير و رو كرد . در آن حال فاطمه مى‏گفت: «يا ابتاه، يا رسول الله، هكذا يفعل بحبيبتك وابنتك، اه! يا فضة اليك فخذينى فقد والله قتل ما فى احشائى من حمل; اى پدرجان! اى رسول خدا! بنگر كه اين گونه با حبيبه و دختر تو رفتار مى‏شود . آه! اى فضه بيا و مرا درياب كه سوگند به خدا فرزندم كه در رحم من بود كشته شد .»

 

در عين حال در را فشار دادم، در باز شد، وقتى وارد خانه شدم فاطمه با همان حال روبروى من ايستاد ولى شدت خشم، مرا به گونه‏اى كرده بود كه گويى پرده‏اى در برابر چشمم افتاده بود، چنان با سيلى روى روپوش به صورت فاطمه زدم كه به زمين افتاد . . . . (13) »

 

تا در بيت الحرم از آتش بيگانه سوخت

 

كعبه ويران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت

 

آه از آن پيمان‏شكن كز كينه خم غدير

 

آتشى افروخت تا هم خم و هم خمخانه سوخت

 

بالاخره على عليه السلام را دستگير كردند تا به جانب مسجد ببرند . حضرت زهرا عليها السلام هنگامى كه به خود آمد، ديد على عليه السلام را به جانب مسجد مى‏برند، شجاعانه پيش رفت، و دامنش را محكم گرفت و گفت: نمى‏گذارم همسرم را ببريد . قنفذ ديد دست از على برنمى‏دارد، آنقدر با تازيانه به دست نازنين دختر پيامبر صلى الله عليه و آله زد كه بازويش ورم كرد . (14)

 

نخلى كه شكسته ثمرش را نزنيد

 

مرغى كه زمين خورده پرش را نزنيد

 

ديديد اگر كه دست مردى بسته

 

ديگر در خانه همسرش را نزنيد

 

واپسين روزها

فاطمه عليها السلام، پاره تن پيامبر صلى الله عليه و آله، سيده زنان عالم، همسر فداكار على عليه السلام و كوثر امامت در سن جوانى در بستر بيمارى افتاده و روزهاى آخر عمر خود را مى‏گذراند، نزديك است آفتاب عمرش غروب كند و فريادهاى مظلومانه‏اش خاموش شود .

 

به شوهر مظلومش على بن ابيطالب عليه السلام گفت: پسر عموى مهربان، آثار و علائم مرگ را در خودم مشاهده مى‏نمايم . گمان مى‏كنم به اين زودى به پدرم ملحق گردم . مى‏خواهم وصيت كنم . على عليه السلام در كنار بستر فاطمه عليها السلام نشست و اطاق را خلوت كردند . فرمود: اى دختر پيغمبر! آنچه مى‏خواهى وصيت كن و يقين داشته باش كه به وصيت تو عمل خواهم كرد . على عليه السلام بر چهره پژمرده و چشمهاى فرو رفته همسرش نگاه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت . فاطمه عليها السلام برگشت و با ديده‏هاى فرو رفته‏اش نگاهى به صورت غمناك شوهر مهربانش انداخت و فرمود: پسر عمو! تا كنون در خانه‏ات دروغ نگفته‏ام، مرتكب خيانت نشده‏ام، و هيچگاه از اوامر و دستوراتت تخلف نكردم .

 

على عليه السلام فرمود: مقام خداشناسى و پرهيزكارى تو به قدرى عالى است كه احتمال خلاف درباره‏ات نمى‏رود . به خدا سوگند مفارقت و جدايى تو بر من بسيار گران است، اما چه كنم كه مرگ را چاره‏اى نيست . به خدا قسم مصيبتهاى مرا تازه كردى، مرگ نا به هنگام تو حادثه دردناكى است، انا لله وانا اليه راجعون . چه مصيبت دردناك و جانسوزى است؟ به خدا سوگند اين مصيبت جانكاه را هرگز فراموش نخواهم كرد و هيچ چيزى نمى‏تواند تسلى بخش من باشد . آنگاه ساعتى را با هم گريستند . (15)

 

احساسات و عواطف دو يار مهربان چنان تحريك شد كه نتوانستند از گريه خوددارى كنند، به ياد زحمات طاقت فرسا و فداكاريها و گرفتاريهاى همديگر ناله كردند، آنگاه كه آرام‏تر شدند، على بن ابيطالب سر همسرش را در دامن گرفت و فرمود: هرچه مى‏خواهى وصيت كن كه آنچه بفرمايى به عمل مى‏آورم .

