داستانك(فقر)
توسط : یاكریم

فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم

 

»
»
! »
»
يکشنبه 16/2/1386 - 8:44
پسندیدم 0
UserName