تو قلبها ... !

  توي دنيايي كه قلبا ، هر كدوم يه جا اسيرن

كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن

اونا كه تو عصر آهن ، تشنه ي يه جرعه يادن

كاش كه دست كم نگيريم ، اينجور آدما زيادن

نذاريم كه تو چشاشون ، بشينه دونه ي اشكي

اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوساي مشكي

دنياشون شايد يه شهره ، خالي از قهر و دو رنگي

توي سينشون يه قلبه جاي اين دلاي سنگي

چهرشون شايد به ظاهر مث ديگران نباشه

اما نور مهربوني ، توي شهرمون مي پاشه

غم چشماشون عجيبه ، توي خاطرا مي مونه

ما ازش خبر نداريم ، چيزي رو كه اون مي دونه

توي اين عصر پر از درد، خيلي آدما يه دنيان

خيليا تو جمع دنيا ، بي قرار و تك و تنهان

زير سايه ي سلامت ، هواشونو داشته باشيم

توي جمع بي قرارا ، عطر خوشبختي بپاشيم

به بهونه ي زمونه ، نذاريم كه برن از ياد

بذاريم زنده بمونن ، مث عشق پاك فرهاد

قصه ي فانوس مشكي ، صحبت ديروز و فرداس

قصه شون مال حالا نيست ، از حالا تا ته دنياس

نمي گم با اين ترانه ، گل كنه محبتامون

جايي رو بايد بگيرن ، هميشه تو فرصتامون

اين ترانه يه اشارس به دلاي خواب و بيدار

كه به ياد اونا باشيم همه به اميد ديدار

غم تنهايي رو بايد از نگاهشون بخونيم

خدا خيلي مهربونه ، اگه ما بنده ي اونيم

اين شعر واسه يكي از دوستامه كه ذوق شهري و ترامنه اي بالايي داره كه اميدوارم خوشتون بياد و نظرم بديد. ممنون

يکشنبه 6/3/1386 - 0:41
پسندیدم 0
UserName