در سرزمين منا
توسط : shokry1344
به نام حدا
 
در سرزمين منا
 
مردمی كه به حج رفته بودند ، در سرزمين منا جمع بودند . امام صادق ( ع‏ ) و گروهی از ياران ، لحظه‏ای در نقطه‏ای نشسته از انگوری كه در جلوشان بود ، می‏خوردند .
 سائلی پيدا شد و كمك خواست . امام مقداری انگور برداشت و خواست به‏ سائل بدهد . سائل قبول نكرد و گفت : " به من پول بدهيد " . امام گفت‏ : " خير است ، پولی ندارم " . سائل مأيوس شد و رفت . سائل بعد از چند قدم كه رفت پشيمان شد و گفت : " پس همان انگور را بدهيد " امام فرمود : خير است " و آن انگور را هم به او نداد "
طولی نكشيد سائل ديگری پيدا شد و كمك خواست . امام برای او هم يك خوشه انگور برداشت و داد . سائل انگور را گرفت و گفت : " سپاس خداوند عالميان را كه به من روزی رساند " .
امام باشنيدن اين جمله او را امر به توقف داد ، و سپس هر دو مشت را پر از انگور كرد و به او داد . سائل برای بار دوم خدا را شكر كرد . امام باز هم به او گفت : " بايست و نرو " سپس به يكی از كسانش كه‏ آنجا بود رو كرد و فرمود : " چقدر پول همراهت هست ؟ " او جستجو كرد ، در حدود بيست درهم بود ، به امر امام به سائل داد . سائل برای سومين بار زبان به شكر پروردگار گشود و گفت : " سپاس منحصرا برای خداست ، خدايا منعم تويی و شريكی برای تو نيست " .
امام بعد از شنيدن اين جمله ، جامه خويش را از تن كند و به سائل داد . در اينجا سائل لحن خود را عوض كرد و جمله‏ای تشكر آميز نسبت به خود امام‏ گفت . امام بعد از آن ديگر چيزی به او نداد و او رفت .ياران و اصحاب كه در آنجا نشسته بودند گفتند : " ما چنين استنباط كرديم كه اگر سائل همچنان به شكر و سپاس خداوند ادامه می‏داد ، باز هم‏ امام به او كمك می‏كرد ، ولی چون لحن خود را تغيير داد و از خود امام‏ تمجيد و سپاسگزاری كرد ، ديگر ، كمك ادامه نيافت "
داستان راستان ( 1 )
اثر : متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری
دوشنبه 10/2/1386 - 18:47
پسندیدم 0
UserName