آدم گاهی از ترس مادرش ظرف می​شورد،
توسط : پروازاخر

آدم گاهی از ترس مادرش ظرف می​شورد، گاهی از ترس همسرش و گاهی هم از ترس مورچه​ها. تا جايی که يادم هست، مورچه​های وطنی هميشه برای خرده​های نان و شيرينی صف می​کشيدند. ولی اينجا مورچه​ها چربی غذا را ترجيح می​دهند. نه به آنهمه خرده​نان ريخته پای فر برقی توجه می​کنند و نه به بسته​های نيمه​باز بيسکويت و نه به قوطی هميشه در دسترس قند. اما فقط کافی ست قاشقی که با آن ماکارونی يا لوبياپلو جابجا کرده​ام را نشسته در ظرفشويی بگذارم. شب که برگردم خانه نمی​دانم چطور از آنهمه مورچه​ی چسبيده به قاشق تقاضا کنم که بروند خانه​ی خودشان و بخوابند. دوستان البته از خشونت ذاتی​ام نسبت به اين موجودات بی​دفاع و کوچک خبر دارند. ولی آنقدرها هم بی​رحم نيستم که شير آب را روی جمعيتشان باز کنم. صبر می​کنم تا تعدادشان کم شود.


از مورچه​ها چيز ديگری که هميشه شنيده​ام تلاش سخت و پی​گيرشان است. شايد تابحال محو تماشای تلاش مورچه​ای برای به خانه رساندن تکه​ای خوراکی بزرگتر و سنگين​تر از خودش شده باشيد. آن شب هم تلاش مورچه​ها برای بالابردن یک دانه برنج از دیوار، مدتی طولانی توجهم را جلب کرده بود. اول يکی بود و بعد دوتا شدند و بعد سه​تا. حدود نيم ساعت طول کشيد که ارتفاع دوتا کاشی را بالا رفتند. ولی دانه​ی برنج در شکاف ديوار جا نشد. تابحال به چنين موردی برنخورده بودم. فکر نکرده بودم که موجودی ممکن است اينهمه احمق باشد. کنجکاو شده بودم حسابی. نيم ساعت ديگر طول کشيد. يکی از مورچه​ها کناری آمد و دانه​ی برنج را محکم نگه داشته بود و تکان نمی​خورد. مورچه​های ديگر می​رفتند و می​آمدند و دنبال راه چاره​ای می​گشتند. بالاخره وقتی که تلاششان نتيجه​ای نداد، دانه​ی برنج را از آن بالا پايين انداختند.
صبح، دانه​ی برنج را در شکاف ديوار پيدا نکردم

 

دوشنبه 10/2/1386 - 17:3
پسندیدم 0
UserName