شگفتابه ماندن اطمینان نداریدامابرای رفتن آماده نیستید!
توسط : دیوژن م
گویند صاحبدلی برای اقامه نماز به مسجد رفت. نمازگزاران او را شناختند پس از او خواستند که بعد از نماز به منبر برود و پند گوید. نماز جماعت تمام شد چشمها همه به سوی او بود، مرد صاحبدل برخاست و در پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آنگاه خطاب به جماعت گفت مردم، هرکس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد برخیزد.
کسی برنخاست! پس او دوباره گفت حالا هرکس از شما که آماده مرگ کرده است بر خیزد. باز کسی بر نخاست و مرد دوباره گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید اما برای رفتن نیز آماده نیستید!.
دوشنبه 17/2/1386 - 11:11
پسندیدم 0
UserName