 

فاطمه عليها السلام شروع به وصيت نمود و موضوعاتى را بيان فرمود . از جمله آن موضوعات مسئله تجهيز و دفن خود بود كه در اين رابطه چنين فرمود: «حنطنى وغسلنى وكفنى بالليل وصل على وادفنى بالليل . . . ; (16) مرا شبانه حنوط كن، غسل بده و كفن كن و شبانه بر من نماز بخوان و به خاك بسپار . اجازه نده اشخاصى كه حقم را غصب كردند و اذيت و آزارم نمودند بر من نماز بخوانند و يا به تشييع جنازه‏ام حاضر شوند .»

 

عروج غم‏انگيز ياس

آخرين لحظات عمر پربركت كوثر امامت، و مادر ايمان و دخت نبوت است . به اسماء بنت عميس فرمود: آبى بياور . اسماء آب را حاضر نمود . حضرت زهرا عليها السلام با آن وضو ساخت و به روايتى غسل كرد . بوى خوش طلبيد و خود را خوشبو گردانيد و جامه‏هاى نو پوشيد . آنگاه فرمود: اسماء! جبرئيل هنگام وفات پدرم چهل درهم كافور از بهشت آورد . حضرت آن را سه قسمت كرد، قسمتى براى خود گذاشت و يك قسمت‏براى من و قسمتى هم براى على عليه السلام . آن كافور را بياور كه مرا به آن حنوط كنند . چون كافور را آورد فرمود: نزديك سر من بگذار .

 

پس پاى خود را به قبله كرد و خوابيد و جامه را بر روى خود كشيد و فرمود: اسماء مدتى صبر كن، بعد از آن مرا بخوان، اگر جواب نيامد على را طلب كن و بدان كه من به پدرم ملحق گرديده‏ام .

 

اسماء لحظاتى انتظار كشيد، آن‏گاه حضرت را ندا كرد و صدايى نشنيد . گفت: اى دختر مصطفى، اى دختر بهترين فرزندان آدم، اى دختر بهترين كسى كه بر روى زمين گام نهاده است، اى دختر آن كسى كه در شب معراج به مرتبه قاب قوسين او ادنى رسيده است . چون جواب نشنيد جامه را از روى مباركش برداشت، ديد مرغ روحش به رياض جنت پرواز كرده است، خود را به روى حضرت انداخت و او را مى‏بوسيد و مى‏گفت: سلام اسماء بنت عميس را به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله برسان .

 

در اين حال حضرت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام از در آمدند و گفتند: اى اسماء! مادر ما چرا در اين وقت‏به خواب رفته است؟

 

اسماء گفت: مادرتان به خواب نرفته، بلكه به رحمت الهى واصل گرديده است . امام حسن عليه السلام خود را به روى آن حضرت افكند و روى انور مادر را مى‏بوسيد و مى‏گفت: مادر با من سخن بگو، پيش از آنكه روحم از بدنم جدا شود . امام حسين عليه السلام بر روى پاى مادر افتاد و مى‏بوسيد و مى‏گفت: مادر منم حسين تو، با من سخن بگو، پيش از آنكه دلم شكافته شود و از دنيا مفارقت كنم .

 

اسماء گفت: اى دو جگرگوشه رسول خدا برويد و پدر بزرگوار خود را خبر كنيد و خبر وفات مادرتان را به او برسانيد . آن دو بزرگوار بيرون رفتند، چون نزديك مسجد رسيدند صدا به گريه بلند كردند، پس صحابه به استقبال ايشان دويدند و گفتند: اى فرزندان رسول خدا! چرا گريه مى‏كنيد؟ حق تعالى هرگز شما را گريان نگرداند . فرمودند: مادر ما از دنيا رفته است . چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اين خبر جانسوز را شنيد بيهوش شد، آب به صورت آن حضرت پاشيدند تا به حال آمد و مى‏فرمود: بعد از تو خود را به كه تسلى دهم؟ تا زنده بودى مصيبتم را به تو تسليت مى‏دادم، اكنون بعد از تو چگونه آرام گيرم؟ «بمن العزاء يا بنت محمد كنت‏بك اتغزى ففيم العزاء من بعدك‏» . (17)

 

وداع آخر

پاسى از شب گذشته بود، دلاور خيبر مثل ابر بهارى مى‏گريد و در اوج غربت و تنهايى يادگار پيامبر را غسل مى‏دهد . اسماء آب مى‏ريزد و على عليه السلام غسل مى‏دهد .

 

بريز آب روان اسماء

 

به جسم اطهر زهرا

 

ولى آهسته آهسته

 

همه خواب و على بيدار

 

سرش بنهاده بر ديوار

 

بگريد با دل خونبار

 

ولى آهسته آهسته

 

بعد از اتمام غسل آنگاه كه بدن بى‏جان يار مهربانش را كفن مى‏كرد، وقتى كه خواست‏بند كفن را ببندد صدا زد: «يا ام كلثوم يا زينب يا سكينة يا فضة يا حسن يا حسين هلموا تزودوا من امكم فهذا الفراق واللقاء فى الجنة; اى ام‏كلثوم، زينب، سكينه، فضه، حسن، حسين، بيائيد از مادرتان توشه برگيريد كه وقت فراق و جدايى است و ملاقات به قيامت موكول مى‏شود .»

