قصه هجران -در سوگ بانوى عصمت و اسوه عفاف، حضرت زهرا(س)
توسط : حامد...
 

 

قصه هجران

 

در سوگ بانوى عصمت و اسوه عفاف، حضرت زهرا(س)

امشب گل باغ على پژمرده گشته، و ماه از خانه مرتضى هجرت كرده و ستارگان عزادارند. امشب كهكشان ولايت غرق در ماتم است و در سكوت شب صدايى جز نوحه على و فرزندانش شنيده نمى‏شود. حراميان در انديشه ظلمى ديگر، به خواب رفته‏اند، وغرق در دنياى آلوده خويشند. در اين دنياى اسرارآميز، زمينى است كه همه ارزش آن به يك شهر است، و همه بهاى آن شهر، به يك خانه است. كلبه‏اى كه باب شهر علم و خيرة النساء العالمين به آن شرف حضور بخشيده‏اند. هر روز صبح پيامبر اسلام بر اهل خانه‏اى در مدينه وارد مى‏شدند و دسته گلهاى سلام را تقديم اهل آن مى‏نمودند. اهل آن خانه چه كسانى بودند و چه سرى در آن خانه نهفته بود، كه ارزشمندترين انسانهاى دنيا، براى آن اين همه عظمت قائل بودند؟ على(ع) او كه بايد از درب ولايتش وارد شهر علم نبى شد. فاطمه(س) هم او كه دلدادگان كويش از آتش گمراهى رهايى يافته‏اند. حسنين عليهما السلام همانها كه آقا و سيد دلهاى بهشتى مؤمنانند. و زينبين عليهما السلام همان ستارگان پر فروغ دامان زهرا(س) و ماجرا از اينجا شروع شد كه:

غم فراق پيامبر، چون ابرهاى در هم پيچيده، آسمان دل زهرا را فرا گرفت، و باران اشك، نمود دل طوفانى‏اش شد. او تنها براى جدايى از پدر نمى‏گريست، بر مظلوميت على(ع) هم اشك مى‏ريخت.

دنياپرستان زرخواه زورگو،همان حسودانى كه به طمع رسيدن به مقام و به طمع عشقهاى آتشين، چشم دلشان كور شد، و گوشهاى انديشه‏شان ناتوان گشت، و زبان حق گوييشان لال شد. ارزش وجود اهل‏بيت را نخواستند كه درك كنند. آنها، خفاشان شب خواهى بودند، كه از تابش خورشيد حقيقت وحشت داشتند. آنها چون كفهاى روى آب زلالى دل على(ع) را پوشاندند، و خود با زرق و برقهاى دروغين، نمايان شدند. و زهرا، نور درخشان آسمان ولايت، خود را موظف ديد حق على را بازپس گيرد،نه اينكه على شوهرش بود، و او مى‏بايستى، براى رسيدن به تجملها هر طور كه شده حق همسرش را بگيرد!!!

نه، زهرا، والاتر از دنياست، و دنيا، براى او پديد آمده‏او آنقدر جميل است كه نياز به تجمل ندارد. فاطمه(س)، فرياد زد تا قرآن ناطق را خاموش نكنند. او سخن گفت: تا گوساله‏هاى سامرى نمود پيدا نكنند. گريست كه دلهاى زنگار گرفته و دنيا طلب آنها، با زلال اشكهاى او شستشو شود. اما افسوس كه زهر هوس غيرت دينى آنها را كشته بود. آن «ايمان آوردگان مصلحتى‏» بر گردن خورشيد ريسمان فكندند، و بر صورت چون ماه زهرا، صاعقه سيلى زدند و پهلوى فاطمه را چون دل على شكستند شراب خواران مست از مى دنيا، باده‏گساران شهوت و مقام ياس خانه على را پژمردند. و على ماند و تنهايى و غم، ومهتاب شاهد ناله‏هاى مولا بود. اسماء، آب بريز تا طاهره مطهره را غسل دهم، اما نه، دست نگهدار. خداى من! كبودى تازيانه بر پهلوى محبوبه‏ام ...

زن، اينقدر، با وفا و با حياء، كه نگذاشت، بدانم درد وجودش را. بارخدايا! آنروز كه گل مهر زهرا(س) را در قلبم روياندى، حبيبت پاره تنش را در خانه من به امانت نهاد. اما،گل ياس من، آنروز، نيلوفرى نبود، و آسمان چهره‏اش نيلى نبود ...»

اين زمزمه‏هاى سوزناك على بود از فراق محبوبه خدا، در شب غم. و فرزندانش چون بلبلان خزان زده بر گل پرپرشان اشك ريختند.

و ما ...

ما كه خانه زهرا در، دلهاى بى‏قرارمان است، ستاره‏هاى دعا را از آسمان نياز مى‏چينيم، و از خداى زهرا مى‏خواهيم كه مهديش بيايد و قبر محبوبه‏مان را بر ما بنمايد.

ما به زهرا اقتدا كرده‏ايم و و با حمايت از ولايت على زمانمان، نمى‏گذاريم تاريخ مظلوميت «على‏» دوباره تكرار شود ...

سه شنبه 8/3/1386 - 9:19
پسندیدم 0
UserName