آهسته در چادر را كنار زدم،‌
توسط : پروازاخر
 از بچه‌هاي شر و شلوغ گردان بود. هر موقعي از مرخصي برمي‌گشت، همه گردان متوجه مي‌شدند ابراهيم وارد منطقه شده است.
   آن روز هم يك اتفاق عجيب در مقر افتاد. قبل از فرارسيدن صبح، صداي خروس در مقر گردان پيچيد و تعدادي از بچه‌ها با صداي خروس از خواب بيدار شدند. دنبال صداي خروس را كه گرفتم و رفتم به در چادر ابراهيم رسيدم، پاي خروس بيچاره را با نخ به ميله چادر بسته بود.

آهسته در چادر را كنار زدم،‌ ابراهيم تازه از خواب بيدار شده بود، در‌حالي‌كه نمي‌توانستم جلوي خنده‌ام را بگيرم،‌ گفتم:‌ اين بيچاره‌رو چرا وارد جنگ كردي؟ شنيدي روز عاشورا اجنه و حيوانات خدمت امام رسيدند و اجازه جنگ خواستند، اما... . در‌حالي‌كه هنوز بين خواب و بيداري بود نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و گفت: «يواش بچه‌ها خوابن، ديدم شماها كه دين و ايمون درست حسابي ندارين، گفتم اينو بيارم حداقل نماز صبحتونو به موقع بخونين» خنديدم و گفتم: من كه بچه‌اي اينجا نمي‌بينم. ابراهيم نگاهي به دورتادور چادر انداخت و گفت: «اي بي‌معرفت‌ها، ما رو باش اين همه زحمت به خودمون داديم، خروس آورديم كه برادران گرامي نماز صبحشونو به موقع ادا كنن. ببينم عمليات نزديكه، آخه قبل از مرخصي اين همه نماز شب‌خون نداشتيم.» گفتم: داشتيم اما چون حضرتعالي در خواب تشريف داشتي نمي‌ديدي. اخماشو به‌هم‌كشيد و گفت: «ديگه داري وارد حريم عرفا مي‌شي‌ها،‌ خواب روزه‌دار هم عبادته.» خنديدم و گفتم: ببخشيد حاج‌آقا رمضان چند ماهي است كه آمده و رفته. بلند شد و در‌حالي‌كه پتويش را جمع مي‌كرد گفت: «پسرم شما تا حالا موجودي را ديده‌اي كه در خواب چيزي بخورد.» گفتم: نه. ابراهيم ادامه داد: «من هم براساس همين قاعده به شما عرض مي‌كنم كه خواب روزه‌دار عبادت است.» گفتم: «خدا شفا بده مثل اين كه مشكل اساسي داري.»
   فرداي آن‌روز مراسم صبحگاه كه تمام شد، ديدم تعدادي از بچه‌ها دور فرمانده گروهان و ابراهيم جمع شده‌اند. نزديك رفتم. فرمانده گروهان در‌حالي‌كه نمي‌‌توانست جلوي خنده‌اش را بگيرد، رو به ابراهيم گفت: «شما هم اينقدر سخت نگير اون خروس هم روزي كساني بودن كه اونو خوردن.» ابراهيم گفت: «از اين ناراحتم كه كله‌وپاچه‌اش رو هم درست جلوي چادر گذاشتن تا داغ منو بيشتر كنن.» بعد در‌حالي‌كه به چهره تك‌تك بچه‌ها نگاه مي‌كرد ادامه داد: «به يك شرط رضايت مي‌دهم،‌ به شرطي كه با حاج‌آقا هماهنگ كنيد من امروز همه نيروهاي گردان را به بهداري ببرم تا با انجام آزمايش سونوگرافي،‌ معلوم شود چه كساني خروس بيچاره منو خوردن.» اين را ‌كه گفت همه از خنده منفجر شدند و گذاشتند دنبال ابراهيم.
                                                                                                 علي‌اكبر رئيسي

دوشنبه 10/2/1386 - 17:14
پسندیدم 0
UserName