 

حسن و حسين عليهما السلام آمدند و خود را بر روى جنازه مادر انداختند و صدا مى‏زدند: سلام ما را به جدمان رسول خدا صلى الله عليه و آله برسان . اميرمؤمنان مى‏فرمايد: «انى اشهد الله انها قد حنت وانت ومدت يديها وضمتهما الى صدرها مليا; خدا را گواه مى‏گيرم كه فاطمه ناله اندوهگينى كشيد و دستهاى خود را گشود و فرزندان را مدتى در آغوش گرفت .» آن حضرت ادامه داد: در همين حال شنيدم هاتفى در آسمان صدا زد: «يا ابا الحسن ارفعهما عنها فلقد ابكيا والله ملائكة السماء; (18) اى على! حسن و حسين را از روى سينه مادرشان بلند كن كه سوگند به خدا اين حالت آنها فرشتگان آسمان را به گريه انداخت .»

 

يار بر مزار ياس

نيمه‏هاى شب على مظلوم به همراه حسن و حسين غمديده و عمار و مقداد و عقيل و زبير و ابوذر و سلمان و بريده و گروهى از بنى هاشم بر حضرت زهرا عليها السلام نماز گذاردند و در همان شب او را دفن كردند . حضرت امير عليه السلام دور قبر حضرت زهرا عليها السلام هفت قبر ديگر ساخت و بر چهل قبر آب پاشيد تا قبر آن مظلومه مخفى بماند . (19) در آن شب ماتم على ماند و غربت، على ماند و كوهى از مصائب آرى شب بود و افقها مات و تيرگى سنگينى خود را بر روى شهر افكنده بود و فضا را از اندوه آكنده، سايه نخلهاى قامت افراشته كه ديگر از بلنداى خود شرم داشته و چونان ملامت زده سر فرو انداخته بودند بر ديوارهاى تكيده شهر بوى سوگ به مشام مى‏رساند .

 

در نزديكى خانه‏هاى شهر كه رنگ مرگ گرفته بودند، سوگناله‏اى برمى‏خاست كه براى هميشه، تاريخ و روزگار را بهت‏زده و انگشت‏بر دهان واگذاشت . كه آن مرد، همان كه در نبرد گاه‏هاى بدر، احد، خيبر و . . . در برابر دشمنان چونان شير غران به پيش مى‏تاخت و از كشته‏هاى مشركين پشته مى‏ساخت، اينك در غم هجرانى جانگداز، بى‏تاب و در سوز و ساز است، بر فراز مزارى كه از آن شب تا كنون و تا ناپيداى زمان، ديگر تاريخ از آن خبر ندارد . تنها غم سروده آن مرد را به ياد دارد كه با اندوهى در سينه خفته و بغضى در گلو نهفته زمزمه كرد: «اى پيامبر خدا! درودت باد از جانب من و از سوى دخترت كه اينك از سراى فانى رخت‏بربسته و در پى ديدار به تو پيوسته و زودتر به تو رسيده، پس از او صبرم از دست رهيده و تاب تحملم به پايان رسيده، اما همان‏سان كه در فراق تو صبرپيشه كردم، در هجران دخترت نيز شكيبايى مى‏ورزم . اينك امانت‏به دست صاحبش رسيد; زهرا عليها السلام از دستم جدا شد و به جانب تو آمد . واى كه پس از او ديگر نه افلاك را آرايشى است و نه خاك را پيرايشى .

 

از اندوه، خواب در ديدگانم نيايد و از غم عقده دلم نگشايد تا آن هنگام كه خداوند مرا در جوار تو ساكن نمايد . مرگ زهرا بر دلم تير غم نشاند و جماعت ما را به جدايى و دل پريشانى كشاند . از اين غم به خدا شكوه مى‏برم . به زودى دخترت با تو بازخواهد گفت كه پس از تو امتت‏با وى چه روا داشتند . از او سؤال نما و شرح حال بخواه تا پرده را از راز دل فرواندازد و شرح حال را با خون دل بر تو بازگو سازد كه خداوند - كه بهترين داور است - در ميان او و ستم‏پيشگان داورى فرمايد . . . . (20) »

 

امام صادق عليه السلام از پدران خود نقل كرد كه: پس از آنكه اميرمؤمنان فاطمه را در ميان قبر نهاد و قبر را پوشانيد مقدارى آب بر روى قبر پاشيد و سپس در كنار قبر گريان و نالان نشست تا اينكه عمويش عباس آمد و دست على را گرفت و او را به خانه‏اش برد . (21)

 

و ما آرزومندان زيارت قبر آن مظلومه شهيده سوگمندانه عرض مى‏كنيم: اى دخت رسالت، و اى همسر ولايت و اى كوثر امامت و اى مادر ايمان و حقيقت، نخلهاى خاك آلود فدك هنوز از ستمى كه بر تو روا داشتند مى‏گريند . زندگى تو گواه مظلوميت همه دودمان هابيل است، همچنانكه وجود تو گواه قدس و عظمت‏خدا بود .

