گفتگو با استاد
توسط : یاكریم

 

گفتگو با استاد

 



روزي غرق در فكر
ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست و غريب.

ديدم كامل مردي در كنار من است ... با نگاهي مهربان.
به نرمي از من پرسيد: «چرا اين طور گرفته اي»

گفتم: فكرم پريشان است.
گفت: «شايد از من كمكي ساخته باشد»

گفتم: به دنبال حقيقت مي گردم.
گفت: «در خود فرو رو. كليدش را در قلبت مي يابي.»

چگونه؟
«خيالهايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن ... آنوقت حقيقت در قلبت مي تابد»

پرسيدم: از كجا بدانم حقيقت است كه مي تابد
پاسخ داد: « در اين مرحله، اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني،
و تفاوت بين اديان نمي گذاري ... يعني به مرحله خودشناسي گام نهاده اي»

مرحله خودشناسي؟
«در مرحله خودشناسي ميداني كه ... از كجا آمده اي ... چرا به اين دنيا آمده اي ... در اينجا چه بايد بكني ... و بعد به كجا ميروي؟»

گفتم: نميدانم در اينجا چه بايد بكنم؟
گفت: «به وظايفمان عمل كنيم ... به ديگران خير برسانيم ... و بكوشيم انسان واقعي باشيم»

انسان واقعي؟
«بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد ... از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين ... و در پي ياري به ديگران باشد»

چگونه؟
«با ديگران هميشه همان باش، كه ميخواهي با تو باشند ... و هر چه بر خود نمي پسندي، بر ديگران مپسند»

گفتم: گفتنش آسان است ...
او ادامه داد: «... اما به كار بستنش دشوار»

گفتم: نشيب و فراز زندگي، گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم
گفت: «در راه حقيقت ... سعادت واقعي ... بازگشت به سرمنزل ازلي است»

سرمنزل ازلي؟
«بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم ... اما داناتر و مهربانتر»

فكري كردم و پرسيدم: اين همه را از كجا مي دانيد؟
لبخندي زد و گفت: « عمرهايي تحقيق و تجربه»

... ممنونم
حالم خيلي بهتر شد
اما شايد باز سوالاتي داشته باشم
مي شود دوباره شما را ديد؟

با لبخندي مهربان
دستي بر شانه ام گذاشت و گفت:
« هر وقت كه بخواهي ... من هميشه هستم ...»

دوشنبه 10/2/1386 - 15:36
پسندیدم 0
UserName