سه گانه ترديد (داستان)
توسط : یاكریم
  سه گانه ترديد

آيا؟

باز ايستاد و ساكش را زمين گذاشت. چادرش را مرتب كرد و نفسي تازه نمود. ساك را با دست ديگرش برداشت و راه افتاد .وقتي به پشت سرش رسيدم سرم را روي كتابم انداختم و سعي كردم وانمود كنم كه هيچ توجهي به دنياي پيرامونم ندارم. چند قدمي كه از او گذشتم نيم نگاهي به پشت سرم انداختم. باز هم ساكش را زمين گذاشته بود تا استراحت كند. نمي دانستم چه بكنم. فاصله ما به خاطر سرعت من و توقفهاي او بي اختيار رو به افزايش بود. در دلم بود كه برگردم اما شك و دودلي مثل خوره به جانم افتاده بود. بي‌اختيار سرعتم را كم كردم و بيشتر انديشيدم. اگر او هم برخوردي از روي بي‌اعتمادي با من داشت و من را سنگ روي يخ مي‌كرد چه؟ يادم آمد آن شب را. به پيرمرد گفتم: «پدر جان! اجازه بده كمكت کنم، بارت سنگين است و هوا هم سرد است.» واي كه پيرمرد چه نگاه با ترس و پر سوالي به من انداخت. بعد با عجله گفت: «نه! خيلي ممنون.» و راهش را كج كرد و رفت. از او بدتر آن پيرزني بود كه وسط خيابان داد و بيداد راه انداخته بود. هرچه مي‌گفتم «حاج خانم من كه چيز بدي نگفتم، فقط خواستم زنبيلتان را بگيرم و كمكتان كنم.»، باز هم سر و صدا مي‌كرد و مي‌گفت: «اين همه آدم ديگر هست. برو به آنها كمك كن.»
دوباره برگشتم و به عقب نيم نگاهي انداختم. خدايا خيرخواهي هم براي ما شده بدبختي. يكي نيست به ما بگويد تو را چه به كمك به خلق‌الله.
حالا ديگر حدوداً ده قدم با من فاصله داشت و به سختي ساك را از زمين بلند كرده بود و حركت مي‌كرد. اندكي به سرعتم افزودم تا آخرين فرصت تفكر را به خودم داده باشم. ياد داستان حضرت موسي افتادم كه به دختران حضرت يعقوب كمك كرده بود. حتماً حضرت موسي هم آنوقت مثل ما جوان بوده. تقريباً مصمم شدم كه بايد كمكش كنم. ايستادم و نيم نگاهي به پشت سرم انداختم، ساكش را از روي زمين بلند كرد و حركت كرد. نگاهم را به سمت جلو چرخاندم. از آنهمه راهي كه بايد مي‌آمديم تا به اتوبوسها برسيم حالا ديگر فقط چند متري باقي مانده بود و من آنقدر دير تصميم گرفته بودم كه حالا ديگر نمي‌توانستم كاري بكنم. قبل از اينكه برگردم و پشت سرم را ببينم. چيزي از كنارم رد شد. چند قدم جلوتر ايستاد و ساكش را زمين گذاشت. چادرش را مرتب كرد و نفسي تازه نمود. ساك را با دست ديگرش برداشت و راه افتاد.

 

اگر!

مادر يك بچه شيرخواره را بغل كرده بود و سعي مي‌كرد او را ساكت كند. بنابراين تمام وسايل را بايد دختر مي‌آورد. با يك دست ساك بزرگشان را به سختي بالاتر از سطح زمين نگه داشته بود و با دست ديگر چند پاكت سنگين را حمل مي‌نمود. چادرش را هم به سختي كنترل مي‌كرد. تا چند قدم عقب‌تر از من آمدند و ايستادند. باز همان خاطره هفته گذشته در خاطرم آمد. چه كنم خدايا؟! بلندگوي ايستگاه خبر نزديك شدن قطار را اعلام كرد. همه به جنب و جوش افتادند تا به سكو نزديك شوند، و من نمي‌دانستم چه بكنم. آيا بروم؟ قبل از اينكه تصميم مناسبي بگيرم، مرد حدوداً چهل ساله‌اي به آنها نزديك شد و پاكتها را از دختر گرفت. مادر و دختر هر دو تشكر كردند. بعد از چند لحظه پسر جواني - كه تقريباً هم سن و سال من بود - آمد و ساك را هم گرفت، يكي‌شان تشكر كرد و ديگري شايد سري تكان داد. ديگر چيزي نمانده بود جز بچه كه ديگر حالا تقريباً ساكت شده بود.

 

بايد!

پدر پتوي بچه را محكم دور او پيچيد و با دست ديگر پاكت سبكي را از روي زمين بلند كرد و خود را به دختر و مادرش رساند. قطار آمده بود و چمدان سنگيني كه در دست دختر بود سرعت آنها را كم كرده بود. اي خدا باز هم همان ماجرا، ديگر برايم به يك سريال تبديل شده. اين قسمت چه مي‌شود؟ قسمت بعد چه خواهد بود؟ اين بار ديگر تامل نكردم، به سمت آنها رفتم و چمدان آنها را گرفتم. پدر و مادر تشكر كردند. دختر ساك مادرش را گرفت.


 

   
چهارشنبه 12/2/1386 - 9:27
پسندیدم 0
UserName