ترديد...

او را به رؤياي بخار آلود و گنگ شامگاهي دور، گويا

ديده بودم من . . .

 

لالائي گرم خطوط پيكرش، در نعره هاي دوردست و

سرد مه، گم بود.

 

لبخند بي رنگش به موجي خسته مي مانست؛ در هذيان

شيرينش. ز دردي

گنگ مي زد گوئيا لبخند . . .

يکشنبه 9/2/1386 - 20:12
پسندیدم 0
UserName