 

تازيانه‏اى كه بر پيكر نازنين تو فرو كوفتند تبرى بود كه بندگان بت‏به انتقام نابودى اصنام بر پيكر توحيد ابراهيم فرود آوردند . همواره شرمسار باد دستى كه بر گونه خداگون تو سيلى زد، دريغا، دل اگر در غم تو پاره شود شگفت نيست; چراكه شكستن پهلوى تو عظيم‏تر از شكستن ديوار كعبه بود .

 

چون قامت استوار تو را به ستم خاك نشاندند، دين از پاى افتاد و چون تو را كشتند، انسانيت‏بى‏مادر شد و على تنها ماند و بشريت در گرداب فاجعه افتاد .

 

پى‏نوشت:

 

1) اصول كافى (چاپ اسلامية، تهران)، ج‏1، ص‏458; بحارالانوار، (چاپ اسلاميه، تهران)، ج‏43، ص‏9 .

 

2) بحارالانوار، ج‏1، ص‏8 و 13 .

 

3) كشف الغمه، ج‏2، ص‏79 .

 

4) احمد صادقى اردستانى، فاطمه الگوى زن مسلمان (انتشارات دفتر تبليغات، چاپ اول، 1372)، ص‏70 به نقل از زندگانى حضرت فاطمه عليها السلام، ص‏86 .

 

5) بحارالانوار (چاپ اسلاميه، تهران)، ج‏43، ص‏156; امالى طوسى، ج‏1، ص‏191 .

 

6) بحارالانوار، (چاپ اسلاميه، تهران)، ج‏43، ص‏196 .

 

7) اگر روز شهادت حضرت سيزدهم جمادى الاولى باشد، حضرت 75 روز بعد از پدر گراميشان زنده مانده‏اند و اگر روز شهادت، سوم جمادى الثانى باشد، حضرت 95 روز بعد از پدرشان زنده بوده‏اند . در اين زمينه اقوالى وجود دارد . به ناسخ التواريخ، ج‏4، كتاب دوم، ص‏189 رجوع شود .

 

8) الغدير، ج‏5، ص‏147 .

 

9) احقاق الحق، ج‏19، ص‏160; شبهاى پيشاور، ص‏713 - 714 .

 

10) نهج البلاغه، خطبه 202; اصول كافى، ج‏1، ص‏381، باب مولد الزهراء عليها السلام .

 

11) شرح ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏56، ج‏6، ص‏48; عقد الفريد، ج‏5، ص‏12; انساب الاشراف، ج‏1، ص‏586 .

 

12) كتاب سليم بن قيس، بيت الاحزان، ص‏90 .

 

13) سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، محمدى اشتهاردى، ص‏27 به نقل از دلايل الامامه طبرى، ج‏2، و بيت الاحزان، شيخ عباس قمى، ص‏96 و 97 .

 

14) بحارالانوار (چاپ اسلاميه، تهران)، ج‏43، ص‏198 .

 

15) بحارالانوار، ج‏43، ص‏178 .

 

16) همان، ص‏192; بيت الاحزان، ص‏152 .

 

17) كشف الغمة، ج‏2، ص‏122، فصول المهمه، ص‏148; منتهى الآمال، ج‏1، ص‏336 - 338 .

 

18) بيت الاحزان، شيخ عباس قمى، ص‏154; سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، محمدى اشتهاردى، ص‏34 - 35 .

 

19) منتهى الآمال (انتشارات دليل، چاپ اول، 1379) تحقيق باقرى بيدهندى، ص‏338 - 339; به نقل از روضة الواعظين، ج‏1، ص‏151 و دلائل الامامه، ص‏46 .

 

20) قسمتى از كلام حضرت على عليه السلام در كنار مزار فاطمه عليها السلام، نهج البلاغه، خطبه 202; اصول كافى، ج‏1، ص‏381، باب مولد الزهراء عليها السلام .

 

21) بيت الاحزان، شيخ عباس قمى، ص‏156 .

 

سه شنبه 8/3/1386 - 11:53
پسندیدم 0
UserName